تبليغاتX
سحر و ساناز
سلام

من اومدم.خیلی وقته از قزوین اومدم و میام سر میزنم ولی حس نوشتن ندارم.

امشب هم بخاطره فردا اومدم و می نویسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه سال دیگه هم گذشت و به راحتی تموم شد.خیلی دارم فکر می کنم که توی این یه سال چی بهم گذشت و چی کارا کردم و......

همچین یه خورده گیج و منگ هستم.خیلی چیزا برام عوض شده و طرز فکرم خیلی تغییر کرده جوریکه خودم هم باورم نمی شه.تموم شدن ۲۴ سالگیم هم باورم نمی شه.همیشه فکر می کردم آدمای توی این سن و سال خیلی بزرگتر و خلاصه با اینی که من هستم خیلی فرق می کنن.

یه چیز عجیب دیگه جایگاه آدماست توی زندگیم.کسی که بهترین دوستم بود الان چی بشه ازش خبر داشته باشم و اونیکه پارسال مثل یه دوست معمولی برام بود شده یکی از مهمترین اشخاص زندگیم

عجیب تر از همه اینهاییکه گفتم بالا رفتن سطح تواناییام هستش.تا پارسال همین موقع اگه این مشکلاتی که تا حالا باهاشون کشتی گرفتم و خواسته و نخواسته حل شدن برام پیش می اومدن می گفتم که عمرا من از پسشون بر نمیام ولی حالا می بینم چقدر پوستم کلفته.

خلاصه روزگار بسیار بسیار عجیبیه.

به یه چیزه خیلی مهم هم رسیدم :"سال آدما با سال تولدشون عوض می شه نه تحویل سال."

وای که پارسال کجا امسال کجا.نمی تونین باور کنین چقدر مبهوتم.شاید تنها نقطه اشتراک امسال و پارسال رنگ کردن موم بوده.

                                                                                       ساناز

 

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 1:1 |
سلام

بنده از اداره دارم مطلب می نویسم.این چند روزه هم سرما خورده بودم که منجر به این شد که ۲ تا پنسلین نوش جان کنم هم اینکه به خاطر فوت عمه کلی مهمون داشتیم خونه.اداره هم که دیگه نپرسین.مثل همیشه خر تو خر (با عرض معضرت اما لغت بهتری برای این دیونه خونه پیدا نمی کنم )

ساناز که هنوز قزوینه البته هنوز امتحان هم نداده فقط ۳ هفته س بی خودی رفته اونجا.که خوب گمونم تنها دلیل رفتنش این بود که تو این امتحانا مهدیه و سمونه هم دیگه رو تیکه پاره نکنن.می دونین دیگه امتحاناس و ملت اعصاب ندارن.

امروز تو اداره نشسته بودیم که دیدیم عمو داره داد می کشه و یکی از آقایون رو صدا می کنه.ما رو عادت همیشه گی گفتیم حتما باز دعوا شده اما از طرفی عمو دعوا کن نبود؟؟؟ تا برسیم جلوی در هزار تا فکر و خیال کردیم که لابد بقیه دارن دعوا می کنن و ... که وقتی رسیدیم دم در دیدیم یکی از مستخدم ها داشته چرخای ماشینش رو عوض می کرده جک از زیر ماشین در رفته و پیکان افتاده رو دستش.من که اول فکر کردم ماشین افتاده رو بدنش اما بد دیدم نه خدا رو شکر فقط دستش بوده که خدا رحم کرده بود نشکسته بود. این شک امروزمون.

حالا اینو ببینین :سایز دنیای ما

و این جک ها:

يارو تو دستشويي عمومي بوده ، پسرش زنگ ميزنه به موبايلش ميگه: بابا کجايي؟ باباه ميگه: يه جايي حرفتو بزن کار دارم! پسره ميگه: مامان گفته نهار نداريم ، هرجا هستي همونجا يه چيزي بخور بعد بيا خونه

teste konkoor 85 : .....bi to sardame. 1 BOKHARI 2. PATOO 3. ARASH 4.SHOFAZH

police torkie 3 pirezan ra be jorme khorooje gheyre ghanooni az marze iran dastgir kard''

sakine mirzapoor,khadije dayii va elena ivankovich

ببخشید چون از یاهو کپی کردم حس تایپ فارسی نبود.

خوب برای ساناز و بقیه دعا کنین.

مواظب خودتونم باشین.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 17:6 |
سلام

جمعه عمه م فوت کرد.مریض بود.چند ماه بود که آلزایمر شدید داشت.کسی رو نمی شناخت.

زمین گیر شده بود.همه منتظر بودن تا زودتر راحت بشه.

اما شنبه که برای تشییع جنازه عمه می رفتیم یکی از ماشین های همراه ما تصادف کردن و ۳ نفر توش فوت کردن.

مادر زن و پدر زن و خواهر زن ۲۰ ساله پسر عمه م.بیچاره دختره تازه تو پزشکی قانونی فهمیدن حامله بوده.شوهر احمقش راننده بوده.با پراید پدر زنه ۱۷۰ می رفته.انگار داره می ره مسابقه یا چمیدونم عروسی.یهو کنترل ماشین رو از دست می ده و این بدبختا رو می فرسته اون دنیا .خودشم سر و مر و گنده

بدتر از اون اینه که تمام این وقایع جلوی چشم دخترشون که عروس عمه مرحومم بوده اتفاق افتاده و این بیچاره همه اینا رو لت و پار دیده.یه دختر ۲۵ ساله مگه چقدر ظرفیت داره؟؟؟ ۳ تا دختر زیر ۱۸ سال و یه پسر ۱۹ ساله هم تو خونه دارن حالا این عروس عمه م مثل اینکه بنده خدا سکته زده.یه طرف صورتش کج شده.

من که از شنبه معده درد دارم.هیچ کس هم تو اداره دورو برم نمی پلکه.خصوصا یکشنبه که واقعا حالم بد بود.

براشون دعا کنین.اونا که رفتن این بی چاره ها موندن و یه دنیا غم و تنهایی.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در دوشنبه پنجم تیر 1385 و ساعت 16:9 |


Powered By
BLOGFA.COM