تبليغاتX
سحر و ساناز
سلام

بالاخره سال ۸۴ با همه خوبیهاش و بدیهاش تحویل شد.

الان نمی دونم چرا انقدر دلم گرفته.

دارم اینو گوش می دم :

آمد نوبهار طی شد هجر یار               مطرب نی بزن ساقی می بیار

نمی دونم چرا به هر کی می گم برام دعا کن دعا می کنه امسال ازدواج کنی و ........ نمی فهمن من الان و حالا حالا ازدواج و شوهر و مشتقاتشو نمی خوام.

اوضاع sms هم که داغونه.منم الان احتیاج دارم که یه sms بزنم ولی همه اش failed می شه.

خیلی دارم می نالم برم بهتره.

سالی خوب با سلامتی و شادی داشته باشید.

                                                                      خدافظساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384 و ساعت 23:46 |
سلام

دیروز آزاده اومد خونمون و عصر من رفتم دوستم رو ببینم و موقع برگشتنم آزی دیدش و چون روز سوتی بود آزاده هم سوتیشو داد و قبلش هم مامان و خواهر دوستم سوتی دادن و شبم مجددا مامان دوستم کامل کرد و من کلی خجالت کشیدم و خندیدم و اونم که سوژه جدید پیدا کرده بود.

از اونجایی که جلوی این دوستم باید خیلی مواظبه حرفات باشی و بچه های ما هم ماشاءالله توی سوتی دادن استادن به همشون گفتم من شما رو دیگه پیش این نمی برم.خودم که خیلی مواظبه حرفام هستم تا حالا چندتا سوتی جانانه دادم.

الان از گیر بچه ها دارم میرم خونه سمونه تخم مرغ رنگ کنم.شادند دیگه.البته از جملات قصار مهدیه : تخم مرغ رنگ کردن بهانه است می خوام شما رو ببینم.

برم.

خدافظ.

ساناز.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 11:22 |
سلام

صبح که نه ظهر اومدم کلی نوشتم که وسط حرفام برق رفت و همه حرفام دود شد رفت هوا.

دیشب رفتیم تفلد و ۴شنبه سوری.

بعد نبود کلی قر دادیم و بعدش هم رفتیم مواد محترقه مون رو ترکوندیم و حدود ۱۲ خونه بودیم.

از اونجاییکه بابا شوفاژها رو کامل بسته تا صبح یخ زدم و با یه حالت سرماخوردگی بلند شدم.تا الان هم تنهام و اگه تلفن نبود پوسیده بودم.

بالاخره آهنگ "تورا نگاه می کنم که خفته ایی کنار من" ابی رو پیدا کردم و کلی امروز باهاش حال کردم.

فردا مهدیه می خواد بیاد خونه ما تا اینجا بره سر قرار از اون ور هم آزاده می گه بریم پاساژ ولی من واقعا حوصله هیچکی رو ندارم و نمی تونم بهشون بگم.اون کاری رو که می خوام نمی تونم بکنم پس چرا باید کاری رو بکنم که دیگرون ازم می خوان.............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سحری برام اینو فرستاده منو براتون لینکش می کنم که ببینین مشکلات اساسی ایرانیا چیه.

آرش یا اعصار

خلاصه همین دیگه.

حوصله شعرگونه بازم ندارم.

                                                               خدافظ ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 17:36 |
سلام

بعد از یه عالمه اومدم و دیدم سحری ترکونده و کلی به وجد اومدم و انگیزه پیدا کردم که منم بنویسم.

اوضاع بد نیست ولی خوبم نیست.همه چی یکنواخته.

حوصله عید رو ندارم حتی حوصله فردا شب(چهارشنبه سوری).دیشب سوگل زنگید گفت ۴شنبه سوری امسال چون ۲۲ اسفند تولد سیاوش هستش بریم خونشون یه خورده قر بدیم بعد بریم c2 (یکی از بلوکهای اکباتان)از روی آتیش بپریم.

ولی راستشو بگم اصلا حوصله بچه ها رو ندارم.

از اون موقع هام که با همه چی درگیرم و افکار مشوش کله پوکم رو ترکونده .

از یه طرفم دلم هم برای دوستم هم تنگیده و اونم سرش رو میزنی ته اش رو میزنی میره شمال و من بازم یاد کمبود محبتهام می افتم.

دلم یه مسافرت توپ می خواد نمی دونین این چند وقت چقدر صدای دریا رو از گوشی شنیدم و در دل آه کشیدم و بلند داد زدم منم می خوام من رو هم ببرین ن ن ن ن ن  ن ن ن..................

می رفتن دم ساحلی که هیچکس جز خودشون نبود و می زدن زیر آواز و من این طرف فقط تو دلم می گفتم :"خدایا چرا ما قسمتمون اینجاها نمی شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"

این ترم هم تا قبل عید ۲ بار بیشتر دانشگاه نرفتم . اصلا حوصله قزوین رو هم ندارم.

وای من به پوچی رسیدم..................کمک..........نجاتم بدین............................

تازه اینو براتون بگم که باعث شد کمرم بشکنه و له بشم که ما واقعا داریم زندگی می کنیم یا ..........

چند روز پیش با سمونه بودیم که خواهرش زنگید که بیاد دنباله من تا منم بیام خونتون.ما هم سر خر رو کج کردیم و رفتیم دم خونشون.اصرار که تا من و بچه هام آماده می شیم بیان بالا.

قلم پام می شکست نمی رفتم.خونه نبود قصر.بزرگ و دلباز وهر چی از قشنگیش بگم کم گفتم. مثل بچه هایی که یه جای جدید وارد می شن و می ترسن گم بشن هر جا سمونه می رفت دنبالش می رفتم.سرویس اتاق خواب برای بچه ها گرفته بودن تخت یکی قایق بود اون یکی ماشین.از اتاق خوابها تا آشپزخونه دو کورس راه بود.

خلاصه ما نه بخیلیم نه چشممون شوره.خدا بیشتر بهشون بده.ما رو هم دریابه.

اینا رو که دیدم یه چیزی خیلی ذهنم رو مشغول کرد.اونم اینکه معلومه دختر پسرا یه از این چشمه ها ببینن معلومه دنبال آدم پولدار می رن .ولی من بازم گول نخوردم و معتقدم پول خوشبختی نمیاره

یه لینک براتون می ذارم توش یه شعر از عباس معروفی نوشته.آخرای بلاگ هستش ماله تاریخه ۴شنبه ۲۱ دی ۸۴ با تیتر "قشنگترین شعرهایی که خوندم....عباس معروفی".من خیلی خوشم اومد شما هم اگه دوست داشتین یه سر به ملینا جوون  بزنین :

قشنگترین شعرهایی که خوندم....عباس معروفی

آهنگ جدید هم بیژن مرتضوی قشنگه و اندی هم که برای قر خوشکلا باید برقصنش خوبه ولی از اونجایی که من تو قوطی هستم این چند وقت کلید کردم روی ۲ تا از آهنگای داریوش و ۲ تا از آهنگای گوگوش.

رضا صادقی هم اگه می خواین حاله کسی رو بگیرین بد نیست ولی از اونجایی که ما copy write تو کتمون نمی ره برای شما توی بلاگ نمی ذاریمشون .

همین.

خیلی برام دعا کنین.

اگه دیگه نیومدم سال خوب و متفاوت با امسال داشته باشین.

حوصله شعرگونه هم ندارم.

                                                                                                خدافظ

                                                                                                                  ساناز

 

 

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 و ساعت 16:9 |
سلام

من عصبانیم خیلی زیاد.

از تخت و کمد و کلا دکور اتاقم خسته شده بودم این بود که تصمیم گرفتم کلا دکور رو عوض کنم و تخت رو هم بدم به آرش که تختش خراب شده بود رفتم قیمت گرفتم دیدم چوبی اونایی که من می پسندم یه تخت و یه میز آئینه کمتر از ۳۰۰ هزار نمی شه منم که این پول رو ندارم .جلوی بابا یه بار گفتم اونم چیزی نگفت این بود که منم خجالتی  رفتم اندازه وسعم خرید کردم و فرفورژه خریدم اما الان که وصل کردم دیدم چه چیز آشغالیه .اصلا لغ می زنه تازه چوب کفش هم از هر طرف ۱۰ سانت خالیه  همونیم که هست اگه یکم زیاد وول بزنم که میزنم می شکنه اونوقت الان بابام کلی قر می زنه که این چیه خریدی چرا نگفتی من بهت پول بدم ؟

حالم بده می خوام پاچه بگیرم.

اها راستی در جواب آقا / خانم psd باید بگم آقا نوشتم چون هم حس غریزیم می گفت که آقا هستین هم اینکه دختر ها کمتر انتقاد هایی از این دست می کنن و اگر هم انتقاد کنن از خودشون معمولا نشونه می زارن نه این جوری بی نام و نشان.

اون جمله "ببخشید اگه اشتباه نوشتم " به خاطر خود psd بود چون خیال کردم شاید اسمتون رو اشتباه نوشته باشم.

اما فرصتی که دارم:نه من اصلا از فرصتهای زندگیم خوب استفاده نمی کنم این وبلاگ  که دیگه از نظر من چیز مهمی نیست.فرصتهایی رو از دست دادم که می تونسته کلا زندگیم رو از این رو به اون رو کنه اما .......

راستی من با اینکه ۱۰ ماه سابقه کار دارم اما این گدا و سیما به ما عیدی نمی ده .البته می تونم شکایت کنم اما منتظرم یه کار خوب پیدا کنم بعد حقم رو بگیرم.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه نوزدهم اسفند 1384 و ساعت 21:11 |
سلام

یه چند روزه دوباره حس وبلاگ نویسی دارم حتما برای هوای بهاره!!!!!!!

امروز با سید رفتیم برای یکی از همکارای خانوم که دوست منه کامپیوتر بگیریم.می خواستیم بریم پایتخت .ولیعصر شلوغ بود تاکسی جلوی پارک ملت پیاده مون کرد که دور بزنه ما هم دیدیم پیاده بریم زودتر می رسیم اینه که پیاده راه افتادیم داشتیم از عرض کوچه کنار برج سایه رد می شدیم یه وانت مزدا بود که پشتش یه ماکسیما چسبونده بود که یهو دوستم اومد رد شه وانت راه افتاد بره جلو اما نیم کلاجش مثل من خوب نبود و اومد عقب اون بد بخت رو گذاشت بین دو تا ماشین من که همچین جیغ زدم که گلوم درد گرفت گفتم پاشو له کرد اما یارو از جیغ من فوری رفت جلو و ما درش آوردیم.وای سکته زدم بیچاره سید هم بد تر از من .من دستام می لرزید سید زانوهاش.مردم جمع شدن گفتن بریم عکس بگیریم و ... اما گفت خوبم هی بهش گفتم الان داغی گفت نه چیزی نشد.خلاصه وقتی رسیدیم پایتخت تازه دردش راه افتاد و به هر جون کندنی بود چند تا از اجناس رو خریدیم و رفتیم خونه بقیش موند بعد.

وقتی رسید خونه زنگ زد گفت زانوش باد کرد و سیاه شده.اما بازم خدا رحم کرد.

منم چون دیر رسیدم کلی با پدر و مادر گرامی چک و چونه زدم.

من یه عطر دولچه اند گابانا گرفتم اما اصلا روی لباس و بدنم بوش معلوم نمی شه از اصل بودنشم مطمئنم .آقای فروشنده معتقده که روی پوستم نمی خوابه و اینکه چون بوش سرده بزارم برای تابستون و الان بوی گرم استفاده کنم که مجبور شدم یه بربری هم ازش بگیرم اما شما می تونین بگین چی کار کنم یکم بوش نشون بده؟؟؟آخه من عاشق این عطرم منو یاد آرمیتا جونم می ندازه

راستی آقای psd ببخشید اگه اشتباه نوشتم راستشو بخاین از حرفای این دفعتون زیاد سر در نیاوردم  اما سعی خودم رو می کنم.

به هر حال یه دوسته دیگه بود که به من  می گفت یه وبلاگ خبری بزن و فقط خاطره ننویس ... من سعی کردم اما بازم سبک نوشتنم شد همین .چی کارش کنم خوب؟؟؟

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 و ساعت 23:5 |
سلام

بابا بالاخره طلسم رو شکست و ماشین گرفت .پراید گرفت بعد از ۶ ماه که تصمیمش رو از پراید به سمند و بلعکس تغییر می داد بالاخره پراید گرفت .جالبش اینه که وقتی اومد خونه گفت صبح می خواستم برم سمند بگیرم ماشین قبلی رو هم نگه داشته تا من رانندگی باهاش یاد بگیرم.

آخرشم گفت این پراید باشه تا بعد از عید اگه لوگان یا ال ۹۰ اومد از اونا می گیرم.

چند وقته شدیدا احساس چاقی و بد هیکلی می کنم برای رژیم هم رفتم گفت اضافه وزن نداری اگه ورزش کنی نیاز به رژیم نداری یه رژیم مسخره هم داد که اصلا رعایت نکردم.اما وقت ورزش هم ندارم تنها کاری که می تونم انجام بدم اینه که عصرها پیاده از پارک وی میام تا سر نیایش تو ولیعصر اما گمون نکنم تاثیر کنه.

کاره دیگه ای که کردم اینه که مانتوم رو تنگ خریدم یعنی نه تنگ بلکه سایز تنم.آخه از ترس گیر اداره ۲ سایز گنده تر می گرفتم همیشه .سر اینم مامان کلی حرص خورد که می خری و اونجا بهت گیر می دن اما گیر که ندادن هیچ تازه همه کلی بهم تبریک گفتن که چقدر لاغر شدم در حالیکه من اصلا لاغر نشدم فقط مانتوم عوض  شده بود.

کلی بهم روحیه داد.دیگه جای این که مثل پیر زنها برم اداره که یه وقت بهم گیر ندن یکم جوون تر میرم فوقش اگه گیر دادن دیگه نمی پوشم.(دو کلمه از مادر عروس بشنوین )

امروز با لیلا یکی از بچه های پاره وقت اداره کلی حرف زدیم از گذشته.یه جورایی داره راه رفته منو که با کله خوردم تو بن بست تهش میره تمام سعی خودم رو کردم که متوجهش کنم اما بازم نتونستم بهش بگم کسی که تو و اون خودتون رو نامزد معرفی می کنین مدتیه زن گرفته اما هنوز تو رو هم داره.!!!!شما بودین بهش می گفتین؟من نمی تونم بگم بعد از ۵ سال یه همچین کاری باهات کرده چون باباش تورو نخواسته و خواسته عروسش دختر یه آدم پولدار باشه!!!!!!!!!!!!

و حالا که تو مامان و بابا ت رو تو تصادف در جا از دست دادی و تمام دنیات شده اون .............

فکرش راحتم نمی ذاره.بد جور عذاب وجدان دارم.

بهم بگین چه کار کنم؟؟

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 و ساعت 0:25 |
سلام

دم عید شده و همه مشغول خرید و کارای خونه تکونی هستن اما خدا رو شکر ما امسال آنچنان خونه تکونی مثل سالهای قبل نداریم چون قراره بعد از عید خونه رو باز سازی کنیم.دیگه نمی ارزه

اما از خرید بگم که رفتیم هفت تیر وایییییییییی خدا به داد مردم برسه چه خبره از گرونی!!!!!!!!!یه مانتوی نیم وجبی ۳۰۰۰۰ تومن اصلا هم تخفیف نمی دن بی وجدان ها!!!!!!!!۱۱ جالبش اینه که همون مانتو با همون پارچه و همون طرح و اندازه تو فاطمی نصف قیمت هفت تیره.از من می شنوین اگه هنوز خرید نکردین برین فاطمی بهتره.

تازه تو هفت تیر دزد هم زیاده :::: یه موتوری کیف زن داداشم رو زد و ۷۰ یا ۸۰ هزار تومن زد به جیبش.بازم خدا رو شکر که بلایی سرش نیومد.

راستی یه نفر اومده تو نظر خواهی و گفته :فکر می کنین چقدر اتفاقایی که براتون پیش میاد برای دیگران مهمه؟باید در جواب اون عزیز که متا سفانه نه ایمیل و نه آدرس بلاگ گذاشته بگم من وقتی اینجا و حتی وبلاگ قبلیم رو راه انداختم اصلا دنبال داشتن خواننده نبودم .اگه کسی منت بزاره بیاد وقت بزاره بخونه و نظر بده ممنونشم اما دید من به اینجا داشتن یه جور دفتر خاطرات هست نه نوشتن چیزی که به مزاق مردم خوش بیاد.

می خوام یه روزی روزگاری که دیگه مشغله های زندگی فرصت فکر کردن به  خاطراتم رو ازم گرفت یه سر به اینجا بزنم.اگر الان می خواین بگین خوب برو تو دفتر خاطرات بنویس باید بگم هر کسی یه راهی رو انتخاب می کنه منم اومدم اینجا نوشتم.به خاطر همین هم تا حالا نه من نه ساناز نشده که بریم تو بلاگهای دیگه و این جمله تکراری رو که معلوم هم هست نویسندش اصلا نگاهی به اون بلاگ نکرده رو بگیم که : بلاگ قشنگی داری موفق باشی به من هم سر بزن و لینک بده و از این حرفا.

خوب فعلن بسه.مواظب خودتون باشین.یادتون باشه مرغ رو حتما آب پز کنین تا اگه خدای نکرده انفلونزا داشت ویروسش تو دمای ۷۰ درجه از بین بره.

تا بعد.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 و ساعت 22:27 |
سلام

ببخشید نمیام.

ببخشید سحری.

خودت می دونی اوضاع مالی خراب برای یه دقیقه اش هست.

تولد دوستم حدود ۳۰۰۰۰ تومن پیاده شدم.

تلفن قزوین هم صد و خورده ای اومده (یه رکورد باورنکردنی).

من هیچی پول جمع نکردم.حتی نمی تونم کارت بخرم.اینم رو بهنام خریده.

اتفاق که تا دلتون بخواد افتاده . هم خوب و توپ  هم افتضاح و اشک در بیار .

الانم توی خونه تنهام و دارم به آینده ای که معلوم نیست چی میشه فکر می کنم .

نمی تونم بیشتر توضیح بدم  ولی یه خورده ترس برم داشته.

آرمیتا جوونم چطوری؟

حالتو همیشه از سحر می پرسم . می دونم سرت خیلی شلوغه مواظبه خودت باش .

یه شعرگونه بنویسم و برم.سعی می کنم زود برگردم :

                                         My Immortal : Evanescence

I'm so tired of being here
Suppressed by all my childish fears
And if you have to leave
I wish that you would just leave
'Cause your presence still lingers here
And it won't leave me alone

These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase

When you cried I'd wipe away all of your tears
When you'd scream I'd fight away all of your fears
And I held your hand through all of these years
But you still have
All of me

You used to captivate me
By your resonating mind
Now I'm bound by the life you left behind
Your face it haunts
My once pleasant dreams
Your voice it chased away
All the sanity in me

These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase

I've tried so hard to tell myself that you're gone
But though you're still with me
I've been alone all along

برام دعا کنین.مرسی از کامنتاتون.خدافظ

                                                                      ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه چهارم اسفند 1384 و ساعت 19:10 |


Powered By
BLOGFA.COM