تبليغاتX
سحر و ساناز
سلام

خیلی وقته نبودیم هم من هم سحر ولی من بالاخره اومدم

این چند روز خیلی اتفاق افتاد خیلیهاشو نمی گم .

قزوین زیاد رفتم و انقدر به خاطره پروژه کوفتی پله ها رو بالا و پایین کردم که استخوونام ترک برداشت.پری شب شام رفتیم دنج.جاتون خای خیلی خوردیم.رفتم سفارش بدم.گفتم:" کی تو کیفش پول زیاده؟"

مهدیه در کیفشو باز کرد و گفت :"۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶.............۱۲..."بعد کیفشو داد بهم.یه پیتزای مخصوص دنج سفارش دادم یه جوجه چینی ۲ تا سیب زمینی ۲تا سالاد ۳ تا آب ۱ دونه نوشابه.گفتم:"چقدر می شه؟"

گفت:"۱۳۸۰۰"

سکته زدم.هی فکر کردم مهدیه ۱۲ رو که گفت به ۱۳ و ۱۴ رسید یا من باید بگم ببخشید پول کم آوردم.ظاهرم رو حفظ کردم و پولو درآوردم و شمردم تا رسیدم به ۱۴۰۰۰ سه بار سکته ناقص کردم ولی پول بود.قبض بهم داد و من متعجب از اینکه چرا انقدر زیاد شد داشتم قبض رو می خوندم و بطرف میزمون می رفتم و می خواستم بگم:"کارد بخوره شکمتون دیگه بیرون نیاین شام بخورین"که یهو دیدم زده ۳ تا پیتزا.

خوشحال برگشتم و ۵۵۰۰ از گلوش کشیدم بیرون.نمی دونم یارو ما رو چی فرض کرده بود.سفارش من برای ۴ نفر بود اونم آخراش به زور می خوردیم.حالا از کجا به این نتیجه رسیده ما نفری یه پیتزا می خوریم نمی دونم.

وای بازم دلم پیتزا خواست.اونم پیتزای دنج

فردا چون سالگرد عقد فاطمه هستش هممون رو دعوت کرده ولی چون ما مهمون داریم من زیاد نمی تونم بمونم.تازه یه عروسی همبا سمونه دعوت بودیم که از اونجاییکه نعمتها یهو سرازیر شدن اونجا نمی تونیم بریم.

در مورد کامنتها با شعر آقا یا خانومه من همینم خیلی حال کردم

چرا نمی گم

سحر می دونه چرا

خب دیگه برم.خدافظ

                                                                            ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت 12:56 |
سلام

دارم میرم قزوین

تا ۳شنبه می مونم.

نمی دونم چرا اصلا حسشو ندارم.امشب خونه آزاده و فریناز و پیوند و فرناز و وحیده می مونم فردا هم خونه سمونه و مهدیه و الهام.

از روبرو شدن با خاطرههای گذشته ام مثل سگ می ترسم .از اینکه می بینم همه چی داره تموم می شه گریه ام میگیره.بدتر از همه اینه که نمی تونم کاری هم بکنم و فقط دارم تموم شدن اون روزای خوب رو با تک تک سلولهام حس می کنم و آتیش می گیرم.

راستی این چند روز مسابقات روبوکاپ رو خیلی تلویزیون نشون می داد.دیدین؟ مسئول برگزاری مسابقات رئیس دانشگاه ما بود.ما که خیلی پزش رو دادیم.مخصوصا به دانشگاه کرجیا که حزب مخالف اونجا درس می خونن.

خلاصه برام دعا کنین و خدافظ تا ۳-۴ روز دیگه.

                                                                          ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه بیستم فروردین 1385 و ساعت 11:11 |
سلام

میبینم که ساناز جون حسابی به قول خودش شفاف سازی کرده ساناز جونم نمی شد حالا هر چی داریم نریزی تو داریه؟؟؟؟؟

اشکال نداره ما که رسوای عالم هستیم اینم روش

دیروز چون می خواستم زود از اداره بیام ماشین بردم پراید رو که آرش جون دو قبضه کرده و حتی تا حالا سوئیچ رو به خود بابا هم نداده منه بیچاره هم مجبورم با پیکان بسازم اونم اون پیکان قراضه.

اول بابا گفت حواست به بنزین باشه دیدم ۱ خط داره گفتم برگشتنی از اداره تو ولنجک می زنم بعد پدرم در اومد تا از پارک درش بیارم و عرق از هیکلم می ریخت.بعد تو خیابون ولی عصر یهو چشمم افتاد به بنزین دیدم چسبیده اون ته داشتم دق می کردم آروم آروم کشیدم کنار که اگه یهو تموم شد لا اقل زیاد بدبختی نداشته باشم که مثلا بخوام هل بدم.چند بار هم اوتوبوس می خواست بیاد روم. کوچه اداره با اون سر بالایی خفنش دیدم ترمز خالی شده بعد یادم افتاد که مثل همیشه ترمز دستی بالاه.با یک بدبختی رد کردم بماند .تمام تنم می لرزید وقتی سالم و با بنزین رسیدم جلوی اداره.

سوئیچ رو دادم به ۲ تا از همکارام که برن بنزین بزنن گفتن ما ۲ تا مردیم لااقل اگه تموم شد هل
می دیدم.رئیس هم اومد و فهمید کلی بهم خندید.آخه رئیسمون و سید جان با من گواهی نامه گرفتن و رئیس تازه ماشین خریده اینه که یه جورایی بینمون کله.اونا از دسته گلای من می خندن منم به اونا.

وقتی اون ۲ تا بد بخت برگشتن بهم می گفتن خیلی مردی به خدا که جرات داری پشت این قراضه بشینی کلی بهم روحیه دادن گفتن اصلا نباید از تو امتحان می گرفتن.اما وقتی بعد از ظهر بردم سید جان رو برسونم دیدم اوضاع ماشین خیلی افتضاحتر از اون چیزیه که می شد فکر کرد.روشن نمی شد ترمز نمی گرفت کلاج نداشت خالی خالی بود اولشم که رئیس افتاده پشت ماشین و هی چراغ می زد بوق می زد می خندید بهمون تا آخر کشیدم کنار اون رد شه حالا نگه داشته به من تارف می کنه شما بفرما اما سید جان کلی از رانندگیم تعریف کرد گفت اصلا فکر نمی کردم اینقدر خوب برونی.ولی واقعا تا برسم خونه ۱۰۰۰ بار مردم و زنده شدم.

خوب خیلی حرف زدم بقیش باشه بعد.(می خوام از انگیزه جدید بگم!!)

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه هجدهم فروردین 1385 و ساعت 13:1 |
سلام

این پست رو به خاطره تشویق های شبانه روزی آقا مهدی می نویسم.از جوک هم تشکر می کنم خیلی خندیدم  .

این احساس ترس شدید انگار که دو طرفه بود و شب دوستم بهم زنگید و حرف زدیم تا نمی دونم چی جوری رسیدیم به همین ترس.

ترس از آخر کار

ترس از اتفاقایی که بیفته و تو نتونی کاری کنی

ترس از.........................

خلاص خیلی حرف زدیم ولی آخرش به نتیجه خاصی کسی نرسید.حدود ۱ خوابیدم و از ۴ گذشته بود که یهو از خواب پریدم و چشمتون روز بد نبینه انواع و اقسام فکر و خیال اومد جلوی چشام که از فکر به وقوع پیوستن بعضیهاشون ۴ستون بدنم که می لرزید که هیچ اشک بود که چشام سرازیر میشد.

دم اذان بود که دیدم سمونه بهم زنگیده که پاشم نماز بخونم و بقول خودش دعاش کنم با اینکه بیدار بودم اصلا حس بلند شدن نداشتم.تریپ هم اینجوریه که وقتی میزنگه من قعطش کنم و بهش یهmissed call بزنم که یعنی بیدار شدم و بعد از نماز هم یهmissed call دیگه بزنم که یعنی خوندم.خلاصه دوتا missed call دروغی زدم تا بیخیال بشه ولی صبح اعتراف کردم که  بلند نشدم اونم خشمگین گفت:"آدمت می کنم."فرداش missed call زد sms زد زنگم زد تا مطمئن بشه بیدار شدم.

حدود ۶ یه sms برای دوستم زدم که پاشه بره سرکار و بعد خوابیدم.اونم از بس تو قوطی رفتن منو دیده و اثر مستقیمش رو روی خواب و خوراکم هر دفعه می گه:"من اگه دیگه با تو در این موردها حرف زدم."منم می گم:"".

صبحش من انقدر تو قوطی بودم که سمونه و مهدیه ترجیح دادن من تنها باشم تا یه خورده فکر کنم. سمونه هم یه چیزایی از زیر زبونم کشید و کلی نصیحت کرد و حرف زد باهام و هی برام نسخه می پیچید.از اون ور هم صدای مهدیه میومد که دراز کشیده رو زمین و داد می زد:"خانوم دکتر اون ول کن بیا اینجا مریضه بد حال دارین!!!!"

تا شب کلی فکر کردم و تصمیم گرفتم محکم تا آخرش وایسم حالا هرچی میخواد بشه نه زمین میخورم نه میزارم کسی زمین بزنتم نه میزارم ترس بر من غلبه کنه.یادم رفته بود که چقدر پوست کلفتم.

وقتی بهش تصمیمم رو گفتم گفت:"مستحکم فندانسیون پی ................."

خلاصه شرایط یه جوریه که حس می کنم ارزش این ریسک رو داره بقیه اش هم با خدا.

این بار دومه که دارم این جوری واضح وشفاف توی بلاگ حرفای دلمو می نویسم.لطفا جنبه اش رو داشته باشین.

اما فقط اوضاع من قاط نزده.دیروز نوبت من بود بشم دکتر سمونه.جدیدا هی دارم به باحالی خودمون بیشتر از قبل پی میبرم.هممون دردمون یه چیز هستش یه روز من قاط میزنم سمونه یه سری حرف به من می زنه فرداش اون قاط میزنه من همون حرفا رو بهش می زنم.برای بقیه مثل سحر و مهدیه و ... همین نسخه کفایت میکنه.چنان هم با هم بحث میکنیم که انگار بار اوله همچین موضوعی پیش اومده.

عصر بود و از بس توی خونه نشسته بودیم پکیده بودیم ولی برای اولین بار سمونه انقدر تو قوطی بود که حس بیرون رفتن نداشت منم زیاد اصرار نکردم ولی وقتی دیدم هیچ کس دیگه ایی نیست باهاش بیرون برم بهش زنگیدم که من دارم میرم بیرون اونم تسلیم شد و اومد.

نمی دونم چی جوری سر از اتوبان مدرس وصدر و خیابون شریعتی در آوردیم.اوج ترافیک بود و سمونه غر می زد که اومدیم ترافیک ببینیم و منم با عرض پوزش در نهایت خشونت گفتم:"زر نزن همینی که هست فقط می تونی مشکلاتتو بیان کنی."اونم گفت:"آهان قانع شدم."

تا دم خونه حرف زدیم و یه جاهایی داد میزدم.همه حرفا رو زدم و تصمیم رو به خودش واگذار کردم.بهترین قسمتش خوردن شیر پسته بستنی(یه همچین چیزی)بود که خیلی خوشمزه بود.

از ابتدای دوستیم هم با مهدیه امکان نداشت من یه مشکلی داشته باشم اونم عینشو نداشته  باشه.چرا نمیدونمولی منو هیچ وقت تنها نذاشته.

مشکل همکار سحر هم که انقدر فکرمو مشغول کرده که نگو.از یه طرفه دیگه هم فاطمه(همخونه ای سابق قزوین)یه حرفایی زد که اندر کف اون هم موندم.هدیه هم که هی داره گند بالا میاره و کسی رو هم نداره و ما هم واقعا نمیدونیم چیکار باید بکنیم.

بازم بگم........................................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تازه آزاده و فریناز و خیلیهای دیگه هم هستن.

با همه این اوصاف ببینین ما چقدر پوست کلفتیم که هرکی ما رو باهم دیده گفته:"خوش به حالتون غم ندارین.................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"آدم با شنیدن این حرف تا کجاش بسوزه خوبه.

حق دارم یه موقعهایی برم تو قوطی و در هم نیام.

آرمیتا جوونم تو بیا من قول میدم همه بترکونن.

دیگه بسه برم.خیلی نالیدم ولی تو قوطی نیستم.به این شرایط عادت کردم.

                                                                                        خدافظساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 و ساعت 13:13 |
سلام

امروز روز بدی نبود ولی من الان خیلی تو قوطیم .

صبح با سمونه یه سر رفتیم امامزاده دم خونه مهدیه اینا.نمی دونم چرا ولی سمونه به مغز حروومش زده بود هی چرت و پرت می گفت و بعد نمی تونستیم خندمون رو کنترل کنیم و هرهر می خندیدیم و من هی فحشش می دادم :"خفه شو دیگه یه چیزی بهمون می گنا".

از اونجا رفتیم خونه مهدیه و ناهار رو اونجا خوردیم و به سوتی های این مهدیه که جدیدا به طرز وحشتناکی تعطیل شده کلی خندیدیم.عمق فاجعه ببینید چقدر که سمونه میگه:"از وقتی مهدیه این جوری شده سوتی های من اصلا به چشم نمی یان."

خلاصه سر ناهار سحری هم زنگید وکلی جاشو خالی کردیم.

عصر دوستم زنگید و از شمال تشریفشون رو آورده بودن و قرار شد برم ببینمش.

رفتم اما باباجان ضد حال زد و زنگید گفت:"بیا ماشین و می خوام برم فیوز ضبطشو درست کنم."

خلاصه با سرعت نور خودمو رسوندم خونه.حالا چرا ناراحتم.................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتی دارین یه کاری رو می کنین که می بینین از نظر عقلی کارتون اشتباه هستش ولی از نظر احساسی و اگر بخواین حرف دلتون رو گوش کنین می بینین که کاری مخالف اون نمی تونین بکنین.

حالا برای شما یه سری وابستگی پیش میاد که می دونین آخرش پوچه.

من الان این جوریم.هرچی سعی میکنم بهش فکر نکنم نمی تونم.

احساس ترس شدید میکنم.اصلا تو کار خدا موندم که چرا باید قصه ما رو اینجوری رقم بزنه؟؟؟؟؟؟؟؟

همین.

                                                                  خدافظساناز تو قوطی

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 و ساعت 18:52 |
سلام

امروز سیزده بدر ه و ما در منزل تشریف داریم .فک و فامیل محترم از مسافرت اومدن و گفتن خسته هستن ما هم گفتیم ناهار که خوردیم میریم بیرون یه دور می زنیم.

البته اینجانب مثل روزهای دیگر که در منزل بودم تا ۱۲ خوابیدم و باز هم نشد که به آرمیتا جونم بزنگم.

فردا باید بریم سر کار  کلی برنامه برای سال جدید دارم فقط خدا کنه که بشه انجامشون بدم.می خوام برم کلاسای برنامه نویسی که بعدشون بتونم از این کارم در بیام و برم سراغ یه کار جدید.

خوب امروز اصلا حس نوشتن نیست

تا بعد.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385 و ساعت 12:34 |
سلام

من از مسافرت برگشتم.می دونم خیلی دلتنگم شدین.رفتیم رشت و لاهیجان و انزلی.دوشنبه راه افتادیم و الان برگشتیم.خیلی خوش نگذشت ولی از تو خونه موندن هم بدتر نبود.

شاید اگه یه خانواده دیگه باهامون بودن بهتر میشد ولی به نوعی سرخر نداشتیم.

رفتنی که اصلا رانندگی نکردم چون حوصله حرفای مامانم که هی بگه(با لهجه شیرازی بخونین):"تو را به علی یواش برو" یا "وای روم سیاه این کامیونه اینجا چی کار می کنه..........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"

یا غرغرهای بابام که بگه :"اینجا نباید ترمز کنی باید یه خورده پاتو از روی گاز برداری تا سرعتت کم بشه" بعد یه خورده جلوتر که همون کار رو می کنی دادش میره هوا که:"حواست کجاست چرا ترمز نمی کنی..............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"

حالا خوبه به چرت و پرت های بهنام بخندی و یا حواست به ضبط و آهنگ بره.دیگه واویلاست.

محکم سر اراده ام وایسادم و هر جایی هم رفتیم من ننشستم و بهنام نشست.جاتون خالی رفتیم انزلی یه سر به دریا زدیم و سلام همه اونهاییکه دوست داشتن بیان پیشش رو بهش رسوندم و یه روز هم رفتیم لاهیجان دم آبشارش.

برگشتنی هم بالاخره نتونستم طاقت بیارم و از قزوین نشستم.وحشتناک ترافیک بود.ساعت ۱:۳۰ راه افتادیم ۹ شب رسیدیم.

نکات بارز مسافرت قسمت شکمش بود.مخصوصا سیر خوردنش که هیچکس بهم غر نمیزد دهنت بو میده.

حالا اصلا چی شد ما سر از شمال در آوردیم؟

من چند روز بود حس شعر خونیم گل کرده بود و یه نوار سهراب سپهری با صدای خسرو شکیبایی(که برای صداش میمیرم)داشتم و هی گوش می دادم و بعدش هی می خواستم برای یکی بخونم که همه ازم فرار می کردن.

خلاصه بارون می اومد و من شعرهای سهراب میخوندم و هی توی کف تشبیهات سهراب غرق می شدم واقعا دیدش به زندگی و آدما برام خیلی خیلی جالبه.آره دیگه ما جو سهراب گرفتیم و پیشنهاد دادیم بریم کاشان که ولایت بابام هم هست.اما از اونجایی که نمی دونم چی شده و مامانم تمایلی به کاشان رفتن نداشت.چون اونجا همیشه میریم خونه عمه ام و مامانم نمی دونم چرا نمی خواست اونجا بره.

خلاصه بهنام و بابام به خیال خودشون مخ مامان رو زده بودن و قرار بود بریم ولی خونه عمه جان نریم.که این از محالات بود و از اونجاییکه یک مامان هر کاری بخواد می کنه و هیچ بشر و غیر بشری حریفش نمی شه کسی حریف مامان ما نشد و خورد تو پوز شاعری ما و سر از شمال در آوردیم.

دوستم و فریناز اینا هم نوشهر بودن و می گفتن بیا اینجا ولی نمیشد برم.

الانم یه کامنت خصوصی جواب میدم و بعد یه تیکه کوچولو سهراب می نویسم تا عقده ایی نشم و بعد میرم بخوابم :

آرمیتا جوونم سلام سال نو تو هم مبارکامسال سالی پر از خوشی و سلامتی داشته باشی و همه آدمایی که دلت براشون تنگیده رو ببینی و ایران هم بیای و بریم اکباتان گردی.تو هم از طرف به آقا امیر و خانواده ات تبریک بگو.

حالا سهراب :

زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است.

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی می پیچد.

                                  زندگی شستن یک بشقاب است.

 

چترها را باید بست.

زیر باران باید رفت.

فکر را

          خاطره را

                       زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر

                            زیر باران باید رفت.

دوست را

              زیر باران باید دید.

عشق را

             زیر باران باید جست.

زیر باران

               باید با زن خوابید.

زیر باران

              باید بازی کرد.

زیر باران

             باید چیز نوشت

                                  حرف زد

                                              نیلوفر کاشت.

زندگی تر شدن پی در پی.

زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است.

رخت ها را بکنیم :

                           آب در یک قدمی است. 

تا حالا به زندگی اینجوری نگاه کردین.................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که نه.................

اگه حوصله داشتین فکر کنین.............

برای من که خیلی جالب بود یه حس جدید پیدا کردم.................

خب خیلی حرف زدم.شب خوش.خدافظ

                                                                        ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در شنبه دوازدهم فروردین 1385 و ساعت 0:21 |
سلام

من مجبور شدم امروز دیگه برم اداره.تا دیروز سید جان قبول زحمت کردن و جای من رفتن اما دیگه رئیس از سفر اومد و نمی شد باید می رفتم از طرفی سید جان هم باید می رفت شمال برای سالگرد فوت پدر خانومش.

اداره انگار گرد مرگ پاشیدن.اصلا حس کار نبود.ای وای که دیگه اصلا اونجا رو دوست ندارم اما طبق تو صیه های اون کتابی که گفتم اصلا نمی خوام به خودم انرژی منفی وارد کنم و دنبال یک سری انگیزه جدید هستم که تا حدودی هم موفق بودم.حالا انشاءالله بعد از عید میاد

مامان و دایی اینا امروز رفتن کاشان خیلی دلم می خواست برم کاشان رو ببینم.خیلی تعریف جاهای دیدنیش رو شنیدم.اما نشد دیگه باید می رفتم اداره.

تو عید خیلی چاق شدم تا تونستم کاکائو و تخمه خوردم.حالا باید بعد از عید برم دنبال ورزش.

اون کتابه هم باشه برای بعد اما حتمن ازش می نویسم.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در دوشنبه هفتم فروردین 1385 و ساعت 22:9 |
سلام

اول بگم که من نه بخیلم نه حسودم نه چشم خیلی شوره نه ...................

خدا به هر کی داده و هر کی توی این دنیا به نوایی رسیده حتما لیاقتشو داشته و من اصلا کی باشم که بخوام توی کاره خدا دخالت کنم ولی یه خورده توی عدالت خدا موندم

یکی هست که اصلا توی فکرش هم نمیاد تعطیاتشو توی ایران بگذرونه و انقدر داره که می تونه دور دنیا رو توی همین ۱۳ روز عید بگرده

یکی هست که منتظره فقط یه وقت خالی پیدا کنه و به دو سوت شمال بره و اونجا رو بترکونه

یکی هست (که اصلا شبیه من نیست) انقدر توی خونه پکیده که حاضره ماشین رو برداره و بره همه اتوبانهای تهرون رو از رسالت و همت گرفته تا صدر و مدرس و چمران گز کنه

یکی هم هست که یه فرغون یا فرقون یا هر کوفتی که شما فکر کنین هم ندارن که برای عید دیدنی مجبور نشه سواره این اتوبوسهای دودزده بشه

خلاصه نمی دونم این حرفام ناشکریه یا نه ولی حال تو قوطی من از اونجایی شروع شد که داشتم اتوبانا رو گز می کردم که فریناز بهم زنگید.ظهر رسیده بود شمال و دوستم هم که از قبل از عید رفته بود و بقیه اراذلشون هم بودن و می دونستم کلی می ترکونن.

اما صدای فریناز از ته اعماق قوطی می اومد . داشتم رانندگی می کردم و وقتی اومدم خونه هر چی سعی کردم نتونستم بگیرمش.فیلم نقشه پرواز جودی فاستر رو می دیدم که دیدم بهم زنگید.

چشمتون روز بد نبینه صدای دمبل و دیمبل براه بود و این آهنگ جدید Black Cats هم داشت خودنمایی می کرد ولی بنابر دلایلی که نمی تونم بگم اون به خاطره جو موجود ناراحت بود.تموم سعی ام رو کردم و هرچی حرف برای بالا بردن روحیه بلد بودم گفتم ولی لازم بود یکی این طرف خودمو جمع می کرد.

زنگیدم به سمونه تا ناله کنم که اونم عید دیدنی بود خیلی خلاصه براش تعریف کردم و اونم ناله وار باهام همدردی کرد و گفت که فعلا اوضاع ما همینه پس بهش فکر نکن.

ولی من خالی نشده بودم زنگیدم  به سحری.اونم یه گله مهمون داشتن و اصلا نمی تونست حرف بزنه.بقیه اراذلمون هم مسافرتن.

خلاصه دیدم برم تلویزیون ببینم بهتره .

الان ترجیح می دم این عید بی هیجان هرچی زود تر تموم بشه.واقعا عزا گرفتم تا ۱۳ چی کار کنم.

الان فریناز برام sms زد ببخشیدا ولی مرده شور هر آدمی رو ببرن که با دست پس میزنه با پا پیش می کشه مرده شوره هر آدمی رو ببرن که با احساسات یکی دیگه بازی می کنه مرده شوره هرچی آدم بی وجدان رو ببرن اصلا حیف اسم آدم که روشون بذارن.

انقدرم اوضاع تلفن خونه خرابه که همه اش باید به فیش فکر کنم و نتونم به این بچه که الان به حرف زدن باهام احتیاج داره بزنگم.کاش قزوین بودم حداقل غصه پول تلفن رو انقدر نداشتم.وقتی می گم تو عدالت خدا موندم همینه.من با خیال راحت هم نمی تونم از تلفن و موبایلم استفاده کنم.

خدا خیلی دوست دارم خیلی خیلی خیلی خیلی........................

یه حرف قشنگ هم بزنم :

تا حالا غروب خورشید رو از توی آینه ماشین دیدین...............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه موقع غروب خورشید توی یه اتوبان که از غرب به شرق تهرون باشه حرکت کنین می تونین خورشید و آسمون رو که با هم قاطی می شن و کلی رنگ قشنگ درست میشه ببیننمن امروز برای بار دوم دیدم محشر بود.کار همون خداییکه من تو خیلی کاراش موندم.

خیلی حرف زدم فقط اینو بگم که بلاگ آقای ناصری برای عید خونه تکونیه خوشکلی کرده :

خاطرات من و ویلچیرم

ببخشید خیلی غر زدم ولی باید یه جوری خالی می شدم.راستی تا اطلاع ثانوی از شعرگونه خبری نیست.اصلا حسش نیست.لطفا از خوشحالی بال درنیارین.

                                                                     فعلا خدافظ 

                                                                                       ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در شنبه پنجم فروردین 1385 و ساعت 1:3 |
سلام

یه سال دیگه هم گذشت.با تمام یک نواختیش (البته بیشتر از نظر احساسی و تفریحی) اما سال پر از تجربه ای بود برام.

منی که یک عمر تو سرم هم می زدن صدام در نمیومد و جیک نمی زدم (چون از وقتی یادم بود مامان بابام همش می گفتن هیسسسسسسسسس زشته بده مردم بدشون میاد مردم ال مردم بل مردم کوفت و زهر مار) آره همون من ................. حالا تو این ۱ سالی که رفته سر کار یک گرگی شده که بیا و ببین.من جواب کسی رو بدم؟من از خودم دفاع کنم؟من حرف دلم رو بزنم؟؟؟؟ واویلااااااااااا دیگه چی؟؟

اما الان فقط کافیه یکی تو اداره پاشو از گلیم خودش درازتر کنه .......... از زندگیش سیر می شه.البته هنوزم برای این اجتماع کم دارم و کلی دیگه باید گرگ تر بشم اما باز هم از اینکه از اون حالت پپه گی و چرمنگی در اومدم کلی شادم.اصلا هم ناراحت نیستم که چرا اینجوری شدم.

به خیلی چیزا پی بردم فهمیدم خیلی از اتفاقاتی که دوست داشتم بیفته و نیفتاد چقدر به نفعم بوده و چقدر خدا دوستم داشته و من بی خبر بودم و همچنان بر بار گناهانم می افزودم.

اما یه چیزی این گرگ شدنم یه مسئله بد همراه داشت اونم این بود که :من روی دروغ خیلی حساس بودم اگه دروغ می گفتم یک هفته شبا خوابم نمی برد حالم خیلی بد می شد اما الان اینجوری نیستم به جاش روی غیبت حساس تر شدم.

می دونم دارم چرت و پرت می گم اما برای آیندس دیگه

راستی یکی از همکارای اتریشیم که یه خانومس اومده ایران سالیان پیش و ازدواج کرده و مسلمون شده و من باهاش رابطه آن چنانی ندارم بهم یه کتاب داده به اسم """ ۱۲ گام تا مثبت اندیشی""" خیلی جالب بود خیلی از خصوصیات اخلاقیم رو توش پیدا کردم .اینه که تصمیم دارم از این به بعد بعضی قسمتهاش که جالبه به نظرم اینجا بنویسم.و در اولین فرصت یکی هم برای آرمیتا جونم می خرم و می فرستم.

راستی آقا پیمان :عید خیلی قشنگه.اومدن بهار خیلی قشنگه مثل همه فصلهای سال و از همش قشنگ تر چند روز تعطیلی ما هست.

سال خوبی داشته باشین.پر از شادی و موفقیت و سلامتی.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه دوم فروردین 1385 و ساعت 2:1 |


Powered By
BLOGFA.COM