تبليغاتX
سحر و ساناز
یه وقتایی هست  اینقدر دلت گرفته که حتی نمی تونی گریه کنی

یه وقتایی هست اینقدر دلت پره که حتی نمی فهمی از کجا؟

یه وقتایی هست اینقدر گیجی که بودن با عزیزترین دوستات هم شادت نمی کنه

یه وقتایی هست اینقدر حالت بده که هر چی فکر می کنی چی کار کنی تا خوب شی نمی فهمی؟

یه وقتایی هست فقط می خوای تنها باشی

 یه وقتایی هست نمی تونی  فکرتو جمع کنی

همیشه وقتی اینجوری قاطی می کردم یکم که فکر می کردم یه راه حل خوب پیدا می شد اما الان گیجه گیجم.

اصلا نمی دونم به خاطر چی قاطیم؟ شایدم نمی فهمم به خاطر کدوم فکر و خیالم قاطیم؟

دلم استخر می خواد. جمعه رفتم استخر. زیر بارون تو استخر رو باز خیلی بهتر شدم.

از اداره بدم میاد با تمام تحولات خوبش.

از آدمای دروغ گوی دوروبرم که فقط دنبال اینن که از خودشون تعریف کنن و رو بقیه عیب بذارن و به همه بقبولونن دوست داشتنی و خوبن بدم میاد.از مردی که زن و بچه داره اما چشمش دنبال همکارشه بدم میاد از همه داره بدم میاد.

بد بختی اینه که حتی نمی تونم برم تو قوطی!! ظاهرم مثل قبله!! مثل همیشه که می گم هیچیم نیست.

اونوقت حالا تو این خر تو خر چند تا از دوستام اومدن پیش من درد دل می کنن !! یکی از ام اس خودشو دوست پسرش می گه اون یکی از این که با یه پسر دوسته اما با یکی دیگه داره نامزد می کنه و کلی برنامه مفصل که پشتشه اون یکی از مسائل خصوصیه زندگیش....

من چی کار کنم یکم سبک شم؟من چی کار کنم که هیچ وقت تو قاموسم نبوده با کسی درد دل کنم؟

تنها راهش نوشتن اینجا بود اما حقیقتش فرقی نکرد به حالم.

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:5 |
سلام

من بعد از یه مدت طولانی اومدم.نمی دونم چرا گاهی حس اومدن و نوشتن ندارم.فقط میام و بلاگ و کامنت می خونم.

الان خیلی پکرم چون گند زدم

بهنام یه فیش موبایل ثبت نام کرده بود و از اونجاییکه بخت و اقبالش به خواهرش رفته تاریخ تحویلش افتاد به اردیبهشت ۸۶ .برای همین یه خط آزاد گرفت (کاری که من از اول بهش گفتم بکن) و قرار شد خط رو بفروشه و از اونجائیکه ما توی ایران زندگی می کنیم و هیچیمون به آدمیزاد نرفته و همیشه پول رو ادارات و سازمانهامون خیلی راحت می گیرن ولی برای پس دادنش باید جوونت بالا بیاد ما رو روانه تهران سر کردن(این رو هم بگم که اکباتان ثبت نام کردیم).دردسرتون ندم که گفتن : ۲-۳ روز دیگه بیان.

حالا گند من چی بود : از این جاده مخصوص کرج داشتم می رفتم که صدقه سر این دور برگردونها برای ورود به تهرانسر دور زدم و باید طی یک حرکت محیرالعقول تا دور میزنی سریع باید بیای سمت راست تا خروجی رو رد نکنی.حالا از پشتت هم انواع و اقسام ماشین و اتوبوس و..... میان.

من داشتم به سمت راست میومدم بهنام می گفت :"سرعتتو کم کن."دو ثانیه بعد می گفت:"زود باش الان رد می شیم"از اون طرف بابام دستشو تا کتف برده بیرون تا برای من راه بگیره و هی غر و داد می زنه که:"زود باش............. بیا راست دیگه..............یواش برو.........صبر کن این وحشی بره"

در همین اثنا اتوبوسی که با سرعت از بغل من رد می شد زد رو ترمز و سمت راست جلوی ماشین خورد بهش و من دوباره چراغ کوچیکه رو شکوندم و یه خورده هم گلگیر داغون شد و تازه بوق ماشین هم قطع شد.

بابام داغ کرد ولی خدائیش خیلی غر نزد اما خودم رفتم تو قوطی.

جالب اینه که با وجود هر نوع اتفاقی هیچ کس حاضر نیست به مامانم بگه و بابام منو گذاشت خونه و ماشینو برد مکانیکی و گفت:"به مامانت چیزی نگیا"

حالا می تونین به عمق فاجعه غر یک مامان پی ببرید حتی اگه تقصیرکار هم نباشد

بگذریم.

این هفته قزوین نرفتم.حس فردا رفتن هم ندارم ولی بچه ها گیر دادن بیا.حالا ببینم چی میشه.

از هفته پیش هم یه اتفاق خنده دار بگم (اولش غمناک داره) :

۵شنبه صبح رفتم فیش موبایل دوستم رو ریختم بانک و رفتم دنبال سمونه تا یه سر بریم امامزاده. تازه سمونه سوار شده بود که موبایلم زنگ خورد.دیدم اسم بابای اسبقمون روش افتاده وگفتم حتما دلش تنگ شده و زنگیده و حال و احوال کنه.دستم می شکست و بر نمی داشتم.گفتم:"الو"

یهو دیدم صدای والده گرامیشون اومد که می گه:"سلام من ........... هستم"

انگار با پتک زدن تو سرمنمی دونین چقدر دلم می خواست بگم خب باشولی نمی شد. بعد از احوالپرسی و اطمینان از اینکه مامان اسبق باهام نیست گفت:"ساناز جان من یه چندتا سوال دارم که از طریق بچه ها به جواب نرسیدم اگه ممکنه تو یه روز بیا خونمون تا باهم حرف بزنیم."گفتم:"چشم."

۲نفر دیگه با هم دوست می شن و بهم میزنن سوالای پیش اومده برای خانواده ها رو من باید جواب بدم.

خیلی از قبل اوضاعم خوب بود فقط تو ماشین داد میزدم:"خدایا چرا من...........چرا من؟؟؟؟؟؟؟؟"

حال امامزاده رفتم دیگه نداشتم و رفتیم خونه سمونه و دیدیم کسی نیست و ناهار هم ندارن.سمونه گفت:"بیابریم یه چیزی بخوریم یه حال و هوایی عوض کنیم."خلاصه از دنبال رستوران گشتن رسیدیم به رستوران مروارید که برادر سمونه گفته بود:"جای خوبیه."

از پله ها اومدیم پایین و اردو رو دیدیم که پر از سالاد بود و دست و پامون شل شد رفتیم تو.ولی همون موقع فهمیدیم جای ما اونجا نیست ولی ۱۰۰ افسوس که دیر شده بود.

یکی خفتمون کرد و خوش آمد گفت و پرسید چند نفرین؟ یه چپ به سمونه رفتم و گفتم :"۲نفر"

جای بسیار بسیار خوشگل و خوشمزه ایی بود ولی مهم جیب ما بود که معلوم نبود چقدر پول توشه. جاتون خالی انقدر چرت و پرت گفتیم و خندیدیم که هر لحظه امکان بیرون انداختنمون بود.

میز بغلی رو نگاه کردم دیدم هندونه هم هست وهی به سمونه می گفتم:"ما اینجا چی کار می کنیم؟" غذا رو که آوردن تا غذای سمونه تموم شد من چرت و پرت گفتم و خندیدیم.بعد تازه شروع به خوردن کردم.به سمونه گفتم:"میز بغلی بلند شدن سریع برو ظرفا رو جمع کن بریم تو آشپزخونه."یهو دیدیم ۲ تا خانومه فقط بلند شدن و آقاهه هنوز نشسته.گفتم:"سمونه دیدی بدبخت شدیم رفتن ظرفا رو بشورن ما باید طی بکشیم."

سمونه هم می گفت:"خفه شو غذاتو بخور."

خلاصه اونم بخیر گذشت و کارمون به حمالی نرسید.دست خدا درد نکنه بعد قوطی صبح خوب بهمون حال داد.

خیلی حرف زدم.دوتا لینک بذارم یکی همون مبارزه با بد حجابی که نمی اومد :

مبازره با بد حجابی  با تشکر از پنجره که آبرومو خرید.

یکی هم روز نوشت های عباس معروفی بنام حضور خلوت انس هستش که نوشتهاشو شعراش خیلی خوشم اومده.

۳تا لینک شد ولی اشکال نداره.فعلا.خدافظ

                                                                             ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:27 |
سلام

خوب این چند روز رو چون می خواستم با آرمیتا باشم تا دیر وقت می موندم خونه اونا و دیگه وقتی برای اینجا اومدن نبود.

جریان اومدنش رو که یادتونه؟؟؟ مارکوپولو شده بود ؟؟؟ وقتی هم که اینجا بود می خواست بره شمال به فامیلاشون سر بزنه که ماشین تو راه خراب شده بود و کلی دردسر کشید حالا هم که برگشتنش. هواپیمای ایران ایر به مقصد لندن که قرار بوده ساعت ۸ صبح راه بیفته خراب می شه و ساعت ۱۲:۳۰ پرواز می کنه و از اون طرف هم هواپیمای لندن به مقصد ونکور خراب می شه و مجبور می شه شب تو لندن بمونه.وای که این بچه م  خدای شانسه  حالا کلی هم دلشوره کلاسای کالجش رو داشت.

خلاصه که نمی دونم الان رسیده یا نه اینا هم اطلاعاتی بود که از باباش گرفتم.ولی خوب بازم همین که این همه سختیه راه و هزینه رو تقبل کرد و اومد هر چند برای ۱۰ روز کلی ارزش داشت.هم برای خودش یه تجدید روحیه شد هم ما. مرسی عزیزم.

جدایی هم که مثل همیشه سخت بود.تمام سعی خودم رو کردم که زیاد گریه نکنم و هی به خودم گفتم دوباره زود میاد اما فرداش تو اداره هر کی بهم می گفت سلام من می زدم زیره گریه تازه یکم آروم شده بودم که دوست مشترکمون مائده اومد پیشم تا رسید گفت آخی آرمیتا رفت

خوب اون لینکی هم که ساناز جون داد باز نمی شد به منم همون رو داد .اصلا لینک نبود.

حالا پیداش کردم می زارمش.

تا بعد.

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:6 |
سلام

این چندتا عکس در مورد مبارزه با بد حجابی ببینین :

مبارزه با بد حجابی

بعدا میام.

خدافظ

پیوست از طرف سحر: آدرس لینک رو به محض اینکه ساناز بهم بده می زارم.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:49 |
سلام

به من که داره خوش می گذره به شما هم امیدوارم همینجوری باشه.

این شبا سعی کردم هر شبی که آرمیتا خونشونه بعد از اداره برم پیشش.باید از تمام لحظات استفاده کرد دیگه.هر شب به جز یه بار که خونه خالش بود پیشش بودم.۵ روز دیگه مونده.خودش کلیه.

راستی عجب هوایی شد امروز.خیلی حال کردم بهاریه بهاری.یهو ابر و باد و بارون الان آفتاب

خوب من الان تو اداره هستم و باید برم کفشی رو که خریده بودم و مشکل داشت برم از تعمیر بگیرم اما یکی از این عربای زبون نفهم نشسته اینجا و دیگه کم مونده که خفش کنم.اومده پای کامپیوتر کار کنه.اولشم که اومد تو اتاق بدون اینکه صدای پاش بیاد یهو گفت سلام علیکم من هم در حال خوردن پرتقال چسبیدم به سقف.سکته ناقص زدم.

وای یی یییییی دهنش یه بویی میده  تمام پرتقالا تو معدم در حال جابجاییه زنش چی میکشه از دستش نه ببخشید دهنش

خوب حوصلم سر رفته بود یکم از وقایع آنلاین و در حال وقوع نوشتم.

تا بعد.

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:59 |
سلام

من اومدم این چند وقت رو نبودم چون رئیس داره از اداره می ره و به یه پست خیلی عالی
می رسه .سید جان هم دیگه نمیاد.چون می گه می دونم نفر بعدی منو بیرون می کنه خودم برم بهتره.

آبدارچی هامون رو هم فرستادن جای دیگه ۲ تا از خانوم ها هم احتمالا با رئیس می رن ..... خلاصه اداره قلع و قمع (می دونم دیکته ش افتضاحه بهم نگین ) شده.

اما ۵ شنبه ساناز زنگ زد اداره و قرار و مدار مهمونی رو گذاشتیم بعدش من رفتم ایمیلم رو چک کنم که بهترین خبر سال رو دیدم و اونم این بود که آرمیتا جونم در یک حرکت بی سابقه و سورپرایز کننده داشت همون شب میومد ایران و قرار بود ۱ شب برسه.از خوشحالی تمام دستام می لرزید.

اصلا حال خودم رو تو مهمونی نمی فهمیدم .جریاناتش باشه برای ساناز البته اینو بگم که ساناز جون از اول تا آخر اصلا نشست.اونقدر هم موند تا باباش زنگ بزنه بگه بیاااااااااااااااااااا دیرههههههههههه.

اما شب که اومدم برم فرودگاه خاله آرمیتا زنگ زد که آرمیتا نیومده و از پرواز لندن جا مونده مامانش امشب میاد فردا خودش.گویا یه نفر سکته قلبی کرده بوده و مجبور شده بودن ۳ ساعت تو ایسلند بشینن. ( پروازش تا لندن با مامانش فرق می کرده)که وقتی می رسه پرواز ایران بلند می شه.و مجبور می شه مارکوپولو وار بره دبی (پرواز دبی از ایران رد می شده) و دوباره از دبی بیاد ایران.

جالبه می گه وقتی رسیدم ایران گریه می کردم و همه فکر می کردن من از دبی برگشتم ایران دارم گریه می کنم.

خوب آرمیتا جونم فقط ۱۰ روز هست.از هیچی بهتره.

امیدوارم به شما هم خبرای خوب برسه.شکلک هم نیومد.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:56 |


Powered By
BLOGFA.COM