سلام
این پست رو به خاطره تشویق های شبانه روزی آقا مهدی می نویسم
.از جوک هم تشکر می کنم خیلی خندیدم
.
این احساس ترس شدید انگار که دو طرفه بود و شب دوستم بهم زنگید و حرف زدیم تا نمی دونم چی جوری رسیدیم به همین ترس
.
ترس از آخر کار
ترس از اتفاقایی که بیفته و تو نتونی کاری کنی
ترس از.........................
خلاص خیلی حرف زدیم ولی آخرش به نتیجه خاصی کسی نرسید.حدود ۱ خوابیدم و از ۴ گذشته بود که یهو از خواب پریدم و چشمتون روز بد نبینه انواع و اقسام فکر و خیال اومد جلوی چشام که از فکر به وقوع پیوستن بعضیهاشون ۴ستون بدنم که می لرزید که هیچ اشک بود که چشام سرازیر میشد.
دم اذان بود که دیدم سمونه بهم زنگیده که پاشم نماز بخونم و بقول خودش دعاش کنم با اینکه بیدار بودم اصلا حس بلند شدن نداشتم.تریپ هم اینجوریه که وقتی میزنگه من قعطش کنم و بهش یهmissed call بزنم که یعنی بیدار شدم و بعد از نماز هم یهmissed call دیگه بزنم که یعنی خوندم.خلاصه دوتا missed call دروغی زدم تا بیخیال بشه ولی صبح اعتراف کردم که بلند نشدم اونم خشمگین گفت:"آدمت می کنم."
فرداش missed call زد sms زد زنگم زد تا مطمئن بشه بیدار شدم.
حدود ۶ یه sms برای دوستم زدم که پاشه بره سرکار و بعد خوابیدم.اونم از بس تو قوطی رفتن منو دیده و اثر مستقیمش رو روی خواب و خوراکم هر دفعه می گه:"من اگه دیگه با تو در این موردها حرف زدم."منم می گم:"
".
صبحش من انقدر تو قوطی بودم که سمونه و مهدیه ترجیح دادن من تنها باشم تا یه خورده فکر کنم. سمونه هم یه چیزایی از زیر زبونم کشید و کلی نصیحت کرد و حرف زد باهام و هی برام نسخه می پیچید.از اون ور هم صدای مهدیه میومد که دراز کشیده رو زمین و داد می زد:"خانوم دکتر اون ول کن بیا اینجا مریضه بد حال دارین!!!!"
تا شب کلی فکر کردم و تصمیم گرفتم محکم تا آخرش وایسم حالا هرچی میخواد بشه نه زمین میخورم نه میزارم کسی زمین بزنتم نه میزارم ترس بر من غلبه کنه.یادم رفته بود که چقدر پوست کلفتم
.
وقتی بهش تصمیمم رو گفتم گفت:"مستحکم فندانسیون پی ................."
خلاصه شرایط یه جوریه که حس می کنم ارزش این ریسک رو داره بقیه اش هم با خدا.
این بار دومه که دارم این جوری واضح وشفاف توی بلاگ حرفای دلمو می نویسم.لطفا جنبه اش رو داشته باشین
.
اما فقط اوضاع من قاط نزده.دیروز نوبت من بود بشم دکتر سمونه.جدیدا هی دارم به باحالی خودمون بیشتر از قبل پی میبرم.هممون دردمون یه چیز هستش یه روز من قاط میزنم سمونه یه سری حرف به من می زنه فرداش اون قاط میزنه من همون حرفا رو بهش می زنم.برای بقیه مثل سحر و مهدیه و ... همین نسخه کفایت میکنه.چنان هم با هم بحث میکنیم که انگار بار اوله همچین موضوعی پیش اومده.
عصر بود و از بس توی خونه نشسته بودیم پکیده بودیم ولی برای اولین بار سمونه انقدر تو قوطی بود که حس بیرون رفتن نداشت منم زیاد اصرار نکردم ولی وقتی دیدم هیچ کس دیگه ایی نیست باهاش بیرون برم بهش زنگیدم که من دارم میرم بیرون اونم تسلیم شد و اومد.
نمی دونم چی جوری سر از اتوبان مدرس وصدر و خیابون شریعتی در آوردیم.اوج ترافیک بود و سمونه غر می زد که اومدیم ترافیک ببینیم و منم با عرض پوزش در نهایت خشونت گفتم:"زر نزن همینی که هست فقط می تونی مشکلاتتو بیان کنی."اونم گفت:"آهان قانع شدم."
تا دم خونه حرف زدیم و یه جاهایی داد میزدم.همه حرفا رو زدم و تصمیم رو به خودش واگذار کردم.بهترین قسمتش خوردن شیر پسته بستنی(یه همچین چیزی)بود که خیلی خوشمزه بود.
از ابتدای دوستیم هم با مهدیه امکان نداشت من یه مشکلی داشته باشم اونم عینشو نداشته باشه.چرا نمیدونم
ولی منو هیچ وقت تنها نذاشته.
مشکل همکار سحر هم که انقدر فکرمو مشغول کرده که نگو.از یه طرفه دیگه هم فاطمه(همخونه ای سابق قزوین)یه حرفایی زد که اندر کف اون هم موندم.هدیه هم که هی داره گند بالا میاره و کسی رو هم نداره و ما هم واقعا نمیدونیم چیکار باید بکنیم.
بازم بگم........................................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تازه آزاده و فریناز و خیلیهای دیگه هم هستن.
با همه این اوصاف ببینین ما چقدر پوست کلفتیم که هرکی ما رو باهم دیده گفته:"خوش به حالتون غم ندارین.................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"
آدم با شنیدن این حرف تا کجاش بسوزه خوبه.
حق دارم یه موقعهایی برم تو قوطی و در هم نیام.
آرمیتا جوونم تو بیا من قول میدم همه بترکونن
.
دیگه بسه برم.خیلی نالیدم ولی تو قوطی نیستم.به این شرایط عادت کردم.
خدافظ
ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 و ساعت
13:13 |