تبليغاتX
سحر و ساناز
سلام

همه چی بر وفق مراد هست و خدا چنان حال داده بهم که امیدوارم چشم نخورم.

فردا شب می ریم قزوین و شب یلدا اونجاییم.سحر بعد یه عالمه می یاد قزوین.قیافه اش دیدنه وقتی دانشگاه متحول رو می بینه.

بهتون خوش بگذره و ما هم سعی می کنیم بترکونیم.

من الان آشتی هستم و تقریبا همه چی خوبه و با بدی هاش هم کنار میایم.

شرمنده حوصله تعریف کردن اتفاقها رو ندارم ولی جواب کامنت می دم :

فرسان : نمی دونم از کجای حرفام ناراحت شدین ولی اگه نظر ندین یعنی قهرین..........؟؟؟؟؟!!!!

آقای زندی : از آدرس دقیقتون ممنون.مواظبه خودتون یاشین.

..... : بی خیال ما و وبلاگ ما شو.من حوصله هیچ آشنایی رو ندارم.

راستی از اونجایی که ما از لحاظ شکمی هیچ وقت نمی ذاریم بهمون بد بگذره همیشه رسم و رسومهای شکمی رو اجرا می کنیم.رسم شب یلدا هم رشته پلو خوردنه.می گن موقع ریختن رشته هر کی یه آرزویی یا حاجتی رو می گه و یه خورده رشته می ریزه توی قابلمه.حالا ما با خرافات کاری نداریم و سوژه خوبیه برای خنده و تنوع غذایی بحساب می یاد.

برای آرمیتا جوونم : جات حسابی خالیه.کاش تو هم می تونستی بیای قزوین.

شعر گونه هم از Hoobastank آهنگ The Reason رو می نویسم البته دور از چشم آرش(برادر سحر) :

I'm not a perfect person
There's many things I wish I didn't do
But I continue learning
I never meant to do those things to you
And so I have to say before I go
That I just want you to know

I've found a reason for me
To change who I used to be
A reason to start over new
and the reason is you

I'm sorry that I hurt you
It's something I must live with everyday
And all the pain I put you through
I wish that I could take it all away
And be the one who catches all your tears
Thats why i need you to hear

I've found a reason for me
To change who I used to be
A reason to start over new
and the reason is You

I'm not a perfect person
I never meant to do those things to you
And so I have to say before I go
That I just want you to know

I've found a reason for me
To change who I used to be
A reason to start over new
and the reason is you

I've found a reason to show
A side of me you didn't know
A reason for all that I do
And the reason is you

درج شکلک نیومد.

فعلا خدافظ.

                                      ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه سی ام آذر 1384 و ساعت 0:28 |
سلام

خوبین ؟

من که گوش شیطون کر توپه توپم.

البته تا چند ساعت پیش اینجوری نبودم ولی جل الخالق متحول شدم.

۳ روزی که قزوین بودم بد نبود اتفاق جالبی قابل عرضی نیفتاد یا بهتر بگم حس تعریف کردن این ۳ روز رو ندارم.

۳شنبه از سر چت فراوون با سمونه رفتم آرایشگاه و جلوی موهامو کوتاه کردم و در اوج اعتماد به نفس کلی صفا دادم و جاتون خالی از انگیزه ای که بعد از بهم زدن پیدا کرده بودم کلی خندیدیم و انقدر با سمونه اونجا چرت و پرت گفتیم که مثل همیشه همه ما رو بی غم ودرد فرض کردن و کلی بهمون غبطه خوردن.

عصر هم یه خورده قوطی بودم ولی زیاد مهم نبود.

اما ۴شنبه که از صبحش بگذریم ولی عصر سر راهم مهدیه رو برداشتم و سمونه هم که اونجا تلپ بود.اومدیم اکباتان و آزاده رو برداشتیم ودر کمال تعجب رفتیم بابا حمید و دوستش سپهر رو دیدیم.

بازم طبق معمول به مغز حروومون زد و جلوی حمید و سپهر که بد توی قوطی بودن چنان مسخره بازی دراوردیم که انگار نه انگار که از عصبانیت می خواستم سمونه رو با خاک یکسان کنم .

دیگه انقدر شادیمون خالصانه بود که تو چشاشون حسرت رو می دیدم.خداییش تظاهر هم نبود.اصلا دوست ندارم یکی حتی یه خورده غریبه تو قوطی بودنم رو ببینه.اون چند لحظه هم می خواستیم یه جو شاد درست کنیم.

بعد رفتیم برای فریناز کادوی تولد گرفتیم و توی مغازه غوغایی بود.من به عنوان فروشنده به آقاهه کمک می کردم و کلی از اصطلاحات فروشندهها استفاده می کردم و بچه ها روی هر چی دست می ذاشتن من می گفتم بهترین جنسمون رو انتخاب کردین و ....

خلاصه روح آقای فروشنده هم کلی شاد شد.

امروز هم صبح ساعت ۵:۳۰ ترمینال بودم و حدود ساعت ۷ نرسیده به عوارضی کرج لاستیک اتوبوس ترکید و داشتید بی ساناز می شدید.

عکس العمل چند نفر بد شنیدنه این خبر :

سحر و فریناز : چپ کردین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سمونه : اااااااااااا ساناز اگه می مردی شب جمعه بود کلی ثواب داشت.

مامانم : ای وای روم سیاه . صبح به بابات گفتم برو با راننده صحبت کن یواش بره.خوب شد صبح ۲۰۰ تومن به این پسره صدقه دادم.

بابام و بهنام : انگار نقشه شون شکست خورده باشه وقتی دیدن من سالمم قیافشون رفت توی هم.

فریناز در پی حرف سمونه هم گفت : همه شبه جمعه به چی فکر می کنن سمونه به چی؟؟

بگذریم :

ساعت ۹ رسیدیم به کلاس ساعت ۸ و بچه ها از لاستیک تیکه پاره کلی عکس یادگاری گرفته بودن و با یه نمونه از لاستیک به استاد نشون دادن و عذر موجه آوردن.

سه تا از همکلاسیهام که با جنسیت شون کاری نداریم این چند وقت کلی بهم حال دادن.هر موقع توی دانشگاه تنها بودم و داشتم می رفتم توی قوطی خدا اینا رو گذاشته سر راهمو کلی از دستشون خندیدم.

کلاس عصرم تشکیل نشد و اومدم خونه آزاده و اونم ناهار بهم جیگر کبابی داد.

بعد رفتیم دنبال دوست آزاده و بعد منو گذاشتن خونه و من اومدم و دیدم خونه خالی و تلفن آزاد.

همیشه ۵شنبه ها می افتادم رو تلفن و می زنگیدم به دوستم .برای اینکه نرم تو قوطی تصمیم گرفتم به بچه ها بزنگم.

سمونه داشت با پرستو می حرفید و گفت بهت می زنگم.

زنگ زدم سحر ۲ دقیقه نگذشته بود که مهمونها سرازیر شدن و قطع کردم.

زنگ زدم قزوین تا با فریناز حرف بزنم ولی اونم خواب بود.

یهو مهدیه زنگید.بعد سمونه.بعد فریناز و مجددا سحر.

خلاصه خالی شدم.

شب داشتم برای بار nام با سمونه می حرفیدم که sms از فریناز اومد که با دوستت حرف زدم.بهش زنگیدم و اونجا بود که کلی از حرفاشون روحیه گرفتم.

دوستم از بی معرفتی من گله کرده و توقع داشته من این چند وقت بهش می زنگیدم ولی

از اونجایی که احتماله بازگشتش زیاده کلی با سمونه نقشه پلید کشیدیم.

وای که چقدر حرف زدم.

جواب کامنت :

فرسان : قلمبه سلمبه یعنی من معنی نصفه از جملاتتون رو نمی فهمم ببخشیدا احتمالا ماله IQ پایینه منه.در راستای دشنام هم نیست.از دعاهاتون ممنون.

آرمیتا : سلام آرمیتا جوونم.خوبی؟منم بدجوری امام رضا می خوام.از همدردیت ممنون.راستی در کمال شرمندگی : نرفتم امتحان بدم.مواظبه خودت باش.امتحانای تو چی شد؟

آقای زندی : اگه آدرس رو بلد بودم حتما مزاحم می شدم.

دیگه شعرگونه نمی ذارم.بجاش یه لینک از سحر می ذارم که جمله های قشنگی داره :

سیزده خط برای زندگی از گابریل گارسیا مارکز

شب بخیر و خدافظ

                                                                            ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه بیست و پنجم آذر 1384 و ساعت 1:21 |
سلام

من یکشنبه برگشتم.خوب هر چی بود برای روحیه من خیلی خوب بود هر چند که به خوبی قبل نبود اما من اگه جهنم هم می رفتم شاد می شدم دیگه داشت حالم از اداره و اون هوای کثیف تهران و هر چی درد و بلا بود بهم می خورد.

یکشنبه صبح ساعت ۷رسیدیم تهران و فقط فرصت پیدا کردم برم خونه یه دوش بگیرم و با آژانس (اونم توی این وضعیت بد مالی چون هنوز حقوق ماه قبل رو بهمون ندادن )رفتم اداره و بر خلاف تمام تصورات وحشتناکم دیدم بنده خدا سید جان کلی از کارام رو انجام داده که این مسئله باعث شده بود کارای خودش خیلی عقب بیوفته.به قول خودش یه خواهر کوچولو که بیشتر نداره

دیروز هم برام دکور اتاقم رو عوض کرد خدا خیرش بده.

دیروز رئیس یهو از اون قاط های بد فورم زد و تقریبا حال همه رو به بدترین وجه ممکن گرفت دونه دونه صدا می کرد و یه جوری حال گیری می کرد اما خدا رو شکر من جزو اونایی بودم که قسر (دیکته شو بلد نیستم هی بهم قر(؟) نزنین(غر؟))

خوب امام رضا هم سرش خیلی شلوغ بود ..... (از این قسمت نگم بهتره چون ساناز رو حرس(؟) (هرس؟؟؟؟؟) می ده.

آرمیتا جونم دلم برات یه ذره شده برات میل زدم نمی دونم گرفتی یا نه؟؟؟خوش می گذره ؟مامان خوبه؟سلام برسون حتما.

اینم ببینین یکم برین سر کار.لینک از ساناز بود.

خوب شاد باشین.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و ساعت 23:33 |
سلام

ببخشید می گم میام ولی در اوج بد قولی نمی یام.

این چرخ گردون با من سر شوخی یا جدی خیلی سر به سرم می ذاره.

هفته ای که قزوین موندم اتفاقای خوب و بد خیلی افتاد.یک کوزت به تمام معنا بودم.

انقدر دوستم اذیتم کرد که باهاش همه چی رو تموم کردم.نمی دونم چش شده بود ولی شده بود بلای جوونم و هم اعصاب نداشتم و گفتم دیگه نمی خوام ادامه بدم اونم قبول کرد.

یعنی همه حرفایی که تا حالا گفته بود زر مفت بود .

خلاصه با تمام وجود حواس خودمو پرت می کردم تا به عمق فاجعه پی نبرم.

بچه ها هم طبق سابقه بد من توی تجربه قبلی می ترسیدن که من برم توی قوطی و حالا حالا در نیام برای همین همش دورم بودن و می بردنم بیرون وکلی حال می دادن.

منم که تصمیم گرفتم برای اینکه فکر نکنم هر کاری بکنم.

سحر دیروز از توی حرم امام رضا بهم زنگید.من رفته بودم پیش فریناز تا یه خورده با هم حرف بزنیم من اونو از حقیقت آگاه کنم (آخه دوستم فامیله فرینازه)اونم کلی حرف زد و منم کلی روحیه گرفتم.

داشتم می گفتم که سحر از توی حرم زنگید و نمی دونین چقدر دلم خواست منم اونجا می بودم.امیدوارم دعاهای سحر چپکی در نیاد.

راستی آزاده با دوستش منو بردن چیتگر.شب تا حالا نرفته بودم.خیلی خیلی خیلی باحال بود تجسم کنین :

یه جاده باریک دو طرف پر درخت هوا تاریک شما هم چراغای ماشین رو خاموش کردین و با سرعت ۲۰ دارین می رید و یه آهنگ Light هم گذاشتین

WOW WOW WOW WOW WOW WOW

خلاصه کلی حال می ده.

چند ساعت دیگه می رم قزوین و تا ۲شنبه هم می مونم.فردا امتحان دارم و هیچی نخوندم.

مثل همیشه دعا کنین.

راستی یه جمله فلسفی بگم : من دارم یواش یواش از به پوچی رسیدن آدمای اطرافم مخصوصا آقایون می ترسم.

دیگه یه پیشنهاد که آلبوم جدید بنیامین هم آهنگای قشنگ و پر انرژی داره.

دنیا دیگه مثه تو نداره   نداره نمی تونه بیاره ......

جواب کامنت :

آقای زندی : این هفته کانال ۴ برنامه سینما و ماورا فیلم دهکده رو می ذاره.همون که من n بار از مولتی ویژن هیچی نفهمیدم!!!!!!!!!!۱

پیمان : مرسی از Lyric .

فرسان : مرسی از کامنت های قلنبه و سلمبه تون . راستی منم از این شبهای برره متنفرم.بازم برام از این دعاهای قشنگ قشنگ بکنید.درمورد بلاگ هم بگم که فقط منو سحر از همچین جایی باخبریم.اگه همه بودنن دیگه نمی تونم با خیال راحت همه چی رو بگم.این یه رازه .

آرمیتا جوونم : خوش می گذره؟می دونم تو امتحانایی.موفق باشی.

و اما شعر گونه :

Here Is Your Paradise

I never knew love could be a silence in the heart,
A moment when the time is still,
And all I've been looking for is right here in my arms,
Just waiting for the chance to begin;

I never knew love could be the sunlight in your eyes,
On a day that you may not have seen,
And all I've been searching for, well words could never say,
When a touch is more than anything;

Maybe you will never know how much I love you,
But of this, be sure;
Here is your paradise, here is your book of life,
Where you and I will be forevermore,
Here is your paradise, here is your book of life,
Where you and I will be forevermore;

And in the dark night, you'll follow the bright light,
And go where the love must go,
And you will wake in the morning to a brand new day,
Take all your worries away;

Maybe you will never know how much I love you,
But of this, be sure,
Here is your paradise, here is your book of life,
Where you and I will be forevermore,
Here is your paradise, here is your book of life,
Where you and I will be forevermore;

ازchris de burg بودش.خیلی وقته ازش نگفتم.

دیگه برم.بازم برام خیلی دعا کنین.

                                                     خدافظ

                                                                ساناز 

 

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در شنبه نوزدهم آذر 1384 و ساعت 10:29 |
سلام

من بالاخره گواهینامه گرفتم البته تازه قبول شدم و تا بیاد دستم ۲ ماه طول می کشه اما مهم اینه که شاخ غول رو شکستم و رفتم امتحان دادم.

ساناز رفته قزوین با بچه ها و وقتی رسیدن دیدن که فیوز برق پریده و هرچی تو یخچال و فریزر بوده فاسد شده طوری که می گفتن خونه بوی مرده میداده خلاصه که به جای درس افتادن به شست و شور و ....

کمر دردم بهتره البته دیروز باز هم یه عملیات متحیر العقولانه انجام دادم و از حموم اومدم با یه تی شرت و یه کت روش رفتم پارک جمشیدیه و به اندازه همه عمرم لرزیدم و همونجا دوباره کمرم گرفتم اما خدا رو شکر الان خوبه .

قراره اگه خدا بخواد ۴شنبه بریم مشهد هنوز نمی دونم می تونم برم یا نه؟؟؟امیدوارم تو اداره مشکلی نباشه و بتونم برم چون خیلی به یه مسافرت احتیاج دارم.

برای برگشتنم یه نقشه هایی دارم که اگه به مرحله انجام برسه خیلی خوب می شه!!!

خوب برای بچه ها دعا کنید امتحانشونو خوب بدن.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه یازدهم آذر 1384 و ساعت 13:55 |
سلام

دارم چند روز از شهر و دیار و تکنولوژی دور می شم گفتم بیام خدافظی کنم.

دوشنبه که تعطیل رسمی بود و ناهار خونه دخترعمه ام بودیم . قبلش دوستم بهم زنگید ( از شمال ) کلی بهم حال داد و نتایج فکر کردنشو اعلام کرد.

امروز هم تنها بودم و برای خودم خوش بودم .

تنها اتفاق خاص برای یکی از بچه های دانشگاه جزوه بردم تا کپی کنه و برای همین نتونستم دوستم رو ببینم .

فردا میرم قزوین و اگه اتفاقه خاصی نیفته تا ۲شنبه هم می مونم و تا یه خورده درس بخونم . اوضاع وخیمه بدجوری.

۵شنبه هم امتحان دارم .البته جمعه قزوین یعنی آخره جهنمولی تا شنبه حتما می مونم.

مگر اینکه جور یشه دوستم رو ببینم و یه سوک سوک یواشکی می کنم .

چند تا جواب کامنت :

سحری جونم : دیوونه مشهد رفتی منو دعا نکنی سوسک بشی.

آقای زندی : ما بی مولتی ها اف (افسرده) شدیم  مزخرفترین فیلماش هم به خاطره کیفیت صدا و تصویرش ازش یه بار دیدن داره.خلاصه ما که وقت کلوپ رفتن نداریم تازه اونهم فیلمهای بی سروته و با کیفیت افتضاح.پس منتظر می مونیم باز مولتی ها باز بشن.

پیمان : خوشحالم با شعرگونه حال کردی (تنها کسی که شعرگونه هامو تحویل می گیره تویی) راست می گی pm می دادم بهتر بود ولی اون موقع اصلا مغزم کار نمی کرد فقط می دونستم باید برات بنویسم ولی کجا نمی دونم!!!!!برگردم حتما جوابتو می دمامیدوارم دلیل نبودنت این چند وقتت یه اتفاقه خوب باشه.

شعر گونه هم بگم برم بخوابم.

می خواستم Have A Nice Day از Bon Jovi رو بذارم که پیدا نکردم.خیلی دوستش دارم آهنگیه پر از انرژی . بجاش Always رو در نهایت LOVE می نویسم :

This romeo is bleeding
But you can't see his blood
It's nothing but some feelings
That this old dog kicked up

It's been raining since you left me
Now I'm drowning in the flood
You see I've always been a fighter
But without you I give up

Now I can't sing a love song
Like the way it's meant to be
Well, I guess I'm not that good anymore
But baby, that's just me

And I will love you, baby - Always
And I'll be there forever and a day - Always
I'll be there till the stars don't shine
Till the heavens burst and
The words don't rhyme
And I know when I die, you'll be on my mind
And I'll love you - Always

Now your pictures that you left behind
Are just memories of a different life
Some that made us laugh, some that made us cry
One that made you have to say goodbye
What I'd give to run my fingers through your hair
To touch your lips, to hold you near
When you say your prayers try to understand
I've made mistakes, I'm just a man

When he holds you close, when he pulls you near
When he says the words you've been needing to hear
I'll wish I was him 'cause those words are mine
To say to you till the end of time

Yeah, I will love you baby - Always
And I'll be there forever and a day - Always

If you told me to cry for you
I could
If you told me to die for you
I would
Take a look at my face
There's no price I won't pay
To say these words to you

Well, there ain't no luck
In these loaded dice
But baby if you give me just one more try
We can pack up our old dreams
And our old lives
We'll find a place where the sun still shines

And I will love you, baby - Always
And I'll be there forever and a day - Always
I'll be there till the stars don't shine
Till the heavens burst and
The words don't rhyme
And I know when I die, you'll be on my mind
And I'll love you - Always

 

برام دعا کنین مرسی خدافظ

                                                                                      ساناز                                        

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه نهم آذر 1384 و ساعت 0:42 |
سلام

بالاخره تونستم شکلکها رو بیارم .

۵شنبه رفتم قزوین و استاد در کمال ناباوری امتحان گرفت و منم در کمال باوری ورقه ام رو سفید دادم. کله ام پر بود از حرفایی که باید به دوستم می زدم.

انقدر فکرم مشغول بود که حتی سر جلسه هم نمی تونستم برای چند لحظه تمرکز کنم. بعد امتحان یه کاغذ برداشتم و همه حرفایی که باید می زدم و نوشتم و یه خورده خالی شدم.

شب یه اتفاقایی افتاد که حوصله گفتن ندارم ولی بازم مخ منو ترکوند و برای اینکه فکر نکنم خوابیدم.صبح رفتم و دوستمو دیدم و همه حرفامو زدم و اونم اولش سکوت کرد و بعد گفت خودخواهی که رفتی فکر کردی و حالا به من می گی همین الان جواب بده و بعد هم ... به منو گفت من همینم که هستم و نمی تونم فعلا هیچ تغییری کنم و آخر سر هم که دید من انقدر تو قوطیم و بد جوری دلمو شکونده که بگی پخ می زنم زیر گریه گفت تا دوشنبه بهم وقت بده.

بعد اومدم خونه سمونه و سعی کردم همه چی رو تا ۲شنبه فراموش کنم.مهدیه هم اونجا بود و بعد هم برادر سمونه با دوست دخترش(پرستو) اومدن و کلی خندیدیم .

عصر هم با سمونه آهنگ پشت آهنگ می گذاشتیم و هی قر دادیم و هی قر دادیم .انگار که هیچ غمی نداریم.پرستو می گفت :"شما از دست رفتین."باورش نمی شد ما این مدلی باشیم.(تعطیل و بی غم و غصه)

ما که دلمون مهمونی می خواستانگار وسط یه مهمونی بودیم و خلاصه هرکی منو می دید باورش نمی شد صبح چی جوری بودم.

شنبه هم با مهدیه رفتم قزوین و توی دانشگاه هم با فریناز کلی خندیدیم.

فریناز می گفت ۳شنبه می رم شمال. آخ که چقدر دلم مسافرت می خواد .

برگشتنی هم با بچه های ما برگشتیم و تا تهرون توی اتوبوس زدن و رقصیدن و منم خیلی خودمو حفظ کردم و یه خورده سر جام به طوره نامحسوس قر دادم ولی کلا خیلی خوش گذشت.

شب هم طی یک عملیات محیرالعقول همه والدین رو پیچوندیم و رفتیم خونه سمونه و شب اونجا موندیم و با خستگی فراوان یه خورده قر دادیم و بعد خوابیدیم.

البته بازم فایده نداشت و ما بازم دلمون مهمونی می خواد.

تقریبا لنگ ظهر از خواب بلند شدیم و مثله بچه های + نشستیم و فیلم خانه روی آب رو دیدیم و منم با دوستم حرفیدم و فهمیدم اونم داره می ره شمال و بازم بیشتر از معمول به ته قوطی رفتم و ولی با تمام توان سعی کردم از خیلی حرفایی که شنیدم بگذرم و ظاهرم رو حفظ کنم.

خدا هم کم کم تو کف پوست کلفتی من داره می مونه.

خلاصه همین.

فقط دعا می کنم که خدا به همه آدما جرات و شهامت حرف زدن و تصمیم گرفتن و عمل کردن رو بده.

آرمیتا جوونم خوشحالم بالاخره قیافه چپ اندر قیچی ما رو دیدی.ان شاء الله امتحانات خوب بشه.

محمد : منظورتون رو نفهمیدم فقط امیدوارم اگه آشنا در اومدید آبرویی ازم نره.  

شعر گونه هم از cold play آهنگ fix you رو می نویسم :

                                                            Fix you

                                   When you try your best but you don’t succeed
                             When you get what you want but not what you need
                                    When you feel so tired but you can’t sleep
                                                         Stuck in reverse

And the tears come streaming down your face
When you lose something you can’t replace
When you love someone but it goes to waste
Could it be worse

Lights will guide you home
And ignite your bones
And I will try to fix you

And high up above or down below
When you’re too in love to let it go
But if you never try you’ll never know
Just what you’re worth

Lights will guide you home
And ignite your bones
And I will try to fix you

Tears stream down your face
When you lose something you cannot replace
Tears stream down your face
And i…
Tears stream down your face
I promise you I will learn from my mistakes
Tears stream down your face
And i…

Lights will guide you home
And ignite your bones
And I will try to fix you

بازم برام خیلی دعا کنینخدافظ

                                                               ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه ششم آذر 1384 و ساعت 23:38 |
سلام

شهرام صولتی ارسال یه آهنگ خوند که :هنوزم در ی اونم که اشکام و روی گونم با اون دستای پر مهرش کنه پاک و بگه جونم ..........

این آهنگ رو پارسال تو بد ترین شرایط زندگی تو قزوین گوش می کردم دیشب بعد از این همه مدت که دیگه همه برام یه ذره زیادی یکنواخت شده بازم گوش کردم و بی اختیار رفتم به حال و هوای پارسالم.نمی دونم چرا ؟؟؟؟؟اما به هر حال از این حس و حال متنفرم.

خیلی دیگه به قول ساناز به پوچی رسیدم هفته پیش همش دوباره به دکتر و فیزیوتراپی گذشت.البته هنوز ۸ جلسه دیگه مونده اما واقعا تو اداره کارام تلنبار می شه باز هم خدا خیر بده سید جان رو که یکم جور منو می کشه این بنده خدا هم نمی دونم به کدامین گناهش گیر من یا به قول خودش خواهر کوچیکه افتاده.

دیروزم که رفتم و امتحان رانندگی دادم و رد شدم همچین دست و پام می لرزید که حد نداشت اصلا رو اعصابم کنترل نداشتم که خوب همیشه اینجوری بودم وقتی یه چیزی می ره رو اعصابم می خندم طبق معمول همیشه اما هر کاری کنم نمی تونم جلوی لرزش تابلوی بدنم رو بگیرم.

حالا رفت تا هفته دیگه یه قرصی هم هست که مثل اینکه آرام بخشه باید از اون چند تا بخورم )حتما اون وقت خوابم می بره.

خوب بابا تو رو خدا یکم برای من انگیزه پیدا کنید.

اینم ببینین

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه چهارم آذر 1384 و ساعت 13:3 |
سلام

این دفعه دیگه همه چی تموم شد..........

آزاده و حمید واقعا و جدی و با توافق دوطرف بهم زدن.

نمی دونم به خاطره تموم شدن همه مشغله های فکری همه دردسرها همه بچه بازیها همه دعواها خوشحال باشم یا به خاطره تموم شدن همه لحظه های خوب همه خاطرههای تکرار نشدنی ناراحت باشم.

دلم گرفته.

حمید رو واقعا مثله یه بابا دوست دارم . هنوز هیچی نشده دلم براش یه ذره شده.

توی این چند وقتی که بهم زده بودن تا الان که همه چی کاملا تموم شد کلی دلم براش تنگ شده بود ولی جرات زنگیدن یا حتی sms جوک هم نداشتم.حتی دلم نمی اومد به آزاده بگم.

امروز که آزاده sms ها و حرفای حمید رو می گفت همین جور از چشام اشک می اومد.گفته بوده دلم برای ساناز خیلی تنگ شده بوده ولی می ترسیدم بهش زنگ بزنم........

دیگه بابا حمید بی بابا حمید.

دیگه برای همیشه سطلهامون رو داد که بریم...........

قسمت سخته دیگه اش رفتن خونه حمید اینها و خدافظی از مامانشه.فکرش هم عذاب آوره چه برسه به عملش.

خلاصه امروز صبحش بد نبود :

با مامان تصمیم گرفتیم بریم بازار !!!!!!!!!!!!!! شلوغی پدرمون رو در آورد مخصوصا توی مترو.بقول سحر سیستم گوسفندی بود .

به فریناز قوطی زنگیدم .قزوین مونده بود درس بخونه ولی من که خر نیستم تو قوطی بودش و کلی درددل کردیم.

عصر هم آزاده و سمونه گفتن بیا بیرون ولی من یادم افتاد ۵شنبه امتحان میان ترم مباحث ویژه دارم و تصمیم گرفتم درس بخونم! 

ناگهان در کمال تعجب و ناباوری دیدم دوستم زنگید و گفت دارم میام پیشت!!!!!(منو شاخدار فرض کنین)کلی ذوق کردم بعد ۱۶ روز می دیدمش.

قیافه بچه ها رو هم تصور کنین وقتی فهمیدن من در درسو گذاشتم و دارم می رم بیرون.

کلا قراره قوطی و LOVE دار و غم دار و یه جاهایی هم خنده داری بود.

شبم که گفتم با آزاده حرف زدم و اون اتفاقا افتاد.

الان مخم و سرم داره از مشغله فکری می ترکه.

کم آوردم.

جواب یه کامنت بدم :

محمد : من کاملا حرفاتون رو کاملا قبول دارم نمی دونم چرا اینجوری شدیم.شاید بخاطره اینکه این چند وقت هر چی سعی کردیم اونی که می خواستیم نشد.البته نه همه چی .خیلی جاها هم خدا چنان بهمون حال داده که همه کف کردن.

من به زمان نیاز دارم تا از این اوضاع ناله در بیام مطمئنم می تونم.در مورد سحر هم زیاد تلاش نکنین نرود میخ آهنی به سنگ (-;  (-;  (-;  (-;   (-;  (-;  (-; مرسی از حرفای بجاتون.

امروز تولده فاطمه بی معرفت هم بود.

بازم شکلکها نیومد و مجبور شدم از شکلکهای قرون بسطایی استفاده کنم.

دیگه برم.برای خودمو دوستام خیلی دعا کنین.مرسی.خدافظ.

                                                                                                ساناز

 

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه دوم آذر 1384 و ساعت 0:51 |
سلام

خیلی وقته فقط میام و کامنتها رو می خونم.

حس نوشتن ندارم.

اما امشب دلم خواست یه خورده از اتفاقای دور و برم بگم.

البته به احتمال زیاد فقط خوباشو می گم :

امروز رفتم دانشگاه . ۵:۳۰  علی الطلوع ترمینال بودم و ساعت ۸ اولین کلاسم بود.

سیستم عامل با آقای خواجه وند که جدیدا نمی دونم چی شده که سگی گذشته رو گذاشته کنار رو کلی اسکول بازی در میاره.البته اگه هر کاری بکنه این کلاس یه سره تا ۱۰:۳۰ خیلی کسل کننده هستش.

مخصوصا اگه دوباره ساعت ۱:۳۰ (اگه بلدین با لهجه قزوینی ۱:۳۰ رو بخونین) تا ۴ بازم یه سره باهاش پایگاه داده داشته باشین.

خلاصه تعطیل که شدم دیدم اراذل همه منتظرم هستن که برگردیم.

قرار شد با سمند پرتوانی که سیستم داره برگردیم تا یه خورده با افشین جدید شلوغ کنیم .

همه ماشینای دم دانشگاه رو گشتیم و فقط یکیشون سیستم داشت که اونهم آخرین ماشین بود و تصمیم گرفتیم بریم دم ترمینال سوار بشیم.

اونجا به دو گروهه دو نفری تقسیم شدیم و من وسمونه یه جا آزاده و الهام هم یه جای دیگه دنباله ماشین با سیستم می گشتیم.خلاصه کلی از دسته مخ تعطیلمون خندیدیم و بالاخره من و سمونه موفق شدیم و یه سمند پرتوان پیدا کردیم که یارو اول فکر کرد سر گردنه هست و خواست کلی تو پاچمون کنه و وقتی دید با کی طرفه بی خیال شد و با قیمت همیشه راضی شد ولی از اونجایی که این خانه از پای بست ویران است ما یکی دو تا آهنگ دمبل که گوش دادیم دیدیم نمی طلبه و زدیم تو کار آهنگهای قوطی.

هیچ کس صداش در نمی اومد و همه به خط کشی های اتوبان نگاه می کردن که وقتی نور ماشینا به شبرنگاش می خورد خیلی خوشگل می شد.

امروز هم نتونستم دوستم رو ببینم. دو هفته ای می شه که ندیدمش.

خدا و عالم و آدم می خوان بهم خیلی چیزا رو نشون بدن و از اون طرفم دوستم می خواد خیلی چیزا رو به خودش ثابت کنه و عمق خیلی چیزا رو بفهمه.

منم سعی می کنم نه غر بزنم نه کم بیارم.

خدا رو شکر حرفای دیروزش یه خورده به زندگانی امیدوارم کرد.

امروز با سحر که حرف زدم تا یه ربع ناله وار می گفتم :" نه "

سحرم از سر ناله های من و از سر کم آوردن توی خیلی چیزا طبق معمول می خندید.

حالا چی شده بود :

فکر کنین شما توی خیلی از بدیهیات زندگی کم بیارین و خودتون دور از جون عین خر تو گل گیر کرده باشین بعد یکی که حداقل ۱۰ سال ازتون بزرگتره و به اصطلاح چند تا بلوز و پیراهن و شلوار بیشتر از شما پاره کرده بیاد و به شما بگه چی کار کنم............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

واقعا نا امید نمی شید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ما اگه بیل زدن بلد بودیم باغچه خودمون رو بیل می زدیم.

چرا باید انقدر زندگی سخت و مزخرف شده باشه که یه جاهایی آدم از بس کم می یاره دست به هر کاری بزنه و دست به دامن هر کی بشه.

بی خیاله بحث فلسفی.شاید همین قدر هم نباید می گفتم.

بگذریم.

الان که دارم اینا رو می نویسم دارم ابی قدیمی گوش می دم . آخ که چقدر دلم برای این آهنگاش تنگیده بود :

کی اشکاتو پاک می کنه   شبا که غصه داری.......

خیلی وقته از چشام بی تو بارون می باره..........

اگرچه جای دل دریای خون در سینه دارم..........

با تو این تن شکسته داره کم کم جوون می گیره........

من برای زنده بودن جستجوی تازه می خواهم..........

همین امشب فقط امشب فقط هم بغض من باش.......

تو که دستت به نوشتن آشناست دلت از جنسه دله خسته ماست.........

ساده بودی مثله سایه مثل شبنم رو شقایق............

کاش لحظه های رفتن نمی بارید اشک چشمام........

حالا دیگه تو رو داشتن خیاله دل اسیره آرزوهای محاله.........

نفس نفس تو سینه ام عطر نفسهای شماست اگر که قابل بدونین خونه دل جای شماست...... 

و شاهکار ترین آهنگش :

قلب تو قلب پرنده پوستت اما پوسته شیر زندون تنو  رها کن ای پرنده پر بگیر........

اگه خیلی وقته گوش ندادین برید و گوش کنین نمی دونین چقدر می چسبه به من که کلی حال داد.

در مورد کامنتها :

آرمیتا جوونم سلام خوبی؟منم همیشه حالتو از سحر می پرسم.خوشحالم مامانت میاد پیشت. فکر کنم الان هیچ کی مثله تو قدر مامانشو ندونه.خوش بهتون بگذره.مواظبه خودت باشو برام خیلی دعا کن.

محمد : علیک سلام.

فرسان : مرسی هر وقت خواستم برم به جنگ دشمنا ندا رو بهت میدم (-;

آقای زندی : من همیشه کامنت های شما رو چندبار باید بخونم یه خورده منظورتون رو دیر می گیرم (-; ولی مهم اینه که می گیرم مگه نه؟

پیمان : سلام هنوز نتونستم خودمو راضی کنم برم mail تو بخونم ببخشید.

خب دیگه همین.

از دوستم هم خبری نیست فکر کنم از خستگی بیهوش شده.

منم برم بخوابم.

اگه از شکلک استفاده نکردم مرض نداشتم نیومد.

فعلا فقط برام دعا کنین.مرسی.خدافظ.

(سقمو گل بگیرن الان دوستم sms زد)

                                                                                    ساناز 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه یکم آذر 1384 و ساعت 0:23 |


Powered By
BLOGFA.COM