سلام

من بعد از یه مدت طولانی اومدم.نمی دونم چرا گاهی حس اومدن و نوشتن ندارم
.فقط میام و بلاگ و کامنت می خونم.
الان خیلی پکرم چون گند زدم



بهنام یه فیش موبایل ثبت نام کرده بود و از اونجاییکه بخت و اقبالش به خواهرش رفته تاریخ تحویلش افتاد به اردیبهشت ۸۶
.برای همین یه خط آزاد گرفت (کاری که من از اول بهش گفتم بکن) و قرار شد خط رو بفروشه و از اونجائیکه ما توی ایران زندگی می کنیم و هیچیمون به آدمیزاد نرفته و همیشه پول رو ادارات و سازمانهامون خیلی راحت می گیرن ولی برای پس دادنش باید جوونت بالا بیاد ما رو روانه تهران سر کردن(این رو هم بگم که اکباتان ثبت نام کردیم).دردسرتون ندم که گفتن : ۲-۳ روز دیگه بیان.
حالا گند من چی بود : از این جاده مخصوص کرج داشتم می رفتم که صدقه سر این دور برگردونها برای ورود به تهرانسر دور زدم و باید طی یک حرکت محیرالعقول تا دور میزنی سریع باید بیای سمت راست تا خروجی رو رد نکنی.حالا از پشتت هم انواع و اقسام ماشین و اتوبوس و..... میان.
من داشتم به سمت راست میومدم بهنام می گفت :"سرعتتو کم کن."دو ثانیه بعد می گفت:"زود باش الان رد می شیم"از اون طرف بابام دستشو تا کتف برده بیرون تا برای من راه بگیره و هی غر و داد می زنه که:"زود باش............. بیا راست دیگه..............یواش برو.........صبر کن این وحشی بره"
در همین اثنا اتوبوسی که با سرعت از بغل من رد می شد زد رو ترمز و سمت راست جلوی ماشین خورد بهش و من دوباره چراغ کوچیکه رو شکوندم و یه خورده هم گلگیر داغون شد و تازه بوق ماشین هم قطع شد.
بابام داغ کرد ولی خدائیش خیلی غر نزد اما خودم رفتم تو قوطی
.
جالب اینه که با وجود هر نوع اتفاقی هیچ کس حاضر نیست به مامانم بگه و بابام منو گذاشت خونه و ماشینو برد مکانیکی و گفت:"به مامانت چیزی نگیا"
حالا می تونین به عمق فاجعه غر یک مامان پی ببرید حتی اگه تقصیرکار هم نباشد
بگذریم.
این هفته قزوین نرفتم.حس فردا رفتن هم ندارم ولی بچه ها گیر دادن بیا.حالا ببینم چی میشه.
از هفته پیش هم یه اتفاق خنده دار بگم (اولش غمناک داره)
:
۵شنبه صبح رفتم فیش موبایل دوستم رو ریختم بانک و رفتم دنبال سمونه تا یه سر بریم امامزاده. تازه سمونه سوار شده بود که موبایلم زنگ خورد.دیدم اسم بابای اسبقمون روش افتاده وگفتم حتما دلش تنگ شده و زنگیده و حال و احوال کنه.دستم می شکست و بر نمی داشتم.گفتم:"الو"
یهو دیدم صدای والده گرامیشون اومد که می گه:"سلام من ........... هستم"
انگار با پتک زدن تو سرم
نمی دونین چقدر دلم می خواست بگم خب باش
ولی نمی شد. بعد از احوالپرسی و اطمینان از اینکه مامان اسبق باهام نیست گفت:"ساناز جان من یه چندتا سوال دارم که از طریق بچه ها به جواب نرسیدم اگه ممکنه تو یه روز بیا خونمون تا باهم حرف بزنیم."گفتم:"چشم."
۲نفر دیگه با هم دوست می شن و بهم میزنن سوالای پیش اومده برای خانواده ها رو من باید جواب بدم.
خیلی از قبل اوضاعم خوب بود فقط تو ماشین داد میزدم:"خدایا چرا من...........چرا من؟؟؟؟؟؟؟؟"
حال امامزاده رفتم دیگه نداشتم و رفتیم خونه سمونه و دیدیم کسی نیست و ناهار هم ندارن.سمونه گفت:"بیابریم یه چیزی بخوریم یه حال و هوایی عوض کنیم."خلاصه از دنبال رستوران گشتن رسیدیم به رستوران مروارید که برادر سمونه گفته بود:"جای خوبیه."
از پله ها اومدیم پایین و اردو رو دیدیم که پر از سالاد بود و دست و پامون شل شد رفتیم تو.ولی همون موقع فهمیدیم جای ما اونجا نیست ولی ۱۰۰ افسوس که دیر شده بود.
یکی خفتمون کرد و خوش آمد گفت و پرسید چند نفرین؟ یه چپ به سمونه رفتم و گفتم :"۲نفر"
جای بسیار بسیار خوشگل و خوشمزه ایی بود ولی مهم جیب ما بود که معلوم نبود چقدر پول توشه. جاتون خالی انقدر چرت و پرت گفتیم و خندیدیم که هر لحظه امکان بیرون انداختنمون بود.
میز بغلی رو نگاه کردم دیدم هندونه هم هست وهی به سمونه می گفتم:"ما اینجا چی کار می کنیم؟" غذا رو که آوردن تا غذای سمونه تموم شد من چرت و پرت گفتم و خندیدیم.بعد تازه شروع به خوردن کردم.به سمونه گفتم:"میز بغلی بلند شدن سریع برو ظرفا رو جمع کن بریم تو آشپزخونه."یهو دیدیم ۲ تا خانومه فقط بلند شدن و آقاهه هنوز نشسته.گفتم:"سمونه دیدی بدبخت شدیم رفتن ظرفا رو بشورن ما باید طی بکشیم."
سمونه هم می گفت:"خفه شو غذاتو بخور."
خلاصه اونم بخیر گذشت و کارمون به حمالی نرسید.دست خدا درد نکنه بعد قوطی صبح خوب بهمون حال داد
.
خیلی حرف زدم
.دوتا لینک بذارم یکی همون مبارزه با بد حجابی که نمی اومد :
مبازره با بد حجابی با تشکر از پنجره که آبرومو خرید
.
یکی هم روز نوشت های عباس معروفی بنام حضور خلوت انس هستش که نوشتهاشو شعراش خیلی خوشم اومده.
۳تا لینک شد ولی اشکال نداره.فعلا.خدافظ
ساناز


+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت
11:27 |