من مرض ندارم نمی یام بنویسما
همه اش می یام و کامنتهاتون رو می خونم ولی خب این چند وقت همه اش در حال پیچوندن همه بودم
.
تقصیر من نیست.منم نه از دروغ گفتن خوشم می یاد نه از گفتن حقیقت می ترسم ولی بعضی آدما نمی دونم چرا ولی نسبت به همه کارای آدم حس دخالت دارن و باید براشون توضیح بدی.منم از اونجایی که دوست ندارم برای کسی توضیحی بدم مجبورم توی پیچش بندازمشون
.
امروز ساعت ۴:۳۰ کلاس داشتم و استاد هم گیر داده بود بهم و اول گفت زیاد حرف می زنی بیا جلو بشین بعد گفت برو از امور کلاسا ماژیک رنگی بگیر و خوشبختانه استادی بود که دوستش دارم و باجنبه هست و منم سربه سرش می ذاشتم.ساعت ۶ تعطیل کرد و انقدر سرد بود که تا دم بوفه رو دوان دوان رفتیم.حالا حساب کنین تا دم در جدیدالاحداث چه به روزم اومد
.حدود ۸:۳۰ تهرون بودم.
دیگه اینکه زندگی با همه خوبیاش و بدیاش ادامه داره و تنها تغییر محسوسش پر رنگتر شدن وجود دوستم(با صدای کلاه قرمزی بخونین) در زندگانیمه
.
امشب خیلی دوست داشتم برم احیا ولی هم خسته بودم و هم اونجایی که دوست دارم برم باید یکی از اعضای خانواده باشه تا تنها نباشم که مامانم که سرکاره و بابام و بهنام هم خسته تر از من. شما اگه رفتین برای ما هم دعا کنین.
امروز صدبار به این محل کار خراب شده سحر زنگیدم ولی همه اش اشغال بود
شاید این هفته از ۴شنبه بریم قزوین بمونیم تا همه مخصوصا این سحر خانوم یه آب و هوایی عوض کنه.
جدیدا یاس فلسفی هی میاد سراغم که وقتی درسمون تموم شد و دیگه نه خونه ای بود که بریم نه دانشگاهی که بهونه مون باشه واسه قزوین رفتن چقدر دلم برای روزای توپ گذشته تنگ می شه.
زندگیه عجیب غریبه
.
فکر کنم بس باشه.خدافظ![]()
ساناز![]()

