سلام
ما همچنان زنده ایم
.
سحر بی کامپیوتر شده و نمی تونه بیاد
منم حس و حالم نم کشیده
.
مسلما توی این ۱۵ روز اتفاق زیاد افتاده هم خوب هم بد ولی حالا از کجاش بگم نمی دونم...........
امروز قزوین بودم و از صبح کلاس داشتم.هوا هم کم کم داره خیلی سرد می شه و سوزش خانمان براندازه.
از ۲۵ امتحانامون شروع می شه و هممون دنبال کپی کردن جزوه هستیم
.
توپ ترین اتفاق این چند وقت و به نوعی تمامه عمرم این بود که سابقه دار شدم رفت
.
جمعه تصمیم گرفتم تا بقولی ... دنیا رو پاره کنم وچون خیلی قاطی پاطی بودم رفتم دنباله سمونه و برای یه خورده شیطونی رفتیم ایران زمین بچرخیم
.
از اونجایی که من سیم هام اتصالی کرده بود و زده بود به مغز حروومم کلی سر کیف اومده بودم و سمونه هم از انرژی من انرژی گرفته بود و صدای ضبط زیاد و هی می چرخیدیم...........
اما در دور آخر ختفمون کردن و کارت ماشین و گواهینامه ام رو گرفتن
.هرچی ما اصرار و التماس کردیم فایده نداشت.از اونجایی که پالتوی سمونه هم مناسب ورود به نیروی انتظامی نبود من تنها رفتم و فک زدم و فک زدم ولی فایده نداشت و اول گفتن فردا برو گیشا و ماشین رو بخوابون
بعد از کلی زر زدن گفت فردا ۱۰ بیا تا بینم چی می شه ولی کارت و گواهینامه رو نداد
.
هر کی یه چیزی می گفت :
کارتون ندارن یه تعهد می گیرن و بی خیال می شن.....
اینا فقط زیر میزی می خوان.............
خلاصه به بهنام گفتم و خدا رو شکر خیلی خوب بر خورد کرد و شنبه رفتیم کلی فک زدیم تا یارو به هممون تعهد راضی شد
.
به اندازه همه عمرمون نذر و نیاز کردیم چه مادی چه معنوی چه خوراکی
.
خلاصه خیلی ترسیدیم ولی قبل و بعدش خیلی خندیدیم.انقدر خوش گذشته بود که شبش با اینکه کلی دلهره داشتم با سمونه کلی خندیدیم و بعدش هم بهنام می گفت : خب دیگه آشنا پیدا کردیم و با خیال راحت بریم یه دور بزنیم
.
خدا خیلی رحم کرد ولی به قول دوستم همیشه تجربه آسون به دست نمی یاد
.
جواب کامنت :
فرسان : نظر بدین وگرنه معلومه قهر کردین
.
آقای زندی : منتظره آدرس دقیق هستم
.
پیمان : چطوری؟امیدوارم زندگی رو بر وفق مرادت کرده باشی
.
...........................................................
آرمیتا جوونم چطوری؟خوبی؟امتحانا چطوره؟مواظبه خودت باش
.
برام دعا کنین.مرسی.خدافظ

ساناز


+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در دوشنبه دوازدهم دی 1384 و ساعت
23:52 |