تبليغاتX
سحر و ساناز
سلام

عجب هوای سردی شده!!!!!!!!!!!!!!من که ننه سرما هیچ جوری گرم نمی شم نمی دونم ساناز که از من ننه سرما تره تو قزوین چی کار می کنه؟؟؟؟؟

امروز امتحان پایگاه داده داشت و می گفت پاس می کنه

من هم که زیبای خفته بودم دیگه نگو چی شدم............. دیدنی  چشمم گل مژه زده و پلکم شده مثل متکا  خلاصه شدم زیزی گولو یه چشمم ۲ سایز با اون یکی "فرخ فوکوله"

دکتر هم بهم قطره و قرص داده و گفته که باید چشمم رو گرم کنم بعد قطره بریزم ..اینم مدل جدیده

فردا باید برم کارت ورود به جلسه آزمون کاردانی به کارشناسی دانشگاه علمی کاربردی رو بگیرم .از طرف دیگه باید برم برای آرش پول بریزم بانک از طرف دیگه هم فردا قراره با سید جان و چند تا از دوستان بریم کله پاچه ای روبرو پارک ساعی  رئیس منو اخراج می کنه ......

خوب برم لالا .

مواظب خودتون باشین.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 و ساعت 0:23 |
سلام من بالاخره اومدم  من و داداش آرش طی یکی از اون عملیاتهای متحیرالعقولانه که مختص خانواده خودمونه  قبل از اینکه کامپیوتر جدید بگیریم قبلی رو دادیم به کارولین (زن داداش بزرگه) تا بیایم تصمیم بگیریم که چی بگیریم و چه جوری بگیریم آرش خان هوس کرد چشمش رو لیزیک کنه و ۱ هفته هم اینجوری موند تا بره بگیره.

اما بالاخره شاخ قول شکسته شد.

از خودم هیچ چیز جدیدی ندارم که بگم .همه چیز همون جور یکنواخت و کسل کننده هست.

ساناز بی چاره هم که رفته قزوین برای امتحاناش و اولیش شنبه بود که ظاهرا زیاد خوب هم نداده و
می گفت در حد ۱۰ نوشته.براش دعا کنید پاس کنه این ساختمان داده ش طلسم شده

خوب فعلن در همین حد که گفتم زنده ایم کافیه بعد فکر کنم ببینم چی رو براتون تعریف کنم

مواظب خودتون باشین.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در دوشنبه بیست و ششم دی 1384 و ساعت 0:16 |
سلام

ما همچنان زنده ایم .

سحر بی کامپیوتر شده و نمی تونه بیاد منم حس و حالم نم کشیده.

مسلما توی این ۱۵ روز اتفاق زیاد افتاده هم خوب هم بد ولی حالا از کجاش بگم نمی دونم...........

امروز قزوین بودم و از صبح کلاس داشتم.هوا هم کم کم داره خیلی سرد می شه و سوزش خانمان براندازه.

از ۲۵ امتحانامون شروع می شه و هممون دنبال کپی کردن جزوه هستیم.

توپ ترین اتفاق این چند وقت و به نوعی تمامه عمرم این بود که سابقه دار شدم رفت .

جمعه تصمیم گرفتم تا بقولی ... دنیا رو پاره کنم وچون خیلی قاطی پاطی بودم رفتم دنباله سمونه و برای یه خورده شیطونی رفتیم ایران زمین بچرخیم.

از اونجایی که من سیم هام اتصالی کرده بود و زده بود به مغز حروومم کلی سر کیف اومده بودم و سمونه هم از انرژی من انرژی گرفته بود و صدای ضبط زیاد و هی می چرخیدیم...........

اما در دور آخر ختفمون کردن و کارت ماشین و گواهینامه ام رو گرفتن .هرچی ما اصرار و التماس کردیم فایده نداشت.از اونجایی که پالتوی سمونه هم مناسب ورود به نیروی انتظامی نبود من تنها رفتم و فک زدم و فک زدم ولی فایده نداشت و اول گفتن فردا برو گیشا و ماشین رو بخوابون

بعد از کلی زر زدن گفت فردا ۱۰ بیا تا بینم چی می شه ولی کارت و گواهینامه رو نداد.

هر کی یه چیزی می گفت :

کارتون ندارن یه تعهد می گیرن و بی خیال می شن.....

اینا فقط زیر میزی می خوان.............

خلاصه به بهنام گفتم و خدا رو شکر خیلی خوب بر خورد کرد و شنبه رفتیم کلی فک زدیم تا یارو به هممون تعهد راضی شد.

به اندازه همه عمرمون نذر و نیاز کردیم چه مادی چه معنوی چه خوراکی.

خلاصه خیلی ترسیدیم ولی قبل و بعدش خیلی خندیدیم.انقدر خوش گذشته بود که شبش با اینکه کلی دلهره داشتم با سمونه کلی خندیدیم و بعدش هم بهنام می گفت : خب دیگه آشنا پیدا کردیم و با خیال راحت بریم یه دور بزنیم.

خدا خیلی رحم کرد ولی به قول دوستم همیشه تجربه آسون به دست نمی یاد.

جواب کامنت :

فرسان : نظر بدین وگرنه معلومه قهر کردین.

آقای زندی : منتظره آدرس دقیق هستم.

پیمان : چطوری؟امیدوارم زندگی رو بر وفق مرادت کرده باشی.

...........................................................

آرمیتا جوونم چطوری؟خوبی؟امتحانا چطوره؟مواظبه خودت باش.

برام دعا کنین.مرسی.خدافظ

                                                                            ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در دوشنبه دوازدهم دی 1384 و ساعت 23:52 |


Powered By
BLOGFA.COM