تبليغاتX
سحر و ساناز
سلام

اوضاع خوبه؟امیدوارم باشه.

اول از همه بجای سید جان یه همکار دیگه آوردن چون همونجور که قبلا گفته بودم از اینجا رفته.مرد خوبیه.خیلی محجوب و مودب.(دوم رو پاک کردم)

سوم اینکه نمی دونم چی شده اما یکی از همکارام از دیروز اومده و می گه مطلب مهمی رو باید به من بگه.اما هرچی می گم بیا و بگو می گه میام خیلی مهمه اما دوروبرتون خلوت باشه.

چهارم اینکه  دلم خیلی خیلی هوای آرمیتا جونم رو کرده

پنجم هم این مطلب زیبا یا به قول یه نفر "" مهر"" :هيچکس نمي تونه به دلش ياد بده که نشکنه ...! ولي حداقل مي تونه يادش بده که وقتي شکست لبه تيزش دست اوني رو که شکستتش نبره........

ششم این یکیه که یه دوست خیلی خوش ذوق که نمی دونم کی منو ادد کرده و نمی شناسمش اما واقعا ازش ممنونم برام فرستاده:

خانه به من می گوید : " رهایم مکن که این جا سرای گذشته های توست . " جاده به من می گوید : " در پی من بیا که فردای توام . " من به هر دو می گویم : " مرا نه گذشته ای و نه آینده ای است . اگر بمانم , در ماندنم، رفتنی است و اگر راهی شوم , در رفتنم , ماندنی است . تنها در عشق و مرگ تغییر و حادثه ای است . " جبران خلیل جبران

خوب تا بعد.

پیوست:الان همکارم اومد و چیزی رو که می خواست بگه گفت.

دیروز ناهار با یکی از همکارام رفتیم بیرون.بی خود فکرتون رو مشغول نکنید.چیزی بین ما نیست.فقط من توی همکارای دیگه بنا به دلایلی وارد تمام جزئیات زندگی این آقا شدم (لازم به ذکر است من با دوست دختر این آقا رفیق فابریک هستیم) چون کارمون تا ۲ طول کشید و هیچ کدوم ناهار نداشتیم رفتیم ناهار خوردیم.خوب مسلمه که من جلو نشسته بودم.وقتی رسیدیم این آقایی که الان اومد صحبت کرد ما رو دید.ظاهرا بعدش یکی دیگه از همکارا رفته ازش پرسیده فلانی جلو نشسته بود؟که این گفته ندیدم.

حالا هم از اون طرف شاکی بود که نکنه بخواد زیر آب ما رو بزنه.

 اصلا برام مهم نیست.چون هم از خودم مطمئن هستم هم از "بابایی" منظورم همونیه که باهاش ناهار خوردم چون منو دختر گلم صدا می کنه.

مردم چه بی کارن!!!!!

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 15:59 |
منم سلام

بابا نگرانای حال ما

بابا مشتاقهای نوشته های ما

بابا قربون این همه حرف امیدوار کننده

من خیلی تو قوطی نیستم.فقط از یکنواخت نوشتن خسته شدم.اتفاقای جالب می افته مثل همین ۳شنبه گذشته که تا ۳ شب با سمونه در اوج ترس دنبال یه سوسک بالدار ....... می گشتیم و آخر سر هم بعد از سه بار جابجا کردن تختها پیداش نکردیم.

خداییش دیگه روم نمی شه بیام از این خاطرهها بگم.با اینکه کلی خندیدیم ولی فعلا احساس می کنم نگم بهتره.حالا شاید فردا پشیمون شدم شایدم ...............

از همه مخصوصا آرمیتا جوونمآقای مهاجر و آقای ناصری و آقای زندی و .... ممنونم و خواهش می کنم دیگه غصه نخورین ما پوست کلفت تر از این حرفاییم.با گنده تر از این حرفاش از پا درنیومدیم حالا یه مدت یکنواختی فکر کرده می تونه ما رو از پا در بیاره کور خونده.

حالا یه جوک می گم که مطمئن بشین من خوبم:

یه بار یه کلاغه و خرسه سواره هواپیما میشن.کلاغه به مهمانداره می گه :لطفا یه آب جو برام بیارین.وقتی میاره حس اسکول کردن کلاغه گل می کنه و می گه:نه من یه لیوان آب می خوام.دوباره وقتی میاره میگه:نه من مشروب میخوام.

خرسه خوشش میاد و اونم همین کار رو میکنه.میگه:من یه آب جو میخوام.میارن.میگه : نه من آب میخوام.یهو دست و پاشو می گیرن از هواپیما بندازنش بیرون.داد میزنه میگه : کلاغه چی کار کنم؟؟؟ کلاغه می گه : وقتی بال داری گه می خوری حرف می زنی..........

              

فکر کنم بیشتر نگران حالم شدین ولی عکس العمل بهنام هم جالب بود وقتی براش گفتم :

یه خورده خندید و بعد گفت : این بیشتر به درد بچه ها توی مهدکودک می خوره که بفهمن کدوم حیوون بال داره نه جووک.

دیگه مطمئنم همه متفق القول می خوان من حالا حالا نیام.

خلاصه برام همیشه دعا کنین مخصوصا برای امتحانام ۱۲ و ۱۳ تیر هستن.

فعلا خدافظ .

                                                                                               ساناز

 

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 و ساعت 1:7 |
سلام

یک ماه هم بیشتر شده اما نه من نه ساناز هیچ کدوم حس نداشتیم الان هم اگه اومدم به خاطر آرمیتا جونم بود که کامنت آخر مطلب قبل رو نوشته.

ساناز راست می گه تا کی همش بیایم اینجا ناله کنیم؟اون از دوستش و قزوین بگه من از اداره؟چیزای تکراری که مطمئنن هیچ خواننده ای نداره و همه به رسم ادب چون ما رفتیم بلاگشون میان اینجا!!!

من که دیگه آخر آخر خطم یکی از بهترین حالتهای روحی روانی

یه آدم آهنی واقعی

صبح ۶:۳۰ بیدار می شی میری اداره تا ۷ شب روزای زوج می ری کلاس زبان تا ۹ میای خونه شام می خوری می خوابی.عین یه آدم اهنی خوب!!

بی خیال

زندگی همینه دیگه.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 20:11 |


Powered By
BLOGFA.COM