تبليغاتX
سحر و ساناز
زندگي كوتاهتر از آن است كه به خصومت بگذرد و قلب ها گرامي تر از آنند كه بشكنند آنچه از روزگار به دست مي آيد با خنده نمي ماند و آنچه از دست برود با گريه جبران نمي شود فردا خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم.

انگار تمامشان يک رويا بيش نبود من تا گلو درون لجنزار فرو رفته ام من براي سقوط کردن وقت کسي را نگرفتم درست است که اين ها شايد برگ هاي آخر بازي باشند اما کسي هنوز نمي داند آسه دل را چه کسي دارد.

آنچه انسان از آن می ترسدهرگز به آن بدی نیست که تصور می کند. ترسی که آدمی در سر می پروراند بسیار هولناک تر از چیزی است که در واقعیت اتفاق می افتد

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:34 |
امروز ناهار با آرمیتا رفتیم پیتزا راز

خیلی مزخرف بود به نظرم اما چون گرسنه بودیم همه رو خوردیم

بعدشم که ختم بیتا بود.امیدوارم بتونیم فردا بریم نمایشگاه کتاب.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:25 |
شاید این چیزایی که می گم خیلیا اسمشو بزارن کفر اما من واقعا با خودم و این حرفا درگیرم.

دختر خاله م که هنوز چند روزی از ۲۴ سالگیش مونده بود تصادف کرد و فوت کرد.

مادرش با بد بختی و بدون پدر بزرگش کرده بود.قرار بود همین روزا یعنی بعد از امتحان فوق لیسانس که خیلی هم براش خونده بود نامزدیش باشه... و خیلی حرفای دیگه که هست اما مسئله من اینه که چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا چرااااااااااااااااااااااا؟چرا وقتی این همه انگل تو این جامعه هستن چرا اون؟مهربون خوب خانوم تمام امید مادرش.....

ما رو میاری تو این دنیا  که چی؟سوالای دیشبم یادته هنوز؟شب اول قبر؟تلقین
می خونن تو گوش مرده! که جواب پس بده

هی سرشو تکون می دن که گوش کنه!واقعا می فهمه چی میگن؟یادش می مونه؟

نکته جالبش اینه که نکیر و منکر عرب هستن تلقین رو عربی میخونن!!!!!!!!! حالا یکی مثل من که قرآن رو هم فارسی می خونه یابد چی کار کنه؟

افهمی اسمعی یا .......................لا تخف...... نترس نلرز..... می شه؟

من خیلی قاطیممممممممممممم

خیلیییییییی

حالا این وسط فقط دزدیه خونه آرمیتا اینا کم بود خوبه حالا آقا دزده با وجدان مدارکشو پس فرستاد و تازه ازشون حلالیت هم طلبیده

برای بیتای ما دعا کنین

خودم که اینقدر حرف تو کلمه قاطی کردم

دلم مسافرت می خواد حتی الوقدور می خوام مخم رو هم با خودم نبرم که هیچ فکری باهام نیاد.

خدایا فکر نمی کنم حرفام کفر باشن تو خودت خوب می دونی چرا این حرفا رو میزنم

 

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:23 |
به پیشنهاد آرمیتا می خوایم دوباره بنویسیم

البته نمی دونم خوندن خاطرات امسال هم مثل سال قبل براش شیرین خواهد بود یا نه؟

فقط امیدوارم تمام این اتفاقات بد که مثل یه کابوس می مونن زودتر به خوشی تموم شن.

برامون دعا کنین.

یه چیز جالب  اینکه من چند روزه که می خوام بنویسم اما سایت نام کاربری منو قبول نمی کرد تازه الان بعد از یک هفته متوجه شدم تمام این مدت می رفتم persianblog به جای blogfa

بازم منو گیج بازیام.ساناز جان منو ببخش می دونم الان می خوای خفم کنی.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:45 |


Powered By
BLOGFA.COM