من اومدم.خیلی وقته از قزوین اومدم و میام سر میزنم ولی حس نوشتن ندارم.
امشب هم بخاطره فردا اومدم و می نویسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یه سال دیگه هم گذشت و به راحتی تموم شد.خیلی دارم فکر می کنم که توی این یه سال چی بهم گذشت و چی کارا کردم و......
همچین یه خورده گیج و منگ هستم.خیلی چیزا برام عوض شده و طرز فکرم خیلی تغییر کرده جوریکه خودم هم باورم نمی شه.تموم شدن ۲۴ سالگیم هم باورم نمی شه.همیشه فکر می کردم آدمای توی این سن و سال خیلی بزرگتر و خلاصه با اینی که من هستم خیلی فرق می کنن.
یه چیز عجیب دیگه جایگاه آدماست توی زندگیم.کسی که بهترین دوستم بود الان چی بشه ازش خبر داشته باشم و اونیکه پارسال مثل یه دوست معمولی برام بود شده یکی از مهمترین اشخاص زندگیم![]()
عجیب تر از همه اینهاییکه گفتم بالا رفتن سطح تواناییام هستش.تا پارسال همین موقع اگه این مشکلاتی که تا حالا باهاشون کشتی گرفتم و خواسته و نخواسته حل شدن برام پیش می اومدن می گفتم که عمرا من از پسشون بر نمیام ولی حالا می بینم چقدر پوستم کلفته.
خلاصه روزگار بسیار بسیار عجیبیه.
به یه چیزه خیلی مهم هم رسیدم :"سال آدما با سال تولدشون عوض می شه نه تحویل سال."
وای که پارسال کجا امسال کجا.نمی تونین باور کنین چقدر مبهوتم.شاید تنها نقطه اشتراک امسال و پارسال رنگ کردن موم بوده
.
ساناز![]()
![]()
![]()
![]()

