تبليغاتX
سحر و ساناز
سلام

من مرض ندارم نمی یام بنویسما همه اش می یام و کامنتهاتون رو می خونم ولی خب این چند وقت همه اش در حال پیچوندن همه بودم.

تقصیر من نیست.منم نه از دروغ گفتن خوشم می یاد نه از گفتن حقیقت می ترسم ولی بعضی آدما نمی دونم چرا ولی نسبت به همه کارای آدم حس دخالت دارن و باید براشون توضیح بدی.منم از اونجایی که دوست ندارم برای کسی توضیحی بدم مجبورم توی پیچش بندازمشون.

امروز ساعت ۴:۳۰ کلاس داشتم و استاد هم گیر داده بود بهم و اول گفت زیاد حرف می زنی بیا جلو بشین بعد گفت برو از امور کلاسا ماژیک رنگی بگیر و خوشبختانه استادی بود که دوستش دارم و باجنبه هست و منم سربه سرش می ذاشتم.ساعت ۶ تعطیل کرد و انقدر سرد بود که تا دم بوفه رو دوان دوان رفتیم.حالا حساب کنین تا دم در جدیدالاحداث چه به روزم اومد.حدود ۸:۳۰ تهرون بودم.

دیگه اینکه زندگی با همه خوبیاش و بدیاش ادامه داره و تنها تغییر محسوسش پر رنگتر شدن وجود دوستم(با صدای کلاه قرمزی بخونین) در زندگانیمه .

امشب خیلی دوست داشتم برم احیا ولی هم خسته بودم و هم اونجایی که دوست دارم برم باید یکی از اعضای خانواده باشه تا تنها نباشم که مامانم که سرکاره و بابام و بهنام هم خسته تر از من. شما اگه رفتین برای ما هم دعا کنین.

امروز صدبار به این محل کار خراب شده سحر زنگیدم ولی همه اش اشغال بودشاید این هفته از ۴شنبه بریم قزوین بمونیم تا همه مخصوصا این سحر خانوم یه آب و هوایی عوض کنه.

جدیدا یاس فلسفی هی میاد سراغم که وقتی درسمون تموم شد و دیگه نه خونه ای بود که بریم نه دانشگاهی که بهونه مون باشه واسه قزوین رفتن چقدر دلم برای روزای توپ گذشته تنگ می شه. زندگیه عجیب غریبه.

فکر کنم بس باشه.خدافظ

                                                                                       ساناز

 

 

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در شنبه سی ام مهر 1384 و ساعت 22:42 |
پیوست به قبلی

تایتانیک در 30 ثانیه

فاطی( ملیناجونم ممنون)

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384 و ساعت 15:24 |
سلام

می خوام یه سوتیه دیگم رو که مربوط به امروزه تعریف کنم

دوستم تو اداره اومد تو اتاقم سرفه می کرد گفت نمی دونم چی کار کنم خوب بشم؟

منم کلی فکر کردم که اسم جوشونده هایی که مامانم درست می کنه یادم بیاد اما هر چی فکر
می کردم اسمی که میومد تو ذهنم  به نظرم غلط بود خلاصه آخرش گفتم دیگه......

گفتم :جوشونده گل تخمی  دم کن بخور

که یهو بدبخت ترکید از خنده گفت گل ختمی رو می گی؟تازه فهمیدم چرا اسمش به نظرم غلط میومد وایی ی ی ی ی ی ی ی ی مرده بودیم از خنده صدای خنده هامون سالن رو برداشته بود که یهو آقای رئیس با عصبانی ترین قیافه ممکن از جلوی اتاق رد شد و چشم غره(دیکتش حتما بازم غلطه؟)رفت.

من که هنوزم نمی تونستم جلوی خندم رو بگیرم اما همکارم رفت اتاق خودشون که دیدم بعدش با اضطراب اومد که بدو که رئیس  تا نشست سر جاش یه نامه محرمانه زد که فوری رد شه

منم گفتم بی خیال اما یواشکی یکی از آقایون رو که باهاش صمیمی هستم و اونم با رئیس صمیمیه فرستادم خبر بگیره

که خوب خدا رو شکر به خیر گذشت.

اینم از آلزایمر شدن من

راستی ببخشید که من حرص رو نوشتم هرس قول نمی دم اما سعی می کنم برم کلاس دیکته

تا بعد التماس دعا.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384 و ساعت 21:3 |
سلام

نماز روزه هاتون قبول.

زندگی هم چنان به یک نواختیه خودش ادامه می ده منم همچنان به پوچی رسیدنم

دیروز آخر وقت اداری بود که تلفن اتاقم زنگ خورد تلفن های ما هم سانترال هستن نگاه کردم دیدم از خط دوستمه.راستش من زیاد اهل جونم و عزیزم گفتن نیستم چی بشه که بگم اما گفتم بزار یه حالی بهش بدم گوشی رو برداشتم و با مسخره ترین حالت گفتم :جوووووونممممممممممممممم

اما دیدم اونور سکوته با ترس گفتم الو؟؟؟ بازم سکوت ..........

بعد از چند ثانیه دیدم صدای یکی از آقایون مجرد اداره از ته چاه گفت الو؟؟؟؟؟؟

من: وای شمایین ببخشید فکر کردم خانوم .... هستن بنده خدا یکم خندید و گفت پس من میام حضوری عرضم رو می گم وای کلی خندیدم جای ساناز خالی بود که هرس (دیکته ش درسته؟؟) بخوره

وقتی اومده بود تو اتاق جای اینکه منو نگاه کنه قفل کمد رو چسبیده بود به سقف نگاه می کرد حرف
می زد .

یه سوتیه دیگه م دادم که دیگه قابل تعریف نیست

خوب آقای زندی ممنون از عکستون اما اون که بیشتر آدمو میبره تو قوطی

شاد باشین.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه بیست و ششم مهر 1384 و ساعت 19:42 |
سلام

من و سحر هنوز زنده ایم .

سحر که به پوچی اتفاق رسیده و همه چی براش یکنواخت شده.البته از بس کارشم زیاده نمی رسه بیاد ولی من توجیهی برای یاس فلسفی اش ندارم.

اما خودم:

مرده شور هر چی در جدید رو ببرن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قضیه اینه که یه در جدید در قسمت بالایی دانشگاه زدن و به اصطلاح خیلی دانشگاه با کلاسی شده ولی این کلاس بخورره تو سرشون.چون فقط تاکسی هایی که آرم تاکسیرانی دارن می تونن تا دم در جدیدالاحداث برن پس از نگهبانی تا در جدیدالاحداث کلی راه باید بری . تازه به در که رسیدی به هر کدوم از ساختمون ها بخوای بری باید یه ماراتن بری که تازه کلی هم پستی و بلندی داره.

حالا فرض کنین حذف و اضافه توی سایت (آخرین ساختمون سمت راستتون) باشه و کلاساتون هم توی ساختمون جدیدالاحداث(آخرین ساختمون سمت چپتون)تشکیل بشه.اگه در این اثنا نیاز به کپی هم داشته باشین باید به ساختمون صنایع/مدیریت(آخرین ساختمون روبرویتون)برید.تنها کاری که می شه بدون رفتن مسافت زیادی انجام داد دستشویی توی ساختمون عمران/معماری هستش که حد وسط همه این ساختمونها ساخته شده.

شما هم قاعدتا روزه اید و صبر ایوب دارین .

یه اتفاق خیلی خیلی خیلی خیلی مهم برام افتاده که بخاطر مسائل امنیتی نمی تونم بگمدر همین حد بدونین که من تصمیم گرفتم بچه خوبی بشم ولی یه خورده اوضاع بر وفق مرادم نیست.شایدم سطح توقع ام بالاست.

آرمیتا جوونم تبریکان شاءالله ۱۰۰ سال دیگه هم بهتون تبریک بگم.

شعرگونه هم از chris de burg می نویسم :

Here Is Your Paradise

I never knew love could be a silence in the heart,
A moment when the time is still,
And all I've been looking for is right here in my arms,
Just waiting for the chance to begin;

I never knew love could be the sunlight in your eyes,
On a day that you may not have seen,
And all I've been searching for, well words could never say,
When a touch is more than anything;

Maybe you will never know how much I love you,
But of this, be sure;
Here is your paradise, here is your book of life,
Where you and I will be forevermore,
Here is your paradise, here is your book of life,
Where you and I will be forevermore;

And in the dark night, you'll follow the bright light,
And go where the love must go,
And you will wake in the morning to a brand new day,
Take all your worries away;

Maybe you will never know how much I love you,
But of this, be sure,
Here is your paradise, here is your book of life,
Where you and I will be forevermore,
Here is your paradise, here is your book of life,
Where you and I will be forevermore;

فعلا (بقول سحر فعلن) خدافظ

                                                  ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384 و ساعت 11:5 |
سلام

ببخشید که نمیام آخه واقعا نمی دونم باید بیام چی بگم؟؟؟؟؟هیچ اتفاق خاصی نمی افته من هم که مبنای اینجا رو متاسفانه گذاشتم روی خاطره نویسی هر بار هم که تصمیمم عوض می شه و می خوام در مورد اتفاقات روز بنویسم یه اتفاقی میوفته که کلا حرفام یادم میره

ساناز هم که سرش به دانشگاه و حذف و اضافه گرمه و هی زنگ می زنه از تغییر تحولات اونجا میگه و دل منو آب می کنه.

دلم یه مسافرت توپ می خواد بددددددددددددد!!!!!

۲۰ ام سالگرد ازدواج آرمیتا جونم بود از کی هواسم بود که بهش بزنگم اما عهد زد و اون روز تایپیست ها رو از اتاق من بردن بیرون و کلی میز و صندلی آوردن برام و این شد که تا ساعت ۷ اداره بودم و حتی افطار هم موندم (تمام خانومها ساعت ۳ تعطیل می شن اما دیگه اینقدر من با آقایون تنها بودم که وقتی می خواستم برم و گفتم روم نمی شه برای افطار بمونم بهم گفتن تو یه پا مردی!!!)

خلاصه اینکه یادم رفت و دیروز با ۱ روز تاخیر زنگ زدم که این بار اونا نبودن

حالا برای اینکه تاخیرات رو جبران کنم چند تا لینک می ذارم:

اکانت روی فیش تلفن

خطای دید

طنز و خواندنی

کنسرت گوگوش

آخرین و جدید ترین اخبار ستارگان هالیوود

painted donkey

خوب دیگه مواظب خودتون باشین تا بعد.

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در شنبه بیست و سوم مهر 1384 و ساعت 0:36 |
سلام

سریع اعتراف کنم و خیال همتون رو راحت کنم : قزوین و کلاس و آقای میرشجاعی و درس مزخرف شبکه رو پیچوندم.

اعتراف دومم رو هم سریع بگم : امروز به اندازه یکسال از زندگیم دروغ گفتم .

برای اینکه به شما هم دروغ نگم اصلا نمی گم که چی کار کردم حالا اگه دارید از فضولی میمیرید بگید تا یه فکری بکنم ولی فکر نمی کنم صلاح باشه چیزی بگم چون سرم بالای دار می رهو همه دروغ هام لو می ره.تا حالا با این چنین عذاب وجدانی خالی نبسته بودم. مثلا خیر سرم روزه بودم ولی یه جورایی اگه فکر نکنین دارم توجیه می کنم مجبور شدم.آخه بعضی از آدما جنبه حقیقت رو ندارن و پدر آدم رو در میارن پس بهتره طی یک عملیات ساده پیچونده بشن.می دونم الان همتون دم از جرات می زنین که آدم باید شهامت داشته باشه ولی من ندارم چون حوصله ندارم بخاطر کارای شخصی ام برای کسایی که فکر می کنن به اونا مربوطه در حالی که اصلا ربطی نداره دلیل و توجیه بیارم.

پیمان : دیدی که همه پیش بینی هات اشتباه از آب دراومد  زندگی من انقدر به لحظه و ثانیه بستگی داره که با یه جمله کوتاه یا یه تلفن و یا با یه  sms همه برنامه ام دست خوش تغییر می شه البته بعضی موقعها تغییر خوب نیست و به اجباره ولی بعضی موقعها هم جالب و پر از هیجانه.در مورد آلبوم سیاوش قمیشی هم خیلی بی ذوقی.وقتی می گم قشنگه یعنی قشنگه دیگه.اصلا نمی شه یه بار تو ذوق ما نزنی.از اینکه نگران حالم هستی ممنون.تورو خدا انقدر بی خوابی نکش  من طاقت ندارم ببینم یکی از این راه دور انقدر غصه منو می خوره.در ضمن یادت نره ما توی ایران زندگی می کنیم و هرچیزی نباید برامون غیر قابل باور باشه پس از error های بلاگ شاخ در نیار.از اونجایی که فرهنگستان ادب و هنر همه لغات رو به دقت آنالیز کرده پس در آنالیز کلمات تو به موارد غیر اخلاقی رسیده که بد آموزی داشته.دقت کن وگرنه ممکنه بخاطره کلمات مستهجل زندون هم بیفتی.

همین طور که توی کامنت محمد خوندین (البته اگه خونده باشین)دانشگاهمون رو توسعه دادن و خلاصه این ترم کلی بهمون حال دادن.مخصوصا به آقایان صنایعی که دیگه مجبور نیستن بخاطر بچه های برق و کامپیوتر اون همه راه به دانشگاه نواب برن و از کلاساشون عقب بمونن.راستی اگه تونستین یه سر بیاین هم فال هم تماشا.

یه خبر ناگوار هم این که همه عکسای تولد سحر که توی اتاق گرفتیم سوختهو فقط چندتایی که دم در اداره گرفتیم سالمه.

همین.شعرگونه هم یه sms براتون می نویسم که یه خورده فلسفیه :

تو زندگی اشتباه نکن

                            اگه کردی اعتراف نکن

                                                         اعتراف کردی التماس نکن

                                                                                          اگه کردی زندگی نکن.

اوه اوه اوه اوه چی نوشتم خودم نفهمیدم.فعلا خدافظ

                                                                                         ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه هفدهم مهر 1384 و ساعت 0:11 |
سلام

یه معذرت خواهی گنده به سحر بدهکارمچون برای تولدش باید می اومد و می ترکوندم ولی اکانتم تموم شده بود و پول هم نداشتم.سحری ببخشی...........................د.

براتون از سورپرایزش گفته.همه چی دست به دست هم داده بود تا ما لو بریم ولی خیلی خوش گذشت.تا حالا نشده بود ۹ نفری توی یه اتاق ۳ در ۲ جمع بشیم اونهم به طور قاچاقی و بعد هم هی مواظب باشیم صدامون بیرون نره و عکس بگیریم و کیک بخوریم.جاتون خالی بود مخصوصا  جای آرمیتا.

بعدشم الهام رو گذاشتم دم دندان پزشکی و سمونه هم بخاطر اینکه من می خواستم برم پیش دوستم هرکاریش کردم نیومد و ونک پیاده شد و من رفتم پیش دوستم.تاحالا شده یکی از اتفاقه بدی که براش افتاده تلفنی براتون بگه و شما وقتی طرفتون رو دیدین تازه بفهمین که اون اتفاق چقدر روش تاثیر بدی گذاشته؟من وقتی دوستم رو دیدم کلی جا خوردمتازه فهمیدم که عمق فاجعه چقدر زیاده و چقدر داغون شده.

دلم کلی براش سوخت.سعی کردم با حرفام و مسخره بازیهام یه خورده از قوطی عمیقی که توش بود درش بیارم ولی وقتی رفت خودم هم رفتم ته قوطی.

چهارشنبه دوستم با فک و فامیلاش رفتن شمال و از اونجا چندتا sms برام زد که یکیش که نمی تونم بگم چی بودمنو داغون کرد.مثلا فکر کنین یکی از شما کمک بخواد یا یه درخواستی بکنه که انجامش برای شما شدنی باشه و شما دودل باشید که اگه کمکش کنین یا درخواستشو اجابت کنین توی آینده پشیمون می شید یا نه!!!!!!!!!!!!!خیلی سخته آدم بخواد یه تصمیمی بگیره که هم به منافع خودش هم به منافع طرف مقابلش چه مادی چه معنوی صدمه ای نخوره.

من که بدجوری تو گل گیر کردم.انقدر عمیق فرو رفتم که تا دهنم یه وجب بیشتر نمونده.

اما پنج شنبه: شبش که از صدقه سر sms های مشوش کننده تا ۳ بیدار بودم و از اونجایی که تصمیم گرفته بودم روزه بگیرم ساعت ۴ بیدار شدم و سحری خوردم و ساعت ۵:۳۰ هم با آزاده رفتیم ترمینال.توی ترمینال انگیزه سابق و دوتا ازدوستاش رو دیدیم و بعد از پر شد ۴ اتوبوس و ناکام موندن ما بالاخره سواره اتوبوس پنجمی شدیم و یکی از دوستاش بغله یه دختر غریبه نشسته بودو حرفشون هم گل انداخته بود  .انگیزه سابق هم گوشیشو داده بود به من تا ازشون فیلم بگیریم و اونا بعدا ازش حق السکوت بگیرن.

خلاصه جاتون خالی تا قزوین کلی خندیدیم و توی تاکسی هم فیلمو نشون دادن و اونجا هم کلی خندیدیم.

کلاسم تا ۴:۳۰ طول کشید و آزاده هم ۵ تعطیل شد و خلاصه افطار توی اتوبوس بودیم و بجای اذان فیلم عروس خوش قدم می دیدیم.

شب ۹:۳۰ بیهوش شدم.سرم به بالش نرسیده بود پادشاه هفتم رو می دیدم.

امروز هم بعد از مدتها کارت گرفتیم و اومدم دیدم که همه نگران نبودنم شدن مخصوصا پیمان که بدترین حالت ممکنه رو به راحت ترین حالت ممکن تجسم کرده بود.

فردا ظهر هم می رم قزوین و تا ۷:۱۵ کلاس دارم.

راستی اگه دستگاه مبتذلی بنام ماهواره دارین و اگه مولتی ویژن هاتون هم وصله داره فیلم ocean's twelve می ذاره.بنظرم اگه فیلم قبلیش رو هم ندیدین بازم ارزش دیدن اینهمه شاخه گل یه جا رو داشته باشه.

پیشنهاد صوتی هم که دارم آلبومه سیاوش قمیشی هستش که خیلی قشنگه.

راستی دلم برای یه چی خیلی بی ربط تنگ شده بگم و برم: دلم برای مشق نوشتن جلوی تلویزیون که داره کارتون نشون میده و دوست داری هر چی داری بدی تا با خیال راحت کارتونت رو ببینی و مشقات هم طی یک امداد غیبی خودشون نوشته بشن خیلی تنگیده.

شعر گونه هم از Celine Dion بنام The Power Of Love  می ذارم:

The whispers in the morning

Of lovers sleeping tight

Are rolling like thunder now

As I look in your eyes

I hold on to your body

And feel each move you make

Your voice is warm and tender

A love that I could not forsake

'Cause I am your lady

And you are my man

Whenever you reach for me

I'll do all that I can

Lost is how I'm feeling lying in your arms

When the world outside's too

Much to take

That all ends when I'm with you

Even though there may be times

It seems I'm far away

Never wonder where I am

'Cause I am always by your side

We're heading for something

Somewhere I've never been

Sometimes I am frightened

But I'm ready to learn

Of the power of love

The sound of your heart beating

Made it clear

Suddenly the feeling that I can't go on

Is light years away

فعلا همین.خدافظ                                           ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه پانزدهم مهر 1384 و ساعت 23:12 |
سلام

چنین روزی یعنی ۱۲ مهر  سال ۱۳۶۱ساعت ۴ صبح آسمان می بارید در واقع اشک فرشته ها بود که
می بارید چون من که یکی از اونا بودم ازشون جدا شدم

سید جان شنبه گیر داد که ما سه شنبه روزه ایم امروز شیرینی بگیر..... این شد که شیرینی تولد رو به همکارا شنبه دادم اما تاکید کردم که به کسی نگید مناسبتش چیه.هنوز نخورده بودیم که دیدم تبریک ها شروع شد ظاهرا به همه گفته بودن چه خبره.از یکشنبه کادو می گرفتم :یکی از همکارام که گفته بودم مریض بود و ما برده بردیمش دکتر یک دست پارچ و لیوان  دو نفر دیگه هر کدوم یدونه مجسمه و هم اتاقی هام خشکه حساب کردن.

اما امروز صبح اول ساناز بهم زنگ زد  بعد آرمیتا جونم بعد هم سمونه اما من یه جورایی مطمئن بودم که میان دم اداره.ظهر رفتم بانک وقتی اومدم دیدم می گن یه خانومی زنگ زده گفته براتون بسته آورده بوده و باید به خودتون تحویل بده اما کسی دم اداره نبود یهو ساناز زنگ زد و تابلو بود که داره با موبایل حرف می زنه اما گفت خونس دیگه مطمئن شدم خودشونن رفتم دم در دیدم با سمانه و الهام با یه کیک اومدن.

حالا یه مشکل بود اونم این که کجا بریم چون با اون وضع اگه میومدن داخل من رو همراه اونا پرت
می کردن بیرون.یه آقایی هست مینی بوس داره پارک می کنه دم اداره مستخدممون ازش اجازه گرفت ما بریم داخل مینی بوس تولد بگیریم.

اما خانوما همکاری کردن و با گانگستر بازی اومدن توی اداره و منم روزه بودم اما روزه م رو افطار کردم (میگن روزه مستحبی رو اگه کسی بهتون تعارف کرد بخورین اشکال نداره!!!!) و رفتن.

خوب این از تولد من.

باز هم به خودم تبریک می گم.

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه دوازدهم مهر 1384 و ساعت 22:10 |
سلام

تولد خودم و رایکا رو به خودم و رایکا تبریک می گویم.

سحر.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در دوشنبه یازدهم مهر 1384 و ساعت 23:27 |
سلام  

هورا درج شکلک اومدببخشید اگه مثله برنامه کودک می شه (حتما من و سحر هم تام و جری هستیم)ولی من تمام هیجانات و احساساتم رو با این شکلکها می گم.تازه به سحر گفتم بیشترش کنه.

دوباره خونمون به باغ وحش تبدیل شده و دیروز کابینت ها بردن و قراره امروز کابینت MDF بیارن. داشتیم زندگیمون رو می کردیم که این MDF کوفتی کار دستمون داد.خودتونم می دونین مامانا یه کاری بخوان بکنن آسمون هم به زمین بیاد کار خودشون می کنن.

اول از دیشب بگم.

نه بهتره یه خورده شفاف سازی کنم.مثله اینکه کلی گیج شدین.البته می ترسم زیادی توضیح بدم .امیدوارم دردسر نشه و شما هم بی جنبه نشین.

انگیزه یه انگیزه ای بود(توجه کنین بود) برای من تو دانشگاه که بعد از مدتی صمیمیت دیدم اون توی یه وادی دیگه هستش توی دنیای دیگه هستش چی جوری بگم اون انگیزه من بود ولی من انگیزه اون نبودم.از اونجایی که من اصلا و عمرا جزء اون دسته آدمایی نیستم که خودم قدم جلو بذارم با یه خورده سبک سنگین کردن و فکر کردن و افتادن یه سری اتفاقا تونستم خودم رو قانع کنم که راهی که دارم می رم اشتباهست و خدا رو شکر دلم هم سریع قانع شد و کلا بی خیالش شدم.

حالا درباره دوستم(خداییش تا حالا کسی درمورد زندگی خصوصیش انقدر واضح حرف زده بود؟؟؟؟؟؟؟ می دونم سرمو به باد می دم).این دوستم (با صدای کلاه قرمزی بخونین) فامیله یکی از همخونه ای های قزوینه که توی امتحانای ترم پیش چون هم ما به پوچی می رسیدیم هم اون یا اون هی زنگ می زد یا همخونه ای ما.بعد از یه مدت و یه سری اتفاقا که بعضی هاشو قبلا تعریف کردم روابط من با دوستم بیشتر و بیشتر شد تا جایی که پیشنهادهایی هم داد اما من قبول نکردمو استثنا هردومون با جنبه بودیم و با اینکه من جواب رد دادم دوستیمون بهم نخورد.از طرفی دوستم زیاد به جواب من توجهی نکرد و برای خودش هی LOVE می ترکونه ولی خب می دونه که تیریپ چیه و از من توقع بی جایی نداره.

خب بسه بذارین از دیشب بگم:

من که خیلی خسته بودم ۱۲ نشده بود که اومدم بخوابم.تازه خوابم برده بود که از vibre و لرزیدن تختم چسبیدم به سقف.sms از دوستم بود و من انقدر خواب بودم اصلا منظورش رو نفهمیدم و یهو دیدم زنگید و گفت:"اشتباهی بری تو sms زدم".صداش عصبانی و مثل یه هاپوی گنده ای بود که باعث شد چنان خواب از سرم بپره که تا ۳ هم خوابم نبره.هیچ توضیحی نداد و قطع کرد.من براش sms زدم که تورو خدا بگو چی شده.بهم زنگید و به مدت ۱۸ دقیقه حرف زد داد زد حرص خورد فحش داد و من فقط گوش دادم و لرزیدم.یکی از دوستاش از پشت خنجر زده بود و دعواشون شده بود و خلاصه آدم عصبانی حرفای قشنگی نمی زنه مخصوصا اگه پسر باشه و مخصوصا اگه طرف دعوا هم یه پسر دیگه باشه و مخصوصا اگه طرف دعوا گوشیشو جواب نده و فقط با sms دعوا کنن.نتیجه اش این می شه که همه حرفایی که می خواست به اون بگه به من گفت و من فداکارانه فقط گوش دادم و جیک نزدم.البته نمی دونستم اصلا چی باید بگم.

خلاصه شب خوبی نبود.البته توی این دنیا آدم باید خنجر خوردن از هر کسی براش دور از ذهن نباشه ولی خب اگرم بخوای با بدبینی زندگی کنی هم کلات پس معرکه است.

نمی دونم خلاصه زندگی همینه.

فکر کنم سحر بخاطره اینهمه شفاف سازی یه حالت درست حسابی بهم بده  پس زود بخونیدش و هر copy می خواین بکنین که احتمالا باید پاکش کنم.

خب دیگه حرفی ندارم امیدوارم به همه سوالاتتون جواب داده باشم مخصوصا تو پیمان.راستی اون کامنتی که گذاشته بودی کلی منو بفکر برد.چی شده می خوای شفاف سازی کنی یا mail بزنی؟ سه خط آخر کامنتت خیلی ترسناک و سوال برانگیز و غم آور بود ولی خیلی قشنگ گفته بودی:

امروز پررنگترین فرد زندگیمو از دست دادم...
خداحافظی کرد و رفت
به طور وحشتناکی دلم گرفته

شعرگونه هم آهنگ جدید شادمهر رو می ذارم که دیشب بهنام جوونم برام آورد:

دست تو تو دست من بود                   

دلت اما جای دیگه

تو خودت خبر ندادی

اما چشمات اینو می گه

مدتی بود حس میکردم

که دلت یه جا اسیره

پشت پا زدی به بختت

کی واست جز من میمیره

تو می گی یه وقت و گاهی

پیش میاد یه اشتباهی

نه دیگه دیگه نمی شه

واسه تو نمونده راهی

دیگه دیدنم محاله

دیگه برگشتن خیاله

سزای کارت همینه

دل از اون نگات بیزاره

تو می گی یه وقت و گاهی

پیش میاد یه اشتباهی

نه دیگه دیگه نمی شه

واسه تو نمونده راهی

تا حالا از هیچ کدوم از نوشته هام انقدر نترسیده بودم.با سلام و صلوات ثبتش می کنم و همه چی رو بخدا واگذار می کنم.امیدوارم از صداقتم سوءاستفاده نکنین و تو برجکم نزنین.

                                                                                             خدافظساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه هفتم مهر 1384 و ساعت 11:22 |

اینا محض اطلاع ساناز جان

بسه یا بقیه رو هم بیارم؟؟؟؟؟؟

ساناز جان باید یکم صبر کنی تا همش بیاد.

راستی شما جایی رو نمی شناسین که کتونی در حد ۱۵ تا ۲۰ هزار خوب داشته باشه که با پای من جور در بیاد؟؟؟؟ بالنو و مستر پیچ خوب نبودن .

یه جای دیگه لطفا معرفی کنینساناز گفته بشین تا برات بدوزن

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه ششم مهر 1384 و ساعت 22:21 |

اینا محض اطلاع ساناز جان

بسه یا بقیه رو هم بیارم؟؟؟؟؟؟

ساناز جان باید یکم صبر کنی تا همش بیاد.

راستی شما جیاا رو نمی شناسین که کتونی در حد ۱۵ تا ۲۰ هزار خوب داشته باشه که با پای من جور در بیاد؟؟؟؟ بالنو و مستر پیچ خوب نبودن .

یه جای دیگه لطفا معرفی کنینساناز گفته بشین تا برات بدوزن

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه ششم مهر 1384 و ساعت 22:21 |
سلام

از درج شکلک خبری نیست.فقط همین یه دونه می یاد.

اوضاع همچنان بروفق مراد نیست و خدا داره همچنان منو امتحان می کنه تا ببینه من کم می یارم یا نه!!!!!!!!!!!!!من پرروتر از این حرفام ولی بعضی موقعها می ترسم یه اتفاقایی می ذاره جلوی پام که وجدانا از یه خوان رستم هم سخت تره.خداییش اگه رستم الان بود و زندگی می کرد هیچ وقت به هفت خوانش نمی نازید.

بعد از ۳ روز تلفن خونمون وصل شد و به خاطر کابل برگردون برای بار صدم قطع شده بود.البته خدا این کابل برگردون رو از ما توی قزوین نگیره چون هر وقت می خوایم کسی رو مخصوصا خانواده ها رو بپیچونیم یهو تلفنا بعلت کابل برگردون قطع می شه.

با موبایلمم ترکوندم و هنوز ۵ روز نشده ۷۰ تا sms رو رد کردم و دیروز طی یک حرکت شاهکارانه(سحرگونه) به بابام زنگ زده بودم و قطع نکرده بودم و ۱۴ دقیقه بابام با من گوگوش گوش می داد و هرچی داد می زد من نمی فهمیدم و پول بود که می رفت.من این ماه بیچاره ای بیش نیستم ولی گفتم که من کم نمی یارم.

از تصمیم کبرایی هم که گرفتم براتون بگم که می خوام بی خیال انگیزه بشم.

البته به همین راحتی نیست چون از وقتی همچین تصمیمی گرفتم هر جا می رم اسم همه اسم انگیزه هستش.همه درمورد انگیزه حرف می زنن.همه سورپرایزشون یه جورایی به انگیزه ربطی داره و خلاصه اگه روزی ۵۰ بار اسمش و کاراش رو خدا جلوی چشام نیاره اون روز شب نمی شه ولی خدا رو شکر تا حالا تونستم جلوی خودمو بگیرم و حداقل در این مورد اصلا نمی خوام کم بیارم.حالا چی شد به این نتیجه رسیدم؟؟؟؟؟؟؟خیلی ساده : اون اصلا توی دنیای دیگه سیر می کنه و من الکی دارم خودمو خر می کنم.

از دوستم هم بگم که توپ بهم زنگ می زنه و درددل که کم پیش می یاد بکنه ولی توپ LOVE می ترکونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیگه از کجا بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سحر راست می گه هوای توپیه حالا چه با آهنگ امید چه بقول پیمان با آهنگ pink floyd . بقول معروف هوا بدجوری دو نفرست ولی ما یا یه نفریم یا پایه دونفریمون سحر یا سمونه یا .... هستش   (-;

آرمیتا جون خوبی؟برام دعا کن.اصلا هم ناراحت نباش ایران نیستی انقدر همه چی سخت شده که نگو.مواظب خودت باش &-:

یه شعرگونه هم از التون جان می ذارم بنام  Sacrifice که خیلی دوسش دارم:

It’s a human sign
When things go wrong
When the scent of her lingers
And temptation’s strong

Into the boundary
Of each married man
Sweet deceit comes calling
And negativity lands

Cold cold heart
Hard done by you
Some things look better baby
Just passing through

And it’s no sacrifice
Just a simple word
It’s two hearts living
In two separate worlds
But it’s no sacrifice
No sacrifice
It’s no sacrifice at all

Mutual misunderstanding
After the fact
Sensitivity builds a prison
In the final act

We lose direction
No stone unturned
No tears to damn you
When jealousy burns

دعا کنین بتونم با هر اتفاق غیر منتظره ای درست برخورد کنم.فعلا(قابل توجه سحر جون فعلا نه فعلن.توروخدا فارسی رو پاس نمی داری شوتش هم نکن) خدافظ

                                                                                         ساناز

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه ششم مهر 1384 و ساعت 11:37 |
سلام

هوای عاشقی زده به سرم نگین خل شدم بلکه کاملا مطمئن باشین آخه پاییزه

اگه می خواین بعدش گیر بدین که اینا چیه نوشتی و ما از فلان خواننده خوشمون میاد و خلاصه آهنگای درخواستی راه بندازین بذارین همین جا بگم اصلا این پست رو نخونین.

آهنگای درخواستی هم به ساناز بگین.منم فقط چون پاییزه و به نظر من قشنگ ترین فصل سال یکم نمی دونم شادم یا قاطی کردم هر چی هست که الان حال کردم اینا رو فقط و فقط به خاطر دل خودم اینجا بنویسم          مگه نه اینکه من اینجا رو درست کردم فقط برای یه همچین مواقعی؟؟؟؟؟

دارم اینو گوش می دم:

باران می بارد امشب       دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته              ره می سپارد امشب

در نگاهت مانده چشمم    شاید از فکر سفر برگردی امشب

از تو دارم یادگاری سردیه این بوسه را پیوسته بر لب

قطره قطره اشک چشمم    می چکد با نم نم باران به دامن

بسته ای بار سفر را      با تو ای عاشق ترین بد کرده ام

رنگ چشمت رنگ دریا     سینه من دشت غمها

یادم آید زیر باران     با تو بودن با تو تنها

این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سر من

گفته ای شاید بیایی از سفر   اما نمی شه باور من

رفتنت را کرده باور      التماسم را ببین در این نگاهم

زیر باران گریه کردم     بلکه باران شوید از جانم گناهم.

حالا این میاد:................................

سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره

بذار تا آروم دل بی تابت بگیره

بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره

حتی من از شنیدنش گریم میگیره.

راستی من باید کلی پیوند بدم کلی به وبلاگایی که لطف کردن اومدن اینجا سر بزنم اما واقعا
نمی شه.قول قول که در اولین فرصت این کارو بکنم.

فعلن خدافظ.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در دوشنبه چهارم مهر 1384 و ساعت 21:54 |
سلام من الان توی یه کاقی نت در قزوین هستم. نمی دونم چرا درج شکلک نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اعصابم خط خطیه به طوره خیلی خفنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1 فقط اومدم اینجا هم به شما هم به اونی که اون بالا نشسته و فکر می کنه من با این کارا و بلاها کم میارم بگم سخت در اشتباهیدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد آخرین اتفاق مزخرف این بود که اومدم دانشگاه و در کمال ناباوری و تعجب و ..... دیدم داده رو افتادم. واقعا بهم ریختم. این چندوقت هم هی داره منو با اتفاقهای کاملا غیر منتظره له می کنه ولی من کم نمی یارم. می خواد بخواد می خواد نخواد. اومدم همینو بگم: " من کم نمی یارم و برای هر اتفاق دیگه ای هم محکم آماده ام." خدافظ ساناز
+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در دوشنبه چهارم مهر 1384 و ساعت 13:13 |
سلام

این ساناز کجاست که ننوشته؟

خوب مدرسه ها باز شد .یادش بخیر.روز اول مدرسه وقتی می خواستم برم کلاس اول اینقدر گریه کردم که نگو.نه اون گریه ای که بقیه بچه ها می کنن .............. من می خواستم تنهایی برم مدرسه و کسی باهام نیاد.مثل اینکه این حس استقلال طلبی از همون بچه گی باهام بوده.

چون پدر و مادرم هر دو شاغل بودن مجبور بودیم از پونک بریم طرفای اداره اونا مدرسه.مدرسه منم سر خیابون حافظ بود. هر چی بابا می گفت تو راه رو بلد نیستی می گفتم نه!!! فقط بگو کدوم طرفی برم.

آخر سر هم قرار شد بابا با فاصله دنبالم بیاد.

پارسال دقیقا روز اول مهر رفتم مدرسمون.چقدر به نظرم کوچیک اومد اون موقع ها فکر می کردم بزرگترین مدرسه دنیا رو داریم.

اگه همین جور ادامه بدم اشکم میاد.

دیروز با یکی از همکارام یهو تصمیم گرفتیم بعد از اداره بریم مانتو بخریم اونم در حالیکه هر کدوممون فقط ۹ هزار تومن همراهمون بود.با اعتماد به نفس کامل راه افتادیم رفتیم فاطمی و خوب نتیجه معلومه دیگه دست از پا درازتر برگشتیم.

اما تو راه برگشتن وقتی داشتم از پل هوایی سر کوچه مون میومدم پایین یه آدم دور از جونتون بی تربیت ساندیس میل کرده بود(بخونید کوفت کرده بود!!! ببخشید) و آشغالش رو انداخته بود روی پله ها.بنده هم همین جوریش تو روز روشن کورم چه برسه به شب که یهو دیدم پله ها رو دارم با بدن مبارک میام پایین.گوپس گوپس گوپس ....... فقط خدا رحم کرد از نظر ذخیره عرضی و سازمان گوشتی نشیمنگاه اوضاعم خوبه وگرنه معلوم نبود چی می شد.از دیشب تاحالا تمام تنم درد می کنه و پشتم هم پر از کبودیهای خوش رنگه.

حالا نمی دونم چرا عضلات پشتم گرفته امروز اصلا نمی تونستم سرم رو تکون بدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قوز بالا قوز.

راستی چرا اینقدر ترافیک زیاد شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟نیایش از سردار جنگل بسته س صبحا!!!!منم که کارمند نمونه هر روز ۹ می رسم اداره.

این آقای خوش خنده که عمه ش میمره براش رایکا ه که عکسش رو گذاشتم توی بلاگ.

رایکا و بازم رایکا

 

چشمش نزنین.بگین ماشاالله.

                                                                                                    سحری

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه سوم مهر 1384 و ساعت 23:30 |


Powered By
BLOGFA.COM