تبليغاتX
سحر و ساناز
سلام

خوبین؟عیدتون مبارک.

من بالاخره شاخ غول رو شکستم و رفتم رانندگی ثبت نام کردم خیلی ها حریفم نشدن اما بالاخره راهنمایی رانندگی با قوانین جدیدش موفق شد

این هفته از  اول هفته کلاس آیین نامه داشتم با یک جناب سرهنگ خیلی با دیسیپلین و مقرراتی.

منه بد بختم که از اداره می رفتم و تمام مدت چرت می زدم و وقتی جناب سرهنگ میدید داد می زد من نیم متر می پریدم هواامروزم با اینکه تعطیلی بود اما کلاس فنی برگزار شد.

راستی یادتونه گفتم اینقدر همه می گن رئیس باهات خوبه من با مخ می رم تو زمین؟؟؟؟

خوب رفتم دیگه!!!!! می خواسته از حقوقم بدون اینکه دلیلش رو بگه ۲۰٪ کم کنه که با تلاش سید جان رسیده به ۵٪ یعنی ۱۰۰۰۰ تومان. خدا این سید جان رو از ما نگیره

راستی یکشنبه که باز حالم خوب نبود ساناز جان سنگ تمام گذاشت و ظهر اومد اداره دنبالم ناهار رفتیم بیرون.یه اتفاق های خوبی هم افتاده که از اونجایی که احتمال می ره شنود بشیم نمی تونم بگم

آرمیتا جونم کجایی؟

شما نمی دونین چه جوری به این ملت کاسب بگیم اینجا نیان کاسبیه اینترنتی؟

خوب فعلن بایو

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384 و ساعت 22:32 |
سلام

اوضاع همچنان بروفق مراد نیست ولی من می تونم با همه چی کنار بیام

دوستم تو قوطی هستش و انکار می کنه و منم دیشب طی یک کل کل لج کردم و نخوابیدم و گفتم:"اگه حرف نزنی منم نمی خوابم."اونم گفت:"اگه حرف بزنم بیشتر خورد می شم."(این از اون حرفا بود)منم گفتم باشه منم بیدار می شینم تا حرفت بیاد.خلاصه قراره این چند شب رو بگذرونیم ببینیم کی کم میاره.

من نمی دونم چرا بعضی از آدمها بیشتر از حد معمول خودخوری می کنن و با کمال پررویی هم می گن:"ما چیزیمون نیست."(باتوهم هستم سحر خانوم)من اصراری ندارم با من درددل کنه ولی از اونجایی که دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید این بار هم یه دیوونه نصیب من شده.

اتفاقای مهم اینکه آزاده و حمید آشتی کردن و طبق معمول می خواستن ببینن اعصاب من از فولاد شده یا نه!!!!!!!!!

یه خورده که با دستم کار می کنم درد می گیره و پا هم دکه بی خیالش.دیشب حالم بد شد و فکر کنم فشارم افتاده بود پایین ولی خیالتون راحت من ۷ تا جوون دارم.

آرمیتا جوون جات خیلی خالی بود کاش بودی ولی غصه نخوریا بالاخره یه روزی هم با هم می ریم سینما و همه جا رو می ترکونیم.

آقای زندی:خوبین؟اینو جدی می گم کلی کیف می کنم هر وقت کامنتتون رو می خونم . انگار دارین مچ دوتا بچه خلافکار رو می گیرین.

پیمان:ببخشید برات پیغام نذاشتم در اولین فرصت حتما می ذارم فقط تو رو خدا تو دیگه تو قوطی نرو.زندگی انقدرم سخت و مزخرف نیست.

                                                                         خدافظساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در شنبه بیست و ششم شهریور 1384 و ساعت 19:36 |
سلام

همونطور که ساناز گفت ۴ شنبه با انگیزه بسیار بسیار قوی تصمیم گرفتیم ۳ نفری بریم سینما.

من چیزایی که ساناز نگفت رو می گم:

تا من رسیدم انواع و اقسام قربون صدقه ها رو بهم رفتن چون اصولا نیم ساعت دیر رسیده بودم اما خدا رو شکر هنوز فیلم شروع نشده بود. به محض اینکه نشستیم بستنی ها رو از توی کیف ساناز در آوردن و حمله شروع شد بعد از بستنی هم کرانچی و خلاصه بعد از فیلم هم که جیگرکی دم سینما و ساناز جای آقاهه سرویس می داد به مشتریها  دوغ و این حرفا  اینقدر هم سفارش داده بود که داشتیم خفه می شدیم آقاهه هی میاورد دیگه آخراش تا میومد طرف میز ما هممون
می گفتیم توروخدا اگه مال ما نیارررررررررررر

آرمیتا جونم جای توروهم خالی کردم یاد اون وقتا بخیر که به هوای یه فیلم می رفتیم و ۳ تا فیلم
می دیدیم

اما وقتی رسیدم خونه عمه جان از دامغان اومده بود و ساعت هم ۹:۳۰ بود دیدم مامان بر خلاف همیشه یکم غر زد که چرا امروز رفتی و از این حرفا  که یهو بی مقدمه گفت سحر فلانی با زن و بچه ش تصادف کردن همشون مردن مامانننننننننننننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چی می گی؟خلاصه همش از چشم و گوش و دماغم زد بیرون دخترشون بازیگر بود یکی از فیلم هاش سام و نرگس بود که خواهر محمد رضا فروتن بود توی فیلم  شک بزرگی بود..... "بیتا توکلی"

خدا رحمتشون کنه.

راستی ۴ شنبه رفتم پیش روانپزشک سازمان که قبلا گفته بودم می خوام برم مشاوره:دکتر خوش کنش

بهش گفتم حافظه م ضعیفه و هیچی یادم نمی مونه ازم خواست از عدد ۷۰ به تعداد ۷ تا ۷ تا کم کنم بیام پایین وقتی گفتم گفت بهتون جدا تبریک می گم شما هوش و حافظه فوق العاده ای دارین

اول فکر کردم شوخی می کنه یا می خواد عکس العمل منو ببینه اما گفت جدی می گم.فقط چون وسواس فکری داری مثلا همش با خودت می گی چرا فلانی اینو گفت؟جواب اونو چی بدم ؟... و همش هم خودتو مقصر می دونی اینجوری می شی و ریزش موهاتم به خاطر همینه!!!!!!

در ضمن گفت اصلا نباید با کامپیوتر بیشتر از ۲ ساعت در روز کار کنم وقتی فهمید کارم فقط با کامپیوتره گفت اگه این کارو ادامه بدی انتظار می ره که به زودی کم حرف بشه (این حرفش مامانم رو خوشحال کرد ) و همینطور کم تحرک یه دلایلی هم آورد که وقتی دیدم از حرفاش چیزی نمی فهمم گوش نکردم و به تجزیه و تحلیل قیافه و خمیازه های  دکتر پرداختم .

گفت یا کارتو عوض کن یا اینکه حتما ورزش هایی مثل طناب زدن رو انجام بده و بپر که از سطح زمین فاصله بگیری و خودت رو از جاذبه بکنی (آرش می گه مطمئنی خود دکتره بود؟؟؟؟ احیانا یکی از مریضاش جای خودش نبود؟؟؟؟)و شنا هم خوبه ......

یکم دیگه هم ازم حرف کشید و آخرش گفت مشکل تو اصلا این چیزایی نبود که به من گفتی یه چیزیه توی خودت که باهاش در گیری احساس واقعیتو بهم نمی گی یا از یکی بدت میاد و متنفری یا هر چیز دیگه ای که نمی گی منم فقط نگاش کردم

خوب این از این .برای من فرقی نداشت اما اگه شما ها مشکل حاد دارین بدک نیست.

مواظب خودتون باشین.تا بعد.

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه بیست و پنجم شهریور 1384 و ساعت 21:9 |
سلام

دیروز عصر یهو تصمیم گرفتیم بریم سینما.من و سمونه و سحر(خدایی انگیزه رو حال می کنین).مامان سمونه که هی می گفته:"مطمئنی با ساناز داری می ری؟آخه من همیشه می رفتم دنبال سمونه و این بار که بی ماشین بودم شک برانگبز بودم.

من و سمونه زودتر رسیدیم و رفتیم از سوپرمارکت دم سینما کرانچی  و بستنی خریدیم و بعد به اصرار من رفتیم توی کافی شاپ دم سینما عصرجدید و آب زرشک خوردیممعده من که به قل قل افتاده بود  و سمونه هم که گلوش درد می کرد بدتر شد.

بعد از کلی انتظار و فحش و ناسزا و نفرین سر وکله سحر پیدا شد و رفتیم تو سینما و فیلم نوک برج رو دیدیم.خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگو خنده دارو LOVEو.....بود. مخصوصا دوتا بازیگر شاخه گلش نیکی کریمیو محمدرضا فروتن.

خلاصه توی این وانفسای مضحک خیلی چسبید.

کانالهای multivision باز شده و دیروز دوبار فیلم ترسناکی The Village که هیچی نفهمیدم .

شب هم باز صدای مشاور بودم و  این بار نامه های دختر رو به دوستم می شنیدم و داشتم از گریه من بجای اون می ترکیدم عجب دنیایی شده!!!!!!!!!!!!

شعرگونه رو هم از داریوش جونم می نویسم ولی کامل حفظ نیستم و ندارمشم:

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو 

امیدوارم اشتباه ننوشته باشم.خدافظ        

                                                                             ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384 و ساعت 13:8 |
سلام

اول اینو بدونین اگه من یه روز سر به بیابون گذاشتم فقط و فقط تقصیر سحر هستش . حالا چرا و دلیلش رو از خودش بپرسین.

دیروز عصر آزاده اومد مثلا عیادتم و کلی با هم قرقورت خوردیم .

این چند روز مشاوری برای یکی از دوستام هم بودم . قبلا درموردش گفته بودم.دیروز کارت نامزدی کسی رو براش آوردن که ۷ سال باهاش دوست بود.البته در ظاهر حال من از اون بدتر بودو هی می گفت:"من خوبم م م م م م م م م م م."ولی من هم با استقامت تمام می گفتم:"منو نمی تونی خر کنی."

الان با سمونه حرف زدم و کلی یاد خاطرات قزوین افتادیم مخصوصا خونه قبلی ما که یه صاحبخونه گیر داشت و ما نباید مهمون می آوردیم ولی همیشه سمونه و مهدیه خونمون بودن.آخرسر هم یه چی گفت که هم خیلی دلم گرفتهم خیلی ترسیدم.گفت:"ساناز همه چی داره تموم می شه."

دستم خیلی درد می کنه و مچم رو نمی تونم خم کنم ولی همه اش جلوی کامپیوترم.پام هم درد میکنه و دکتره گفته تا ۳ ماه دیگه پماد بزن و سنگ پای طبی از داروخانه بگیر تا ببینیم چی می شه ولی من الان پام درد می کنه.هیچکی منو دوست نداره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه.............

الهام رفته نائین و قرار بره سقاخونه و برای هممون شمع روشن کنه.ببینید که اوضاع چقدر خرابه!!!!!

با فریناز حرف زدم و سحر هم بهم زنگید و گفت که چقدر بخت و اقبال بلندی داره.

دیگه بسه.حوصله ندارم.شعر گونه هم ماله celine dion هستش.

Because you loved me

For all those times you stood by me

For all the truth that you made me see

For all the joy you brought to my life

For all the wrong that you made right

For every dream you made come true

For all the love I found in you

I'll be forever thankful baby

You're the one who held me up

Never let me fall

You're the one who saw me through through it all

You were my strength when I was weak

You were my voice when I couldn't speak

You were my eyes when I couldn't see

You saw the best there was in me

Lifted me up when I couldn't reach

You gave me faith 'coz you believed

I'm everything I am

Because you loved me

You gave me wings and made me fly

You touched my hand I could touch the sky

I lost my faith, you gave it back to me

You said no star was out of reach

You stood by me and I stood tall

I had your love I had it all

I'm grateful for each day you gave me

Maybe I don't know that much

But I know this much is true

I was blessed because I was loved by you

You were my strength when I was weak

You were my voice when I couldn't speak

You were my eyes when I couldn't see

You saw the best there was in me

Lifted me up when I couldn't reach

You gave me faith 'coz you believed

I'm everything I am

Because you loved me

You were always there for me

The tender wind that carried me

A light in the dark shining your love into my life

You've been my inspiration

Through the lies you were the truth

My world is a better place because of you

You were my strength when I was weak

You were my voice when I couldn't speak

You were my eyes when I couldn't see

You saw the best there was in me

Lifted me up when I couldn't reach

You gave me faith 'coz you believed

I'm everything I am

Because you loved me

                                                                                      خدافظ

                                                                                                   ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384 و ساعت 12:31 |
سلام

امروزم از اون روزا بود!!!

از در و دیوار میبارید که البته ۲ هفته ای هست که می باره و من همش با خودم می گم باز چه مرگم شده؟؟؟؟ حساسیت فصلیه گمونم!!!بی خیال.

امروز همون خانم منشیه که قبلا ذکر و خیرش اینجا بود حالش بد شد و از اونجاییکه همیشه باید با آمبولانس ها !!! من برم همراه مریض از ساعت ۱۲ سر کار!!!! بودم البته خدا رو شکر یکی دیگه از همکارام هم بعدش اومد و رسوندنش به درمانگاه مجهزتر با هم بودیم.خوبیش این بود که ساندویچش رو هم با خودش آورده بود وگرنه تا ساعت ۴ که رسیدیم اداره می مردیم.که خوب البته وقتی رسیدیم تا من غذامو گذاشتم گرم شه که رئیس گفتن لازم نیست بمونین برین خونه و یکی از همکارا ما رو رسوندن دم سرویس ها.نتیجه اخلاقیش هم این بود که نماز من قضا شد.هنوزم نخوندمش.کلی حرف دیگه که نمی شه الان زد و متن پیمان که اونم .....

ساناز اگه من اینو بذارم اینجا گیر نمیدی؟؟؟؟

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
همچنان خواهم راند.
نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا ـ پرياني كه سر از آب بدر مي آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
«دور بايد شد، دور.
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.
هيچ آيينه تالاري، سرخوشي ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است.
بام ها جاي كبوترهايي است،
كه به فواره هوش بشري مي نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس ترا مي شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد.
پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحر خيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.
پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384 و ساعت 23:33 |
سلام

وای چند وقت نمی رسم بیام داشتم می ترکیدم.

سحر ترکونده و مثل همیشه منو شرمنده کرده.دارم موفق می شم یواش یواش سحر رو از وبلاگ بندازم بیرون.

از عصر ۵شنبه بگم که خدا کلی بهم حال داد و انگیزه زنگ زد و گفت:"بیا بریم جایزه ات رو بهت بدم." منم مامان و بابام و هرچی کار بود و پیچوندم و با انگیزه و دوستش رفتیم پارک پرواز.رفتین؟خیلی جای توپیه.مخصوصا شباش.یه بچه فالگیر هم اومده بود و گیر داده بود و منو انداخت به انگیزه .

از جمعه براتون بگم که بجز چندتا ضدحال که همیشه برام هستش خیلی خوش گذشت.تولد سوگل بود و قرار بود با چند تا از بچه ها بیرون.همین چندتا تبدیل شد به ۵ تا ماشین ۵ نفری.حالا حدس بزنین کجا رفته بودیم؟اول قرار بود بریم فشم.رفتیم فشم بعد اوشان بعد میگون و خلاصه تا نوک قله رفتیم.بالاترین جایی که تا حالا رفته بودم.بغل خود خدا.نزدیکتر از این دیگه نمی شد.بعد از اون ور کوه اومدیم پایین و نزدیکای پیست اسکی چمن ناهار خوردیم و قر دادیم و یه خورده هم برای مسابقات جهانی اسکی روی چمن موج رفتیم و برگشتنی هم کلی تو ماشین قر دادیم.اینا همه اش جنبه خوبش بود و از کل کل کردنای آزاده و حمید که دیوونه ام کرد بگذریم.شب دیر رسیدیم و مامان و بابام کلی خونه رو مرتب کرده بودن و ما شرمنده شده بودیم ولی کم نیاوردیم و می گفتیم:"صبر می کردین وقتی ما هستیم."بابام حرص می خورد و می گفت:"جو می دونی چیه؟" ما مثل احمقها نگاهش می کردیم.گفت:"اندازه یه جو غیرت ندارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"از اونجایی که بازم ما پرروتر از این حرفا هستیم شده بود سوژه من و بهنام و هرکی هر چی می گفت ما می گفتیم:"جو می دونی چیه؟"در نتیجه بابام بیشتر داغ می کرد.

شنبه هم رفتم خونه دخترعمه ام تا پایین پردههای اتاق رو با چرخ خیاطی بدوزه.چشمتون روز بد نبینه.حمید برام sms خداحافظی می زد و از دنیا بی خبر هی می گفتم:"چی شده؟"اونم چیزی نمی گفت.حدس زدم که دعواشون شده باشه و بهم زده باشن.از یه طرف حرص می خوردم از یه طرف کاری نمی تونستم جلوی فک و فامیل بکنم.sent و sms هم انقدر زیاده که نمی تونستم با موبایلم بهش بزنگم.اونم لج کرده بود و بهش که می گفت بهم زنگ بزن می گفت:"بیرونم و sent هم خیلی بالاست."منم قاطی کردم و از خونه دخترعمه ام بهش زنگ زدم و شستمش گذاشتم کنار و گفتم:"تا حالا هر وقت دعواتون می شد من آشتیتون می دادم ولی دیگه کاری نه با تو نه با آزاده ندارم.هر کاری می خواین بکنین."حمید مثل همیشه ساکت بود و فقط گوش داد.بعد هم آزاده بهم زنگ زد و همون حرفا رو بهش گفتم و اونم بهش برخورد و برام sms زد:"که چرا باهام اینجوری حرف زدی؟"منم آمپرم چسبیده بود به سقف و می دونستم هر چی بگم دعوامون می شه و جواب ندادم و از عصبانیت تا خونه انقدر بد رانندگی کردم که خدا رحم کرد اتفاقی نیفتاد.

زنگ زدم به سمونه و سر اون یه خورده داد زدم و خودمو خالی کردم و اونهم به حرفام گوش داد و هی می گفت:"حرص نخور."بعد پانی زنگ زد و بقیه رو سر اون خالی کردم و اونم می گفت:"راست می گی ولی حرص نخور اونا کار خودشون رو می کنن و عین خیالشون نیست و تو باید حرصشو بخوری بی خیال شو."

شب هم سحر گفت باید کاراتو فردا بیاری تحویل بدیمنم شب تا ۲ وصبح هم از ۷:۳۰ بلند شدم و تا ۱ طول کشید و رفتم پیشش و کلی خندیدیم.این بار شلوارم مشکلی نداشت مانتوم کوتاه می زد.

عصر هم با سمونه بیرون بودم که دیدم آمپر ماشین چسبیده به ته.زدم کنار و آب ریختم توش و دیدم نه کار از این حرفا گذشته.چراغ دینام و بنزین و ترمز دستی وخلاصه هر چی چراغ بود روشن بود.از شانس خوبمون یه ماشین امداد دیدیم و گفت:"تسمه دینام پاره شده."تسمه کولر رو انداخت جاش.راستی قبلش هم قالپاق ماشین افتاده بود(خدا رو شکر سومی در کار نبود).به بابام گفتم و یه خورده قیافه اش رو چپ و چول کرد ولی چیزی نگفت.

دیروز هم اول رفتم مکانیکی.بعد هم ماشین شستم که جوونم بالا اومدتازه همه روکشهای صندلی ها رو هم در آوردم.عصر هم مامان گفت:"بیا بیمارستان برای دست و پات.با اینکه خیلی خسته بودم رفتم و کلی پشت در اتاق عمل منتظره دکتر بودیم تا ۸:۳۰ اومد بیرون گفت:"برید مطب الان می یام."حالا عمل چی داشت؟؟؟؟؟؟کوچیک کردن شکم و .......حالا چقدر خرجش می شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ۳.۵ میلیون ناقابل.خدا همه رو شفا بده و این پولا رو نصیب ما کنه.

خلاصه کار ما تا ۱۱:۳۰ طول کشید و پدرمون دراومد.کیست دستم رو ترکوند و پام رو هم گفت حالا زوده.

الانم تنهام و از صبح کلی تلفن حرف زدم و دارم از دست در میمیرم و درکمال پررویی تایپ می کنم.

مانیا:اسمبلی یکی از زبانهای برنامه نویسی کامپیوتره که شبیه پاسکاله ولی خیلی مزخرفتره.

پیمان:خوبی؟توی yahoo messenger ام add ات می کنم.ولی هیچ وقت فکر نمی کردم تویی که منو می شستی ازم کوچکتر باشی.توروخدا دوتا چیز رو ازمن نگیرید.۱)تلفن ۲)ماشین .

آشپزی و خونه داری هم بلدم ولی اگه حسش رو نداشته باشم که ۹۹٪ مواقع هم ندارم بمیرم هم نمی تونم کاری رو درست انجام بدم.قزوین و شاغل بودنه مامانم باعث شده بیشتر از سیب زمینی سرخ کردن بلد باشم حرص نخور.کار خونه رو هم افت نمی دونم فقط تنبلیم میاد.درمورد دخترا و دانشگاه هم بگم انقدر انگیزه دارن که هر روز با یکی دوست بشن و فردا بی خیال از همه چی بدون هیچ حرف و حدیثی با یکی دیگه.البته در مورد بعضی از آقایونم صدق می کنه.خلاصه اینکه بهشون خوش می گذره حداقل خیلی بیشتر از ما.

آرمیتا جوون خبرت رو از سحر دارم . مواظب باش از سرما.

شعرگونه فارسی خیلی وقت ننوشتم.چند بیت از محسن چاووشی می نویسم:

تو دل یه مزرعه                   یه کلاغه رو سیاه

هوایی شده بره                  پابوس امام رضا

اما هی فکر می کنه              اونجا جای کفتراست

آخه من کجا برم                    یه کلاغ که رو سیاست

من که توی سیاه ها             از همه سیاه ترم

میون اون کبوترا                    با چه رویی بپرم

                                                                      همین.خدافظ

                                                                                      ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384 و ساعت 13:37 |
سلام

چند تا تغییر دادم از جمله اینکه ایمیل ساناز رو هم گذاشتم.ببخشید خیلی وقت بود که می خواستم این کارو انجام بدم اما همش فراموش می کردم.

ایمیل نویسنده من هستم و ایمیل خصوصی ساناز چون بلد نبودم هر دو رو یک جا بذارم.

اسم بالای بلاگ و اسم کلی بلاگ هم تغییر کرده.

خوب چیز دیگه ای به فکرتون می رسه تغییر بدم بگین البته راه و چاهشم بگین لطفاْ.

پیمان جان اون چیزی هم که نوشتی می ذارم اما الان وقت نیست.

فعلن خدانگهدارتون.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه هجدهم شهریور 1384 و ساعت 21:17 |
اینم بقیش:

 

  1. حالا برسیم به اون روز که ساناز جان اومدن : قبل ساناز یکی دیگه از بچه ها به نام هدیه اومده بود برای سایت اینترنتی فرانسه کلی به اون بنده خدا هم سفارش کرده بودم که چه جوری بیا طوری که می گفت صبح کلی دنبال مانتو درست و حسابی می گشته !! ساناز هم که خودش که نوشته که چقدر هی بهش گفتم مقنعتو درست کن!شلوارتو بکش پایین تر(قابل توجه آقای زندی!)مانتو تو صاف کن اما چه فایده که به محض اینکه رفتن سید جان بهم گفت دوستاتون اگه حجابشونو رعایت کنن برای خودشون بهتره چون اینجوری اینجا بهشون کار نمی دن!!!این ساناز از من خوش شانس تر هم که درست رفته بوده تو اتاق آقای گیر(تمام مدت این آقا پیش رییس هستن و می گن که فلان خانوم اندامشون بد نماست!!! فلانی مانتوش تنگه!!اون یکی مانتوش کوتاس....) و خلاصه ساناز جان از ایشون سراغ اتاق منو گرفته بود.حالا دیگه نمی دونم چی بشه و بهشون کار بدن یا نه؟
  2. امروزم که ساناز رفته قزوین انتخاب واحد و خلاصه داداشش بهم زنگ زد که به ساناز زنگ بزن کارت داره.می دونین چی گفت؟؟؟اسمبلی شده ۱۵.۵!!!!!!!!!!!!!داشت روی ابرها پرواز می کرد.
  3. دیروز رییس می خواسته منو ببره جای خانومی که الان کارای دفترشو انجام می ده که من هم کارای خودم رو انجام بدم و هم دفترکه خدا رو شکر سید جان به دادم رسیده و گفته که من وقت ندارم.
  4. خدا رو شکر تو اداره موقعیت خیلی خوبی دارم.الان که همه با هام خوبن بهم می گن وقتی اومدی اینقدر جو بر علیه تو بود که هیچ کدوم ما دوست نداشتیم حتی تو رو اتاقامون راه بدیم.یا مثلا این همکارای تو اتاقم می گن خیلی ازم بدشون میومده چون فکر می کردن که من خودم رو می گیرم(من اصلا اهل این مسئله نیستم) و حساس بودن روی اینکه اونجا اون اوایل من رو """مهندس""" صدا می کردن که خدا رو شکر خودم از همه خواستم که بهم مهندس نگن و به اسم صدام کنن.و امروز هم یکی از همکارا
    می گفت که پرونده من الان از همه پیش رییس سفید تره و خلاصه اوضاعم خوبه .به مامان می گم
    می ترسم که اینقدر بگن که یهو مثل این کارتونا همچین با مخ برم تو زمین که کلم اونجا گیر کنه و پاهام تکون تکون بخوره!

خوب دیگه من هم نمیام نمیام وقتی میام خودمو خفه می کنم با حرف.

آرمیتا جونم اینترنتت وصل نشد؟دلم خیلی تنگته.

محمد آقا خوشحالم که برگشتی.

آقا پیمان صلح . آشتی هم مبارکه!!اینجوری بهتر نبود؟؟

بسه دیگه.تا بعد.

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه هفدهم شهریور 1384 و ساعت 22:20 |
سلام

اول اینو بگم من یه خورده از قوطی دراومدم نه بطور کامل.می دونم نگرانم بودین.

مامانم دیروز یه راست از بیمارستان رفت خونه حمیده(دختر عمه ام)حالش خوب نیست من این دختر عمه ام رو خیلی دوست دارم از بچگی همه اش می رفتم پیشش.

خلاصه رفتم ترمینال و از اونجایی که یه خورده دیر شده بود و اتوبوس ولوو نبود با یکی از بچه ها و خواهرش رفتیم سوار سمند پرتوان شدیم و تا قزوین آقای راننده درباره دوربین مخفی های جاده برامون حرف زد.

از اونجایی که همیشه فایل من بسته هستش من در محوطه و ساختمان های باراجین دوی ماراتن می رفتم و بالاخره فایل کوفتی رو باز کردم و عین صف سبزی خوردن از یه ساعت قبل رفتم پیش یه کاربر جا گرفتم تا موقعه انتخاب واحد مشکلی نداشته باشیم.با یه دختره روی میز دم آقای کاربر نشسته بودیم که دیدم آقای شمخال با دارودسته اش وارد سایت شد و کاربر ما رو صدا زد و ما احساس کردیم درباره ما می خواد گیری بده وتنها گیری هم که به ذهنمون رسید نشستن روی میز بودش.پس خودمون داوطلبانه بلند شدیم و کاربر محترم هم که اومد گفتیم:"باشه رو میز نمی شینیم!!!!!!!!!!!!!!!!!"گفت:"از کجا فهمیدین؟اون که خیلی دورتر از این حرفا بود که صداشو بشنوین؟"گفتم:" یه مدت که توی این دانشگاه باشین از نگاه همه می فهمین چی می گن." خندید ولی هنوز باور نکرده بود که ما از کجا فهمیدیم و هی می پرسید:"آخه از کجا فهمیدین؟"

موقع انتخاب واحد هم که دوی ۸۰۰ متر با مانع بود. فایلها بسته بودن و از دم کابر تا مدیر گروهها باید با سرعت نور بدوی وبه موانع که بچه ها هستن نخوری و تازه ترمز ABS هم داشته باشی تا توی میز کاربر و مدیرگروه نری.آقای میرشجاعی که فقط به من می خندید و می گفت:"تو یه باره دیگه اینجوری بیای طرف ما, ما سکته می کنیم.خلاصه به هر نحوی بود با استادایی که می خواستم درسامو برداشتم ولی روزام چپ و چول شد.شدم شنبه دوشنبه پنجشنبه.

راستی همون طور که سحری گفت اسمبلی پاس شد اونم با ۱۵ (نه ۱۵.۵)هورااااااااااااااااااااا.انگیزه فلان فلان شده هم شد ۱۹.۵تنها کاری که تونستم بکنم این بود که خودم دربرابر گفتن نمره اش به یه جایزه بندازم.

یه چشمه از توانایی های بالام هم بگم:چندبار برای انگیزه smsزده بودم که جوابی نگرفته بودم و قبلا هم بهش گفته بودم که من از این کار متنفرم.تا اینکه عصر سه شنبه برام sms زد و من گفتم از دستت ناراحتم .زنگ زد گفت:"بخدا جواب دادم."گفتم:"می تونستی بری delivery رو ببینی که به دست من نرسیده."خلاصه جذبه ام به حدی بود که دیروز هرچی بهم sms زده بود failed شده بود و بیچاره از موبایلش بهم زنگ زد و هرچی می خواست توی sms بگه گفت.اینم چشمه ایی از اون روی من .

حدود ۶ رسیدم خونه و قرار شد برم دم خونه سمونه یه خورده از خوراکیهای مولودیشون بگیرم و بعد هم برم پیش مامانم و شامی که عمه ام پخته بود بگیرم.دیروز نمی دونم تهرون چه خبر بود که همه مردم بیرون بودن.توی اتوبان شیخ فضل الله از اکباتان تا سر آپادانا که ۲ دقیقه طول نمی کشه بیشتر از نیم ساعت معطل شدم.برای همین پیش سمونه نتونستم زیاد بمونم و سریع رفتم خونه حمیده. همه اونجا بودن و مثل همیشه کلی تحویلم گرفتن.ولی حمیده رو که دیدم رفتم تو قوطی خیلی حالش بد بود و مامانم هم مشکوک می زد ولی چیزی نمی گفت.

از اونجایی که از صبح بعد صبحونه کمی که خورده بودم فقط یه ساندیس و یه شکلات و یه آب معدنی خورده بودم بشقاب میوه رو که گذاشتن جلوم مثل یک آفرقایی گرسنه چنان باولع می خوردم که عمه ام می گفت:"می خوای برات یه ساندویچ کتلت درست کنم؟"پسرعمه ام هم می گفت:"ساناز نباید حتما همه میوه هارو بخوریا."

از ۱۰ گذشته بود که زسیدم خونه و به بهنام گفتم بیا کمکم.یه خورده از مربا ریخته بود توی ماشین (بابام می کشتم از بس غر خواهد زد)وقتی ماشین رو پارک کردم و بهنام یه سری از وسایل رو برد بالا و منم در پارکینگ رو بستم و در عین ناباوری دیدم سوئیچ نیست.بهنام دوباره اومد پایین و از گیج بازی من حرص می خورد و منم می خندیدم و هر چی می گشتم فایده ای نداشت تا بالاخره دیدم سوئیچ رو انداختم تو نایلونه میوه ها .تنها عکس العمل بهنام از پارکینگ تا خونه این بود که می گفت:"وای وای وای وای وای وای وای وای................................"

امروزم که بابام نرفته سرکار رو داره هی مهندسی می کنه و مامانم هم نیست که بهش گیر بده و داره برای خودش جولون می ده و منو کچل کرده ولی خدا رو شکر مامانم زنگ زد و گفت داره میاد.تا حالا انقدر از اومدنش خوشحال نشده بودم.خدا خیلی با فهم و شعور که گفته باباها بیرون از خونه کار کنن وگرنه تا حالا بابای من انقدر مهندسی توی این یه وجب جا کرده بود که به موزه هنرهای زیبا اما نافرم تبدیل شده بود.حالا هم از وقتی فهمیده مامانم داره میاد می خواد سریع اون اتاق رو موکت کنه و مامانم رو در عمل انجام شده بذارهو هی منو صدا می کنه و نمی ذاره دو کلمه باهاتون حرف بزنم.

یه اتفاق کوتاه دیگه رو هم بگم وقول می دم بعد از یه شعر گونه برم.

پری شب بدنبال مهندسی های بابام من و بهنام هم داشتیم کمکش می کردیم البته از سر اجبار. بهنام گفت:"ساناز اون تاید رو بده."منم نمی دونم مثلا شوما یا سپید یا برف کدومش پودر ماشین لباسشویی هستش کدوم پودر دستی.برای همین گفتم:"کدوم رو بدم؟" بهنام نگاهی عاقل اندر ساناز بهم کردوخیلی خیلی جدی گفت:"ساناز می دونی چرا تا حالا هیچ کس در این خونه رو برای تو نزده؟"بدون اینکه منتظره جواب من باشه ادامه داد:"برای اینکه تو هنوز فرق دو تاید رو نمی دونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"منم طبق معمول در کمال پرورویی گفتم:"بشین بینیم بابا من قصدم ادامه تحصیله."

ببخشید دروغ گفتم باید جواب کامنتهاتونم بدم:

اول توروخدا یه راه حل بگین تا برای ما از این تجارتهای الکترونیکی ارائه ندن!!!!!!!!!!!!!!!!!

پیمان:من فکر کردم کلی بهت حال دادم این آهنگ رو گذاشتم.باشه دیگه از این مردی......... نمی نویسم.آره انتخاب واحد که شروع شده که هیچ یکی دو هفته دیگه هم باید بریم دانشگاه.راستی تو چی می خونی؟اگه فضولی نیست از خودت یه خورده بگو.

محمد:خیلی خوشحالم برگشتی.فکر می کردم انقدر چرت و پرت می گم دیگه نمی یای.در مورد دانشگاه هم بگم که کاردانی پیوسته ها می رن نواب و ما می مونیم(هورااااااااا).برق و کامپیوتر هم می یان باراجین.

آقای زندی:من می دونم سحر خیلی دوست نابابیه(البته نه بیشتر از من)ولی دکتراش گفتن به روش نیاریم.شما هم زیر سیبیلی رد کنین.اگه سحر عرضه اکس و ...... رو داشت که الان نباید اون انگیزه اونجا بال بال بزنه و این سحر عین ....... فقط سوتی بده(خب با این حرفا دیگه فکر کنم آخرین بار که می یام).شما هم سلامت و شاد باشیدو بی خیال شلوار ماشید.

آرمیتا جونم:خوشحالم اینترنتت وصل شده.عکسهام پیش سحر که حتما تا ۱۰۰ سال آینده برا می فرسته.مواظبه خودت باش و از هر ثانیه زندگیت لذت ببر.

آقای مهاجر:حتما خشونت سحر رو از نوشته هاش فهمیدین.اذیتش نکن که با من طرف هستینا .

این شعرگونه ازDido هستش که هم خودشو هم این آهنگ رو خیلی دوست دارم.

White Flag Lyrics

I know you think that I shouldn't still love you or tell you that.
But if I didn't say it well I'd still have felt it,
where's the sense in that
I promise I'm not trying to make your life harder
Or return to where we were but

I will go down with this ship and I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door,
I'm in love and always will be

I know I left too much mess and destruction to come back again
And I caused but nothing but trouble,
I understand if you can't talk to me again
And if you live by the rules of "it's over" then I'm sure that that makes sense but

I will go down with this ship and I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door,
I'm in love and always will be

And when we meet, which I'm sure we will
All that was there, will be there still
I'll let it pass, and hold my tongue
And you will think, that I've moved on....

I will go down with this ship and I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door,
I'm in love and always will be

I will go down with this ship and I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door,
I'm in love and always will be

I will go down with this ship and I won't put my hands up and surrender
There will be no white flag above my door,
I'm in love and always will be

خب خدا رو شکر که خیلی حرف نداشتم. از بابت همه چی ممنون.بازم برام دعا کنین.

                                                                                  خدافظساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه هفدهم شهریور 1384 و ساعت 12:16 |

سلام

این چند روزه اصلا حس نوشتن نداشتم.الانم نمی دونم یهو چی شد که ویرم گرفت یه چند تا چیز رو توضیح بدم.

  1. اولیش اینکه تیتری که ساناز زده بود که نوشته بود ("بیا آشتی کنیم" ساناز) برای یکی از دوستان اشتباه جا افتاده چون گفته :امیدوارم با ساناز آشتی کنید.در واقع اون تیتر معنیش اینه که ساناز اون متن رو نوشته.
  2. دوم اینکه آقای زندی عزیز آدم یه دوست مثل شما داشته باشه دوست دیگه ای براش نمی مونه.حالا حتما باید لو بدی من می خوام این ساناز رو معتاد کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟هر چند که اعتیاد هم از دست این اعجوبه جان سالم به در نمی بره!!!!
  3. بعدیش مربوط به آقای مهاجره:من باز هم براتون آفلاین گذاشتم اما احتمال دادم که باز هم نرسه .قبلا هم خیلی آفلاین گذاشته بودم از روز عروسیتون که تبریک گفته بودم کلی چیزای دیگه هم بود که احتمالا بهتون نرسیده.به هر حال مجبور شدم اینجا بگم چون نمی دونم چه بلایی سر یاهو مسنجر و میل من اومده  که آفلاین ها و میل ها یکی در میون بهم میرسن!!و برعکس!!!!!
  4. خوب حالا بعدی:بابام بالاخره مرغ داریش رو فروخت(نمی دونم باید بخندم یا گریه کنم؟؟؟) اما مارو کشت و الانم با هممون یه جورایی سر سنگینه.اصلا دوست نداشت بفروشه اما به خرجش نمی رفت که پدر عزیزم شما آسم داری نمی تونی بری توی مرغداری نمی تونی توی اون طوفانهای خاک دامغان نفس بکشی نمی تونی ..... خیلی چیزای دیگه که همچین تو دلم قلمبه شده که نگو و مثل اینکه توی رفتار بیرونیم هم تاثیر داشته چون آقا سید ۲ روزه بهم گیر داده شما چتونه؟اما از اونجایی که من اهل درد دل نیستم می گم هیچی!ببینین چقدر بهم فشار اومده که دارم اینجا ازش حرف می زنم. 

احساس کردم که خیلی طولانی شده به خاطر همین بعد از پستش (حدود ۲ دقیقه) اومدم نصفش رو گذاشتم برای فردا اما نکته جالب توجه اینه که تو همین ۲ دقیقه ۳ نفر کامنت دادن بابا بد نیست اول وب رو بخونید بد بگید خیلی وب قشنگی داری!!!!!!!!

تا فردا. 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384 و ساعت 22:10 |
سلام

من بازم تو قوطیمولی مهم نیست.

دیروز صبح سحری زنگ زد بهم و گفت:"پاشو برای ارزیابی زبان دری بیا اینجا."منم خوشحال که بهونه ای برای جیم شدن از خونه دارم آماده رفتن شدم.مامانم هم که تازه از سرکار اومده بود با چندتا تلفن فهمید برای اینکه دخترعمه ام نی نی شو بدنیا بیاره باید بره بیمارستان.خلاصه رفتم پیش سحر و سعی کردم خیلی ساده و خانوم برمولی سحر هی می گفت:"یه خورده شلوارتو بکش پایین.مانتوتو صاف کن.موهاتو بکن تو."اول کار که وارد شدم صاف رفتم وسط جلسه آقای رئیس و سکته کردم.بعدهم همه وقتی منو می دیدن انگار یه آدم فضایی دیدن.کلی با همکارای سحر خندیدیم و سحر هی می گفت:"هیس."راستی انگیزه رو هم دیدم.قرار شد ناهار بریم بیرون.سوار ماشین که شدیم ضبط رو که روشن کردم همکارای سحر شروع به جیغ کشیدن کردن و دیدم مثل خودمونن ومنم از خود بی خود شدم.ناهار رو هم در یه جایی که یکی از همکاراشون پیشنهاد کرده بودن خوردیم .خوبیش این بود که وبا اونجا دوام نمی آورد.

خلاصه خوش گذشت.از عصر و امروز هم بگذریم چون واقعا حوصله گفتن ندارم.اوضاع روحی خرابه.فردا انتخاب واحدمه و میرم قزوین.کاش می شد چند روزی اونجا می موندم.خیلی به دور بودن از همه چیز نیاز دارم اما نمی شه.

آرمیتا جون می دونم سرت خیلی شلوغه.موفق باشی و شاد.

از همه کامنت گذاران هم ممنونم.در ضمن من منظوره فاطمه رو نفهمیدم شما اگه فهمیدین به منم بگین.

درمورد حرف پیمان هم بگم که خدا بعضی موقعها انقدر به آدم حال می ده که نگو (قبلا گفتم از درودیوار انگیزه میریزه منظورم یه انگیزه هستش نه ۱۰۰۰تا من غلط بکنم زیاده خواهی بکنم تو همین یکیش موندم و روزی هزار می گم اصلا اگه از اول نمی بود چی می شد)اما حالا که دلت خیلی چیزای کوچیک وبزرگ می خواد نه خدا می شنوه نه خوده انگیزه.بگذریم.

یه شعرگونه می نویسم از George Michael به نام Careless Whisper .(پیمان امیدوارم منظورتو  فهمیده باشم).

I feel so unsure,
As I take your hand and lead you to the dance floor.
As the music dies...
Something in your eyes,
Calls to mind a silver screen,
And all its sad goodbyes.
I'm never gonna dance again,
Guilty feet have got no rhythm.
Though it's easy to pretend,
I know you're not a fool.
I should have known better than to cheat a friend,
And waste a chance that I'd been given.
So I'm never gonna dance again,
The way I danced with you.

Time can never mend,
The careless whisper of a good friend.
To the heart and mind,
Ignorance is kind
There's no comfort in the truth,
Pain is the all you'll find

Tonight the music seems so loud,
I wish that we could lose this crowd.
Maybe it's better this way,
We'd hurt each other with the things we want to say.

We could have been so good together,
We could have lived this dance forever...
But now, who's gonna dance with me?
Please stay.
(Alternatively):
And now it's never gonna be
That way...

Now that you're gone...
Now that you're gone...
Now that you're gone...
Was what I did so wrong?
So wrong that you had to leave me alone?

برام خیلی دعا کنین.مخصوصا برای فردا شاید نمره هام اومده باشه.

                                                                                             خدافظساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384 و ساعت 13:12 |
سلام

خوبین؟من اصلا خوب نیستم.ولی الان که اومدم و کامنتها رو خوندم کلی روحیه گرفتم(مخصوصا مال تو رو آقا پیمان).

سحری زده تو تیریپ فلسفه ولی از اونجایی که من به پوچی رسیدم اتفاقای این چند روز رو می گم و به خاطر پیشنهاد خوب پیمان هم آخرش چندتا از عقاید رو می گم البته با ترس و لرز.آخه هروفت از اعتقاداتم گفتم به فاصله جیک ثانیه خدا یه ماجرایی رو پیش روم می ذاره که من باید همه عقایدم رو گل بگیرم.

اوضاع خونه که افتضاحه تقریبا همه اثاثها رو آوردیم پایین.جمعه رو طی یک عملیات محیر العقول پیچوندم و با بچه ها رفتیم صبحونه پارک طالقانی.خوش گذشت.دایی حمید هم که تازه از دانمارک اومده بود هم بود.اول کار ۶نفری سوار ماشین(پراید) شدیم.بیچاره داشت سکته می کرد. اونجاهم از کارای ما چشاش داشت در میومد.عصر هم به عنوان کارگر درخدمت خانواده بودم.

دیروز هم ناهار خونه الهام دعوت بودیم با مترو رفتیم و اونجا رو گذاشتیم رو سرمون.همه بودیم. آزاده و سمونه و مهدیه و سحر و فریناز و من.خوش گذشت.سمونه رو هم یهو با کیک سورپرایز کردیم و از تعجب فقط انگشتش رو گاز می گرفت.بعد هم با اعمال شاقه کادوش رو دادیم.

حدود ۴-۵ برگشتیم و من و آزاده به مغز حروممون زده بود و اول یه سر رفتیم پیش حمید تا آزاده ببینتش.بعد رفتیم از سوپر کرم کارامل خریدیم و رفتیم A5 خوردیم و بعد خیلی جدی اومدیم توی میدون جدیدالحداث دم بلوک ‌B4 و هی توی میدون چرخیدیم تا پانی اومد دنبالمون و سوارمون کردو یه خورده با ماشین چرخیدیم و حدود ۹ اومدم خونه.قیافه مامان و بابام دیدنی بود.بابام کلی غر زدومن در کمال پررویی گفتم:"تو خونه تنهایی چی کار کنم؟حوصله ام سر میره."بابام هم طی یک جمله کوتاه و مختصر و مفید گفت:"برو اتاق تو می فهمی باید چی کار کنی که حوصله ات سر نره.۲دقیقه ازت غافل می شیم دمت رو می ذاری رو کولت و می ری بیرون برگشتنت هم با خداست.............."خداییش اگه فکر کردین من کم آوردم سخت در اشتباهید.پرروتر از قبل گفتم:"بابا دوباره گیر دادی ها."این جمله از صدتا فحش برای بابام بدتره ولی من همیشه وقتی گفتم می فهمم نمی گفتم بهتر بود ولی چون بازم دیر یادم افتاد سریع اومدم تو اتاقم تا قضیه همون جا تموم بشه.

الانم از اونجایی که مثل........ هستم با مامانم دعوام شد و سمونه هم هی داره سعی می کنه منو از قوطی در بیاره و هی ازم می پرسه:"چته؟"منم می گم:"نمی دونم؟"من دارم از گریه می ترکم ولی از دست حدسای مضحکش از خنده می ترکم.

خب حالا می خوام فلسفی یا جدی یا هر چی که می خواین اسمشو بذارین حرف بزنم: اول اینو بگم که من نمی دونم چرا به هیچ کس و هیچ جایی نمی شه اطمینان کرد.مثلا همین بلاگ خودمون.من از ترس اینکه نکنه یه موقعه گند خیلی چیزا درنیاد(از اونجایی که دنیای من از یه بند انگشت کوچکتره)نمی تونم همه چی رو بنویسم.از این موضوع خیلی ناراحتم.

من نمی دونم خانوما عجیب غریبن یا آقایون.

من فقط اینو می دونم عجیب غریب تر از خدا وجود نداره.

یه کارایی می کنه که اون موقعه شاید نفهمی چرا این کار رو کرده و حتی عصبانی بشی ولی بعدا که یه خورده می گذره می فهمی که اگه اون اتفاق نمی افتاد عمق فاجعه چقدر زیاد می شد.ولی من از اونجایی که خیلی خیلی خیلی پررو هستم اینا رو می دونم و ۱۰۰۰ بار هم بیشتر بهم نشون داده که اگه یه خورده آدم باشم همه چی حل می شه ولی بازم خفتش کردم و هی دارم می نالم.

الان با سحر حرف زدم گفت یکی از همکاراشون چون زمینای یکی از کوچه های محل کارشون معلوم نیست ماله کیه و اون زمینا رو غصبی می دونه از یه کوچه دیگه که خیلی راه مزخرفیه میره!!!!! نگین چرا به پوچی می رسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه داشتم می گفتم.خدا میاد به آدم حال می ده توپ.مثله هفته امتحانا و هفته قبلش.از در و دیوار انگیزه می بارید.منم که بی جنبه جام صاف توی آسمونا بود.اما حالا همه جا سوت وکوره.بعد پیمان هم میاد می گه:"من هیچ انگیزه ای ندارم."من به این پوچی می رسم کاش منم مثل پیمان اصلا انگیزه ای نداشتم؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

فکر کنم بس کنم بهتره.شماها الان این شکلی شدین.فقط می خوام با پیمان آشتی کنم و بگم اگه تند رفتم و چیزی گفتم ناراحت شدی ببخشیدبه قوله سحری بی خودی بهم گیر دادیم. لطفا همیشه کامنت بذار.

آرمیتا جونم کلی عکس دیروز گرفتیم که قراره سحر برات بفرسته ولی شب نبین که خوابت نمی بره  .

یه شعرگونه می نویسم به درخواست پیمان.

I Had The Love In My Eyes

Show me a man secure in his love,
And I'll show you a lucky man;
I loved her too well and I just couldn't tell,
She was holding another hand,
And when she said that she would leave in the morning,
I broke down and cried,

'Cos I had the love in my eyes, I just didn't see it,
Such a surprise, I just don't believe it,
Somebody took her away, oh I was blind,
I had the love in my eyes...

Day after day, in so many ways,
I gave her the best of me,
But she wanted more, and she opened the door,
Well I hope that you find what you need;
And all the time I thought that she was beside me,
She was drifting away,

But I had the love in my eyes, I just didn't see it,
Such a surprise, I just don't believe it,
Somebody took her away, oh I was blind,
I had the love in my eyes,
I had the love in my eyes...

                                                                    دیگه همین.خدافظ

                                                                                             ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه سیزدهم شهریور 1384 و ساعت 12:23 |
خوب سلام در ادامه بحث قبل اومدم که.....:

آیینه:مردها خودبین و مغرور هستند آنها خودشان را در آیینه چک می کنند زنان با مزه هستند آنها تصویر خود را در هر سطح صیقلی بازدید می کنند.آیینه .قاشق.پنجره های فروشگاه ....!

پذیرش اشتباه:زنان بعضی وقتها قبول می کنند که اشتباه کردند .آخرین مردی که اشتباهش را پذیرفت ۲۵ قرن پیش از دنیا رفته!!!!

فرزند:یک زن همه چیز را در مورد فرزندش می داند :قرارهای دکتر.مسابقات فوتبال و دوستان نزدیک و اسرار و آرزوها و رویاها.یک مرد بطور مبهم و سربسته فقط می داند برخی افراد کم سن و سال هم در خانه زندگی می کنند.

اسامی مستعار:اگر سارا و نازنین و عسل و رویا با هم بیرون بروند همدیگر را سارا و نازنین و عسل و رویا صدا خواهند زد.اگر بابک و سامان و آرش و مهرداد با هم بیرون بروند همدیگر را گودزیلا و بادام زمینی و تانکر و لاک پشت صدا خواهند زد.

صورتحساب :وقتی صورتحساب را می آورند با اینکه کلا شده ۱۵۰۰۰ تومان بابک و سامان و آرش و مهرداد هر کدام ۱۰۰۰۰ روی میز میذارن.اما وقتی دختران صورتحساب را دریافت می کنند ماشین حسابهای جیبی خود را در می آورند.

بگو مگو ها:حرف آخر را در جر و بحث ها زنان می زنند.هر حرفی که یک مرد بعد از آن بگوید شروع یک بگو مگوی دیگر خواهد بود.

خوب این هم از اینا.پیمان خان این قسمت آخر می تونه قابل توجه شما هم باشه.اصلا من نمی دونم مشکل شما دو نفر چیه می شه توضیح بدین؟؟؟؟؟ بی خودی از سر بی کاری بهم گیر می دین و هر حرف همدیگرو به بدترین وجه ممکن برداشت می کنین گمونم سوء تفاهم زیادی تو کاره!!!

خوب حرفای دیگم باشه فردا.

شاد باشین عید مبعث تونم مبارک.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه دهم شهریور 1384 و ساعت 22:47 |
سلام

خوب ساناز جان بالاخره اومد و اینجا یکم زود زود تر به روز می شه.

من هم اصولا در پی یکی دیگه از اقدامات متحورالعقولانه ام کار ارزیابی رادیو دری رو هم قبول کردم که نتیجه ش فعلن شده بیداری تا حداقل ۲ صبح.و نتیجه اون هم اینه که در شبانه روز حداکثر ۶ ساعت خواب دارم و زیر چشمم یه جوری نمی دونم پف کرده یا گود رفته هر چی هست خیلی به چشم میاد همه بهم می گن خواب بودی؟

امروز سید جان(رئیسمون به آقا سید می گه سید جان ما هم از روی ایشون تقلید می کنیم!)یه صفحه از روزنامه کیهان رو که هر زور به اداره مون میارن نشون داد که خیلی جالب بود منم یه تیکه هاییشو می نویسم اینجا که شما هم فیض ببرین فقط اگه زیاد شد شاید ۲ تیکه اش کردم:

آینده:یک زن تا زمانی که ازدواج نکرده نگران آینده اشه اما یک مرد تا زمانی که ازدواج نکرده هرگز نگران آینده نیست.

*****موفقیت:یک مرد موفق کسیه که بیشتر از آنچه همسرش خرج میکنه درآمد داشته باشه و یک زن موفق کسیه که بتونه چنین مردی رو پیدا کنه.

ازدواج:یک زن به امید اینکه شوهرش تغییر کنه با او ازدواج میکنه اما او هرگز تغییر نخواهد کرد .یک مرد به این امید با همسرش ازدواج می کنه که تغییر نکند اما اون تغییر میکنه.!!!

دست خط:مردها زیاد به دکوراسیون خطشان اهمیت نمی دن آنها از روش "خرچنگ غورباقه**"استفاده میکنن اما زنان از قلم های خوشبو و رنگارنگ استفاده کرده و به "ی"ها و "ن" ها قوس زیبایی میدن.

خواندن متنی که توسط یک زن نوشته شده رنجی شاهانه است حتی وقتی می خواهد ترکتان کند در انتهای یادداشت یک شکلک می کشد!

بیرون رفتن:وقتی مردی می گوید که برای بیرون رفتن حاضر است یعنی برای بیرون رفتن حاضر است اما وقتی یک زن می گوید برای بیرون رفتن حاضر است یعنی ۴ ساعت دیگه حاضره!!!

خوب بقیه باشه بعد که طولانی نشه.

تا فردا.

راستی دلیل تیتر بالا هم در ادامه مطالب هست که بعدا می نویسم.

 

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه نهم شهریور 1384 و ساعت 21:27 |
سلام

امروز از صبح تنها بودم.فکر کنین آدم تنها باشه کلید دو تا خونه هم دستش باشه ولی چون حوصله اش خیلی سررفته و برای اینکه از تو قوطی دربیاد با ماشین تنهایی بره بیرون و یه خورده تو خیابونا بگرده و همچنان مثل یک بچه مثبت خوب برگرده خونه .

خب معلومه حوصله هیچی برام نمی مونه.اتفاق متفاوت با همیشه این بود که دیروز عصر یه sms از یه شماره ناشناس داشتم که گفته بود:"دنبال کسی نباش که بتونی باهاش زندگی کنی دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی."نمی دونستم از طرفه کیه و تمایلی هم نداشتم بفهمم چون smsام وحشتناک زیاد شده و تا آخر ماه هم خیلی مونده.خلاصه هیچ عکس العملی نشون ندادم تا اینکه شب داشت خوابم می برد که دیدم sms اومد.از همون شمارهه بود.sms نصفه اومده بود آخرش این بود:"معذرت می خوام مزاحمتون شدم bye."انقدر خوابم می اومد که بی هثچ جوابی خوابیدم.حالا امروز از فضولی دارم میمیرم ولی بچه ها گفتن از گوشیت زنگ نزن چون جوابتو نمی ده می خوای برو از بیرون بزنگ.منم که نه کارت تلفن دارم نه حوصله اش رو به سحر گفتم بزنه که نتیجه خواستی نداشت بعد از صدبار که گفته دردسترس نیست یه آقایی برداشته که سریع هم قطع کرده. اینم از داستان هیجان آمیز امروز.

امشب سمونه و الهام شام میرن دنج.منم کاش بودم می رفتم.پر از انگیزههای رنگارنگ هستش که حوصله ات سر نره.

راستی در مورد کامنتهایی که گذاشتین مخصوصا آقای پیمان بگم:

خدارو شکر وقتی بلاگ رو می خونی یا کامنت می ذاری دم دستت نیستم وگرنه با هر جمله ای که می نویسی یا می خونی حتما یکی هم می زنی تو سر من.من کی گفتم تو به ما حسودی می کنی؟تازه من چه کار به خوش بودن تو دارم.می خوای خوش باش می خوای نباش.گول زدنتم به خودت ربط داره.همون تنها اشتراک ما توی sms باشه بسه

برای آرمیتا جونم:مرسی از مهربونیت.حوصله نداشتنم رو هم می گم سحر بهت بگه اینجا ننویسم بهتره.امتحانام هم که مثل همیشه به لطف خدا و کرم استاد بستگی داره مخصوصا اسمبلی باز ساختمان داده رو بهتر دادم.برام خیلی دعا کن مواظبه خودتم باش.

دیگه اینکه این آهنگ جدید شادمهر رو شنیدین؟

تو می گی یه وقت و گاهی پیش می یاد یه اشتباهی....................

من ای آهنگ رو می خوام م م م م م م م م م م

برای شعرگونه هم آهنگ مایکل جکسون رو که توش عربی هم خونده می نویسم:

Give thanks to Allah, for the moon and the stars prays in all day full, what is and what was take hold of your iman dont givin to shaitan oh you who believe please give thanks to Allah. Allahu Ghefor Allahu Rahim Allahu yuhibo el Mohsinin, hua Khalikhone hua Razikhone whahoa ala kolli sheiin khadir Allah is Ghefor Allah is Rahim Allah is the one who loves the Mohsinin, he is a creater, he is a sistainer and he is the one who has power over all. Give thanks to Allah, for the moon and the stars prays in all day full, what is and what was take hold of your iman dont givin to shaitan oh you who believe please give thanks to Allah. Allahu Ghefor Allahu Rahim Allahu yuhibo el Mohsinin, hua Khalikhone hua Razikhone whahoa ala kolli sheiin khadir Allah is Ghefor Allah is Rahim Allah is the one who loves the Mohsinin, he is a creater, he is a sistainer and he is the one who has power over all.

                                                       فعلا خدافظساناز         

 

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه هشتم شهریور 1384 و ساعت 17:43 |
سلام

خوبین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من امروز برگشتم و دیدم بهنام اینترنت رو وصل کرده.کلی ذوق کردم.انقدر حرف دارم و اتفاق افتاده که نمی دونم از کدوم بگم.تازه کلی از اتفاقا رو هم نمی تونم بگم.

الان دلم بدجوری گرفته ولی سعی می کنم به روی  خودم نیارم.

اگه بخوام به طوره خلاصه بگم این چند وقت انگیزه همه اش بود چه قزوین چه تهرون چه تو موبایل و چه توی sms .حتی در راه برگشتن.منم که بی جنبه.ولی خب ترم تابستون تموم شد و شاید خیلی چیزا تموم بشه.از طرف دیگه هم که با بچه ها قزوین بودن هم که خودش ۱۰۰۰تا خاطره و اتفاق هستش.مخصوصا این چند روز یکی از بچه ها بنام پگاه که بچه کرمانشاه هست و فقط ۳واحدش مونده بود خونمون بود و از اونجایی که بی نهایت حاضر جواب بود کسی باهاش کل کل نمی کرد جز منه پررو و هر بار منو چنان خیت می کرد که خودم از خنده ضعف می کردم چه برسه به بچه ها ولی بازم از رو نمی رفتم.هنوز هیچی نشده دلم براش تنگیدهاز فکر این که دیگه شاید اصلا نبینمش دلم بدجوری می گیره.

با سمونه و مهدیه و پیوند حرف زدم.فردا امتحان معماری دارن.اونم با استاد زینالی.بیچاره ها قاط زدن .توی خونه خودمون هم آزاده و زینب و پگاه هستن که دوتای اولی ۴شنبه امتحان سیستم عامل دارن و پگاه هم فردا می خواد بره فردا دنبال کار پروژه اش.

دعا کنین امتحانای هممون پاس بشه راحت بشیم.

آرمیتاجونم سلام خوفی؟قبول شدن کالج رو تبریک بهت می گم.خیلی خوشحال شدم.

از همه اونایی هم که کامنت گذاشتن چه اونایی که فکر می کنن ما چقدر شادیم چه اونایی که حتی به ما حسودی می کنن چه اونایی که ازمون تعریف می کنن چه اونایی که میان و درمورد تجارت الکترونیکی و...صحبت می کنن(وحرص منو درمی یارن)وخلاصه از همه ممنون.اگه شما نباشین من که خیلی انگیزه ای برای نوشتن ندارم.

فعلا همین.الان اصلا حوصله ندارم و بد جوری تو قوطیم.ولی چون خیلی دلم تنگ شده بود گفتم یه ابراز وجودی بکنم.

برام خیلی دعا کنین مرسی خدافظ

                                                                                       ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در دوشنبه هفتم شهریور 1384 و ساعت 18:27 |
سلام

خوب من واقعا لذت می برم از این وبلاگی که داریم  هر روز به روز می شه

ساناز که نباشه اینه دیگه.البته ساناز این هفته بر گشته بود اما به دلیل رنگ کردن خونشون مجبور بودن طبقه بالای خونشون بمونن و به همین دلیل کامپیوترش خارج از دسترس بود.امروز هم رفته قزوین تا فردا امتحان اسمبلی بده.برای ساناز و بچه ها دعا کنین.

خودم هم درس نمی خونم و گمون نکم پیام نور قبول شم با این اوضاع.راستی علمی کاربردی پودمانی کاردانی به کارشناسی نداره؟؟؟؟

یه چیزم در مورد کامنتها:حرفی که آقای پیمان زده مصداق کامل حرف سانازه که می گه هر کی ما رو میبینه می گه اینا خیلی خوشن اما نمی دونه ما چه جوری هستیم!!!!یکی از یکی اف(افسرده) تر.

راستی با یکی از همکارام وقت گرفتیم که بریم پیش روانشناس های سازمان.دوتایی خیلی بهش احتیاج داشتیم.بریم یکم سبک شیم.

باید جالب باشه.اگه خوب بود که میگم به همتون تا امتحان کنین .

خوب خیلی مواظب خودتون باشین که یه وقت خدایه نکرده وبا نگیرین .

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه چهارم شهریور 1384 و ساعت 23:52 |


Powered By
BLOGFA.COM