تبليغاتX
سحر و ساناز
سلام

نمی دونم چرا اصلا حال و حوصله اینجا رو ندارم  من که نمی یام این ساناز هم نمی دونم چرا نمیاد ؟؟؟ البته الان که مریضه و رو به موت سرما خورده بچه م و دکتر هم بهش ۲ میلیون آمپول داده.خدا شفا بده.

اما خودمم این هفته از این دکتر به اون دکتر بودم  برای ریزش شدید موهام و لک هایی که اومدن روی بدنم که گفت یه حالت قارچی هست و دلیلشم عصبیه !! من واقعا از این اداره با این همه آرامش ممنونم.الانم می خوام برم کچل کنم

در مورد رگ سیاتیک هم بهم ۱۰ جلسه فیزیو تراپی و دارو و آمپول داده گفته اگه تا ۲ هفته دیگه خوب نشد بیا ام آر آی.

پیر شدیم دیگه.

دیروز یه خانوم مسن رو دیدم که داشت با عصا به زور تو خیابون راه می رفت با خودم گفتم من که از الان اینجوریم به سن اون برسم چی میشم؟؟؟اصلا با این اوضاع و احوال به سن اون می رسم؟؟؟؟

برای شفای مریضا دعا کنین.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه بیست و هفتم آبان 1384 و ساعت 9:51 |
سلام

ساناز راست می گه ما زنده ایم .من که از هفته پیش کلاس رانندگی داشتم از ۸ تا ۱۰ صبح و مجبور بودم به جاش بعد از ظهر ها رو زیاد بمونم تا کارم تموم شه.

آموزش رانندگی هم که افتضاح بود طبق معمول که من کوه شانس هستم  بدترین مربی آموزشگاه بهم افتاد از هر کلاس تقریبا ۴۵ دقیقه ش رو می کشید بالا و هوتوتو حتی نگه می داشت می رفت بانک منم جلسه یکی مونده به آخر رفتم اعتراض که کلی رئیسش گفت جبران می کنه و ... و جلسه آخر رو با یه خانوم بهم داد و قرار شد ازم تست بگیرن و اگه لازم بود کلاس اضافه برم .دیروز رفتم تست بدم که آقای رئیس هواسش نبود و منو با همون آقا بده فرستاد تست اونم تایید کرد و گفت برو امتحان بده.حالا باید خودم برم تمرین کنم تا دوشنبه که امتحانه.

تو اداره هم زمزه های رفتتن رئیس خیلی قوی راه افتاده و ما موندیم که کی قراره بیاد جاش؟و اینکه اوضاع یه وقت خراب و بد نشه؟

کارورزیه ساناز حذف شد و به خاطر همین رفته بود تو قوطی.

خوب دیگه هیچی به ذهنم نمی رسه اینقدر هنوز همه چی تکراریه که حد نداره.دنباله یه تنوع خوب هستم اما نمی دونم چی می تونه باشه!!!!!

فعلن (دوست دارم اینجوری بنویسم) خداحافظ.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384 و ساعت 14:54 |
سلام

من چون تو قوطیم نمیام و سحرم هم نمی رسه.

فقط بدونین زنده ایم. 

When I Need You

When I need you

Just close my eyes and I'm with you

And all that I so want to give you

It's only a heart beat away

When I need love

I hold out my hands and I touch love

I never knew there was so much love

Keeping me warm night and day

Miles and miles of empty space in between us

A telephone can't take the place of your smile

But you know I wont be traveling for ever

It's cold out, but hold out and do like I do

When I need you

Just close my eyes and I'm with you

And all that I so want to give you babe

It's only a heartbeat away

It's not easy when the road is your driver

Honey, that's a heavy load that we bear

But you know I won't be traveling a lifetime

It's cold out but hold out and do like I do

Oh I need you

When I need you

I hold out my hands and I touch love

I never knew there was so much love

Keeping me warm night and day

When I need you

Just close my eyes and I'm with you

And all that I so want to give you

It's only a heart beat away

مال Celin Dion بود.

برام خیلی دعا کنین.

                                                      ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه هفدهم آبان 1384 و ساعت 17:7 |
سلام

خوبین؟

وای که چند وقته نیومدم .یه موقعهایی که وقت نمی کردم.یه موقعهایی که نمی دونستم چی باید بگم.یه موقعهایی هم نمی تونستم چیزی رو تعریف کنم.یه موقعهایی هم که خود بلاگفا مشکل داشت و نمی شد بیای.

خلاصه بالاخره اومدم.

یکشنبه صبح یه سر برای کارورزیم یه سر رفتم پیش سحر و بعلت خشونت رئیس ناکام برگشتم و عصر طی یک عملیات محیر العقول راهی قزوین شدم.دم افطار تو راه بودم .

نمی دونین چقدر غروب خورشید قشنگ بود.اگه می شد ۱۰۰ بار دیگه هم خورشید بر می گردوندم تا هی غروب کنه.

شب مخ سمونه و الهوم (همون الهام خودمون رو می گم) زدم و شام رفتیم دنج.طبق معمول از وقتی نشستیم خندیدیم.وقتی برگشتیم موقع تو قوطی رفتن بودش و آهنگ لطیف و شمع و قهوه و قوطی.ساعت از ۲ هم گذشته بود که خوابیدیم.

ساعت ۴:۳۰ برای سحری بلند شدیم که اول دیدیم خورشت رو از فریزر در نیاوردیم پس قرار شد برنج با کتلت بخوریم.نمی دونم چرا برنج هم انقدر شفته بود که نگو و چون خیلی دیر بود اصلا گرم نشده بود عوضش کتلتها داغ داغ بودن و با ماست یخ.داشت حالمون بهم می خورد.دیدیم روزه نگیریم بهتره چون سحری غیر قابل خوردن بود.

اذان که گفتن تازه آب جوش اومده بود اونم تازه برای چای لیپتون.خلاصه خواب از سرمون پریده بود و با سمونه افتادیم به فک زدن و بعد آماده شدیم و رفتیم دانشگاه.از اونجایی که از فرط خواب داشتیم می مردیم بعد کلاس اولم برگشتیم و خوابیدیم.

الانم تازه از قزوین برگشتم و دوستم رو دیدم . داره می ره شمال منم می خوام.

خب دیگه بسه.

برام دعا کنین                                      خدافظ

                                                                      ساناز

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه دهم آبان 1384 و ساعت 12:27 |
سلام

دو روز نیومدیم بلاگفا چه تغییراتی کرده

هر چی درد و بلای ناشناخته هست من دارم میگیرماین هفته خیلی سرم شلوغ بود زیاد وایساده بودم جاتون خالی نبود یه کر درد و پا دردی شدم که راه نمی تونستم برم گفتن رگ سیاتیکه!!شایدم سفید تیک خلاصه هر تیکی بود بد جور درد میکنه

حالا دعا کنید من خوب شم میام می نویسم

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه ششم آبان 1384 و ساعت 22:39 |


Powered By
BLOGFA.COM