تبليغاتX
سحر و ساناز
سلام

ساناز رفته قزوین درس بخونه البته هم شیطونی می کنن با سمونه هم درس می خونن.

منم شروع کردم برای امتحان پیام نور که اگه خدا بخواد و قبول شم می تونم واحد هامو تطبیق بدم و ادامه واحد ها تا لیسانس رو بردارم.

چیزی که هست این که نمی دونم کی از history اینجا رو خونده؟و این خیلی بده اما دیگه گندیه که زدم و کاریش نمی شه کرد.

راستی داشتم به این فکر می کردم که چقدر از وقتی رفتم سر کار شخصیتم تغییر کرده.منی که دنیا رو سرم خراب می شد صدام در نمیومد حالا تا چیزی می شه فوری اعتراض می کنم و البته تا حدودی از این بابت خوشحالم چون اون جوری هم خیلی بد بود.

دیگه این که دیگه تا ناراحت می شم جای این که فوری بغض کنم و بعدشم گریه .... الان یکم دیرتر بغض می کنم و بعدشم می تونم با بغض جیغ و داد کنم.

بعدشم این که خوب من همیشه می تونستم با مردم ارتباط برقرار کنم اما توی تعارفات اجتماعی و همینطور برخورد اولیه با آقایون یکم با خودم در گیر بودم که از این جهت هم خیلی پیشرفت داشتم. 

راستی آرمیتا جونم امتحان کالجش رو با موفقیت پشت سر گذاشت.بازم تبریک خانومی.

کار من هم که روز به روز بیشتر و بیشتر می شه و هنوز هم از حقوق درست و حسابی خبری نیست.

چون لو رفتیم احتمالا نمی تونم بیشتر از این قضیه رو باز کنم چقدر افتضاحه.

از اون جایی که لو رفتیم دیگه از انگیزه و تعریف شیطونی های خودم و ساناز معذورم.

شاد باشین ما رو هم دعا کنین.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه سی ام مرداد 1384 و ساعت 22:7 |
سلام

از اونجایی که فردا دارم از این شیر تو شیری خونه فرار می کنم و میرم قزوین تا درس بخونم و شاید تا آخر امتحانام یعنی ۷ شهریور برنگردم گفتم حالا که بنا بر دلایلی که نمی تونم بگم بی خوابی زده به سرم بیام و چند خطی بنویسم و یه خداحافظی کوتاه مدتی هم بکنم.

می دونم دل هیچ کی برام تنگ که نمی شه که هیچ نبودن خودم و نوشتهام رو هم احساس نمی کنید ولی من پرروتر از این حرفام و به روی خودمم نمی یارم.

دیروز و امروز تقریبا همه خونه رو خالی کردیم و از فردا آقای میرحسین و همکار محترمش میان برای رنگ.کارگری کردن هم که تعریف کردن نداره.

نمی دونم ۵شنبه شب فیلم سینما یک رو دیدین یا نه؟اسمش The Majestic بود و جیم کری بازی کرده بود.خیلی خیلی قشنگ بود.من عاشقه قیافه جیم کری توی فیلمهای جدی هستم .یهو چشماش پراز اشک می شه و درعین حال یه شیطونی خاصی هم داره چونه اش می لرزه و خلاصه end احساس میشه.

همه بروفق مراده و با بقیه اتفاقها هم کاری ندارم.فقط برام دعا کنید دلهره دارم.

امروز دلم برای خاله ام و بچه هاش خیلی تنگ شدبراش mail زدم ولی می دونم نمی رسه حتی mail هاشو چک کنه.کاش می شد ببینمشون.

دیگه همین برای امتحانای خودمو دوستام دعا کنین.اوضاع خرابه و من هیچی نخوندم.

                                                                                    فعلا خدافظساناز 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در شنبه بیست و نهم مرداد 1384 و ساعت 1:23 |
سلام

خوب من از دیروز تا حالا حالم بد بود که شرحش رو ساناز جون گفتن.

امروز رفتم اداره و دیدم که توی history فقط آدرس اینجا هست و مطمئن تر شدم که خونده شدیم.

دیدم کانکشن از استارت حذف شده سید که اومد گفتم شما پاکش کردین؟گفت نه!و یهو بی مقدمه حال آرش رو پرسید.منم ضربان فلبم رفت رو ۱۰۰۰ گفتم حتما قسمتی که به آرش و ماهک مربوط بود رو خونده.

خلاصه وقتی از اتاق رفت بیرون رفتم و زمانهایی رو که دیروز کانکت شده بودن رو در آوردم و در کمال تعجب و شگفتی دیدم که کانکت نشده  حالا نمی دونم اون قسمت کانکت خودش رو می تونه پاک کنه یا نه؟اما گمون نکنم بشه.

خوب به هر حال اون اگر هم خونده چیزی به روش نیاورد.منم همین طور.حالا سید جان خداوکیلی اگه خوندی این یه بار رو به رئیس نگو که به قول خودت بشینین بخندین!

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384 و ساعت 14:15 |
سلام

             سحری گند زددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

 من از دستش چی کار کنم.الان که دارم می نویسم دارم باهاش تلفنی حرف می زنم . فقط صدای ناله می شنوم.آبرومون رفت .با یه حرکت ساده.۱۰۰۰ بارگفتم:"سحر تورو امواتت مواظب باش".ولی کو گوش شنوا .

قضیه از این قراره که سحری از موقعی که اینترنت محل کارش وصل شده از اونجا connect می شه و چندباری هم از اونجا توی بلاگ نوشته.همیشه هم history رو پاک می کرده.اما امروز طی یک شاهکار بی سابقه یادش رفته history رو پاک کنه و بعدش هم همکار محترمش به اینترنت connect شده و به احتمال زیاد طبق عادت history رو چک کرده و تا فردا همه اداره از زیر و بم زندگانی ما باخبر می شن.

              به افتخار سحری :"هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

می گم دنیای ما از یه بند انگشت کوچیک تره .وای که چقدر درمورد انگیزها نوشتیم.

به همین راحتی آبرومون رفت.

                                                                 خدافظساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384 و ساعت 17:56 |
سلام

سرکار گذاشتن سمونه شروع شد .از دیروز تا حالا ۱۰۰ بار زنگ و sms زده که من پوله کادوی تولدم رو می خوام کتونی بخرم.من آخرسر بهم برخورد و بهش گفتم:"زشته آدم درمرد کادوی تولدش انقدر چونه بزنه اگه یه ذره دیگه ادامه بدی بهم برمی خورها".سمونه هم توی شرمندگی گیر کرد و دیگه هیچی نگفت.الانم با مهدیه بیرونن و من زنگ زدم به مهدیه و طی قرار قبلی مهدیه جلوی سمونه با من کلی مشکوک حرف زد و الان سمونه همه اش منتظره ما از یه جایی یهو سر برسیم و سورپرایزش کنیم.قیافه سمونه تا آخر شب دیدنیه.

دیروز چون مامانم نبود قرار شد من شام بذارم.بیچاره بهنام وبابام.برنج که شفته و شور بود کتلت هم خوشمزه بود و قیافه مضحکی داشت.برای ناهار الان هم ماکارونی گذاشتم که احساس می کنم زیادی بی رنگ و رو هستش.من که می گم حالا حالاها زود برای شوهر کردن.بدبخت به هفته نکشیده یا از سوءهاضمه می میره یا از بس غذای بیرون خورده وبا می گیره.

فردا قراره آقا فرزاد بیا کمک تا اساسها رو ببریم بالا(آقا فرزاد کسی که هرهفته میاد ساختمون رو تمیز می کنه به چشم برادریبسیار هم خوش تیپ هستن).حالا اگه مامان اینا بی خیال من بشن و برنامه بچه ها جور باشه فردا می ریم تا سمونه رو از قوطی در بیاریم.

راستی اینو هم برای همه مخصوصا مانیا جون بگم که هیچ کدوم از دوستام به غیر سحری از وبلاگ نویسی من خبر ندارن و ترجیح می دم ندونن چون اینجوری راحتتر می تونم حرفام رو بزنمپس لطفا سوتی ندین.

خلاصه همه چی تقریبا بر وفق مراده و اگه هم نباشه ما به روی خودمون نمی یاریم و مث یه کروکودیل(درست نوشتم؟)شدم .پوست کلفت ولی اشکم دم مشکمه.فعلا هر کار ما دیده یا نوشته هامون رو خونده فکر کرده چقدر خوشیم و آرزو کرده کاش جای ما بودهولی اینجوریا هم نیست خودمون رو زدیم به کوچه علی چپ.

زیادی ناله کردم.راستی فکر نکنین خدایی نکرده از انگیزه خبری نیستا .ولی تصمیم گرفتم کمتر درموردش بنویسم.

مامان برای ناهار صدام می کنه.راستی آرمیتا جون به سحری گفتم برات از انگیزه بگه.هر سوالی داری بپرس.راحت باش که خیالم از تو راحته.

                                                                             خدافظساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384 و ساعت 13:55 |
سلام

خیلی وقته نیومدم.جالب اینه که سحری هم چیزی ننوشته.

این چند روز بد نبود.هم خیلی خندیدم هم تو بدجوری قوطی رفتم .

یکشنبه رفتم قزوین.الهام هم با خواهرش اومده بود شب اول رفتیم شازده حسین(معروف ترین امامزاده قزوین)بعد اومدیم خیام.وحشتناک شلوغ بود.خواستیم بریم کافی شاپ هابیل که جا نبود.برای همین رفتیم وزراء.که بستنی اش افتضاح بود.از اونجا هم پیاده رفتیم دنج.دیگه بچه معروف اونجا شدیم و حسابی تحویلمون می گیرن.من افتاده بودم رو دنده حرف زدن و چرت و پرت گفتن.انقدر حرف زدیم و خندیدیم که دلمون درد گرفت.الهام التماس می کرد ۵ دقیقه حرف نزن ولی بگو ۱ دقیقه عمرا نمی تونستم.۲شنبه هم اومدیم دانشگاه و ناهار هم اومدیم سر کانال و کباب خوردیم ولی بازم آبروم رو حفظ نشد و غذاش مزخرف بود.خلاصه این ۲ روز این بود که آبروم پیش خواهر الهام رفت از بس مسخره بازی در آوردم.کلاس عصرم رو هم سمونه و مهدیه اومدن سرش نشستن و کلی حرف زدن.برگشتنی هم با پژو برگشتیم .

شب از فرط خستگی ساعت ۱۰:۳۰ بی هوش شدم.ببینید چقدر خسته بودم که نای حرف زدن هم نداشتم و مامانم شک کرده بود که اتفاقی افتاده که من ساکتم و فکر می کرد مچم رو گرفته.الانم طبق معمول این چند وقت تنهام و باید درس بخونم و حسش رو ندارم.

خیلی اتفاقای دیگه هم افتاده که نمی تونم بگم.فقط از آخر هفته بگم که مامانم نیت کرده خونه رو نقاشی کنه و برای این کار رفته کلید همسایه بالایی که خونشون خالیه گرفته تا همه اساسها رو ببره بالا .یه ذره دقت کنین می بینین دارم بیچاره می شم و به احتمال زیاد فرار می کنم و می رم قزوین.

خبر دیگه اینکه فردا تولد سمونه هستشو از اونجایی که همه رو سورپرایز کردیم سمونه هم فکر می کنه فردا اون رو ما می خوایم غافلگیر کنیم.اما از اونجایی که من با بچه ها حرف زدم و دیدیم هر کاری کنیم می فهممه و همه اش داره مچ ما رو می گیره تصمصم گرفتیم که ضایعش کنیم و فردا همه فقط بهش زنگ بزنن و یه تبریک کوچیک بگن.در مورد کادوی تولد هم رسم ما اینه که پول می دیدم تا طرف هر چی دلش خواست بخره ولی از اونجایی که سمونه خیلی برای کادوی ما نقشه کشیده قرار گذاشتیم که من بهش بگم که از تولد تو تصمیم گرفتیم دیگه پول ندیم چون هم من هم مهدیه پول تولدمون رو خرج الکی کردیم.برای همین خودمون رفتیم برات یه چیزی گرفتیم.قیافه سمونه فردا دیدنیه.می ره توی یه قوطی گنده.جالب اینکه هیچ کسی هم سعی نمی کنه درش بیاره.

دیگه همین.برام دعا کنین خیلی.

آرمیتا جون همیشه به یادت هستم و از سحر حالتو می پرسم.خوش باشی.

از همه کسی که کامنت می ذارن هم ممنون.

شعر گونه رو هم بی خیال بشین.

                                                                     خدافظساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384 و ساعت 13:4 |
سلام

من دارم از یک شاهکار هنری می نویسمحتما تا حالا فهمیدین کی رو می گمقبل از تعریف کردن ماجرا اینو هم بگم که دلم برای این شاهکارای هنریش خیلی تنگ شده بود.

جریان از اینجا شروع شد که چون سمونه و مهدیه درس محاسباتشون رو بدون اطلاع خانوادههاشون حذف کردنو ۴شنبه هاشون خالی بود و قرار شد با من بیان بریم دنبال سحر و بعد بریم دنبال کارت.مهدیه از همون اول عین برج زهرمار بودو محل من وسمونه نمی ذاشت.ما هم بی خیالش شدیم.تا برسیم محل کار سحر از گرما وترافیک مردیمولی رسیدیم.محل کار سحری هم یه جای توپ و دنج بود که همه تهرون رو می تونستی ببینیالبته اگه هوا تمییز باشه.از خیابون ولیعصر راه افتادیم به طرف ونک و چون ترافیک بود تا تونستیم با آهنگ "تو خودت قند و نباتی شکلاتی شکلاتی" قر دادیمو تارسیدیم به دانشگاه الزهراء.من و سحری پیاده شدیم و من از آقاهه کارتم رو خواستم و اونهم گشت و گفت کارت شما نیستسحرم مثل من کارت نداشتخلاصه رفتیم به طرف باجه رفع نقص و یارو نگاه عاقل اندر سفی به ما کرد و گفت:"نا پیوسته ها رو فردا می دن."        قیافه من قیافه سحری

من تا یه ربع جیغ می زدم که سحر ازت متنفرم م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م م.    سحر هم سه برابر تنفر من می خندید  خلاصه سحر رو برگردونم و با بچه ها یه سر رفتیم گلستان و یه کیف دیدم و خریدموبعد رفتیم آب زرشک گرفتیم و خوردیمتا دم ماشین قیلی بیلی می رفتم و معده ام قل قل می کرد. ناهار اومدیم خونه ما .عصر مامان رفت ختم فک و فامیلاش و ما هم رفتیم پاساژ.

امروز هم صبح تنهایی رفتم دانشگاه تربیت مدرس و کارتم رو گرفتم. الانم دیگه برم یه خورده درس بخونم.

دعا کنین فردا روز خوبی باشه.

                                                            خدافظ

                                                                          ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه بیستم مرداد 1384 و ساعت 11:56 |
سلام فقط اومدم این لینک رو بدم.همین.حتما بخونیدش.(باز دیدی از کهریزک)
+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه هجدهم مرداد 1384 و ساعت 17:46 |
سلام

از همون شنبه بگم که من مخم از بعضی اتفاقا سوت بلبلی می کشه.

اونقدر درس خوندم که همه رو شرمنده کردم با سمونه در مورد تمرینای اسمبلی و جواب sms ندادن انگیزه گفتم و اونم گفت:"زنگ بزن تو تمرینا رو باید تحویل بدی و تنها راه انگیزه هستش."منم که زود قانع می شم زنگ زدم(از خونه)و ازشانس بلند من گوشی رو هم جواب نداد و من بی خیال هر تمرینی شدم چون فکر این که شماره خونه ما رو این آقای آلزایمری یادش باشه و یا حتی save کرده باشه برام صفر بودموقع ناهار مامان هرکاری می کرد کولر روشن نمی شد و قرار شد من برم پشت بوم و مهندسی کنم.تلفن بی سیم رو با خودم بردم و در کولر رو با یه عملیات ژانگولری باز کردم و دیدم که بله فولی کولر شکسته و تسمه اش در رفته.از همون جا زنگیدم به بابام و توضیحات لازم رو دادم و قرار شد عصر برم فولی بخرم.

اومدم پایین مامانم گفت:"ساناز یه آقایی زنگ زد به موبایل و  گفت اشتباه گرفتم ولی فکر نکنم اشتباه گرفته بود بیچاره خیلی ترسید."

من از اینهمه خلوص نیت و روشنفکری مامانم داشتم شاخ درمی آوردمو خودم رو حفظ کردم و گفتم:"باشه می رم نگاه می کنم ببینم کیه؟"اومدم و دیدم بله جناب انگیزه بوده که از منزلشون تماس گرفته بوده.خلاصه زنگیدم و فهمیدم اونم کتاب نداشت قرار شد کتاب پیدا کنیم و به هم خبر بدیم و من هرچی گشتم و به هر کی رو انداختم کتاب نداشت(بماند که ۲تا کتاب اسمبلی در قزوین داریم)براش sms زدم که من هیچ کتابی نیافتم و بازم بعد از ۱ ساعت جوابی دریافت نکردم و عصبانی زنگیدم تا یه حالتی بهش بدمگفتم:"من چی کار کنم تو جواب sms منو بدی؟"گفت:"من چی کار کنم هر چی sms بهت می زنم failed می ده؟لال شدم و هیچی نگفتم .بعد گفت:"من این هفته فقط کلاس صبح ساختمون داده رو میام و بعدش می ریم مسافرت."(درضمن اینو هم بگم که تازه جمعه از شمال اومده بودن)منم حرصم گرفت و حسادتم برانگیخت و کلی جیغ و داد و فغان که تک خوری نداریم؟

بعد اینهمه اتفاق معلوم شد که تمرینی نیست که به استاد تحویل بدم.عصر هم یه سری اتفاق افتاد که برای زنده موندنم نمی تونم بگم.

صبح یکشنبه ۴:۳۰ از خواب بیدار شدم و قبل ۸ قزوین بودم.انگیزه هم اومد و هی کل کل که تو این مسافرتت باعث می شه ۲ تا درستو بیفتی.استاد محترم هم ۸:۳۵ اومد و ۹:۳۰ نشده آنتراکت داد  بعد ساعت ۱۰ اومد و گفت:"برید ۱۲ بیاین."من داشتم می ترکیدمو انگیزه هم می خندید و خوشحال که زودتر می ره مسافرت.

هرچی فکر کردم دیدم حوصله کلاسامو ندارم و زنگیدم به سمونه و دیدم رسیده قزوین و منم اساتید محترم رو دودر کردمو رفتم خونه.ناهار خوردم و خوابیدم و عصر هم مهدیه اومد قزوین و شب طبق معمول رفتیم دنج.موقع خواب هم بحث علمی فرهنگی شروع شد و همه شروع کردن به توهم کردن و رویا پردازی.بعضی جاها هم بحث جدی می شد و خلاصه خیلی درمورد عدم موفقیتمون در بعضی مسائل صبحت کردیم.

عوارض این حرفا دیر خوابیدن بود و صبح با بدبختی بلند شدیم.همه کلاسا رو رفتم و بچه ها هم مرام گذاشتن و هرچی گفتم نرفتن و موندن با هم برگردیم.انقدر سر کلاس قیافه ام آوبزون بود که استاد هم فهمیده بود و می گفت:"شما امروز خیلی خسته اید!!!!!"ولی شعورش نمی رسه که تعطیل کنه.برگشتنی هم جلوی در دانشگاه سوار پژوی پرتوان شدیم و در اوج خستگی یهcd قردار دادیم به آقای راننده و تا تهرون بشکن زنان بودیم.شب هم بی هوش شدم و تا ۱۰ خوابیدم. فردا کارتم رو می دن (کارت بهنام هم همین طور)از طرفی هم شوهر دختردایی مامانم بنده خدا فوت کرده و فردا خاکسپاریه.امیدوارم بابام نره و من ماشین داشته باشم و بچه ها هم محاسبات عددی رو حذف کردن و پایه بیرونن.حالا ببینیم چی می شه.

حالا هم که من تنهامو طبق معمول با بچه ها حرفیدم و به سحر هم گفتم که پاچه من در اختیار تو هر وقت خواستی بگو با مردم کاری نداشته باشاونم بدتر از من قاط زده.

درباره کامنتهایی که برام گذاشتین هم بگم:

آرمیتا جون مرسی بهمون سر می زنی.می دونم سرت شلوغه توقعی ندارم و همیشه از حضورت خوشحال می شم .مواظبه خودت خیلی باش.

آقای مهاجر:اول تبریک می گممی گن دوره قشنگیه پس از دستش ندین.از لطفتونم ممنون.یه حرفی هم می خوام بگم می ترسم ناراحت بشین ولی می گم.تابستونای قبلو بی خیال بشین. مخصوصا شما که یه زندگی جدید رو شروع کردین.من احساس می کنم آدم نمی تونه این جوری زندگی خوبی داشته باشه.من فکر می کنم آدم باید خاطرات دوران مجردیش رو بذاره توی یه صندوق و فقط گاهی بهشون سر بزنه.البته می دونم خیلی خیلی خیلی سخته ولی اگه اراده آدم قوی باشه می تونه خودشو با هر شرایطی که چه خودش باعثش بوده یا نبوده وفق بده.خلاصه امیدوارم زندگیتون انقدر قشنگ باشه که خودتونم باورتون نشه.بازم ببخشید فضولی کردم.

از مانیا و رضا هم ممنون که فهمیدن من وسحر چشم نداریم همدیگه رو ببینیم

همین.برام دعا کنین.برای دوستام هم همین طور.همه چی داره بدجوری یکنواخت می شه.

                                دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه

                                دوباره این دل دیوونه واسه دل تنگه

                                وقت از تو خوندن ستاره ترانه هام

                                اسم تو برای من قشنگترین آهنگه

اینم یه شعرگونه کوتاه خوشکل از شادمهر.فعلا خدافظ

                                                                                ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه هجدهم مرداد 1384 و ساعت 13:33 |

سلام

من الان تو اداره هستم و اينقدر عصبانيم كه حد و حساب نداره.

يكي از همكارامون كه بنده خدا سرطان داشت ديروز فوت كرده و امروز قرار شد كه همه واحد برن تشييع جنازه.

موقع رفتن به سيد گفتم مي خواي من نرم بمونم ويندوز عوض كنيم گفت نه حتما برو.سوار ماشين انگزه شديم و قرار شد انگيزه خانم ها رو برسونه فقط موند خانوم منشي اداره كه به ما گفت شما برين من با ماشين بعدي ميام ما هم 4 نفر بوديم .رفتيم جلوي درب بلال كه يهو خانم منشي اومد گفت يه جا وايسين رئيس شما رو نبينه گفتيم چرا ؟گفت آخه رئيس گفته بهتون بگم شما ها نياين (منظور اتاق تايپيست ها بودنكه من هم به هر حال توي اون اتاق هستم) من نگفتم اما الان مي گم يه وقت شما رو ببينه اخم و تخم مي كنه.ما هم به انگيزه گفتيم ما رو بر گردون اداره.

اومديم و داد و بي داد سر سيد بي چاره اون هم از ناراحتي گفت من روم نمي شه تو چشم شما نگاه كنم گذاشت رفت.ما هم كلي ناراحت ... من هم زدم به سيم آخر و گفتم مي رم هر چي از دهنم در بياد به رئيس و اون منشيه احمقش مي گم كه ما رو اينجور ضايع كردن.خيلي حس بدي بود.بي چاره انگيزه همين جوري خشكش زده بود.

الان هم ميرم زودتر خونه و ميرم عقد كنون. كله باباي كار دور از جون همتون.

من الان از عقد کنون همونایی اومدم که چند روز پیش گفته بودم.

امروز موقع اومدن منشی اداره زنگ زد که به خاطر کارش معذرت خواهی کنه منم چشام رو بستم و گفتم..... فقط یادمه همه هاج و واج نگام می کردن جدیدا خیلی خروس جنگی شدم.اونایی که منو می شناسن می دونن هرکی به من بدی کنه اگر اندازه یه دنیا هم ناراحت بشم بازم می گم اشکال نداره پس ببینید چقدر ناراحت بودم.

خیلی ضایع شدیم اونم جلوی  انگیزه بهش گفتم اگه با خودت گفتی تو اداره بگی ما نیایم .بده اما اینکه نگی و ما بیایم و جلو اونا ضایع بشیم بدتر بود و تو بین بد و بدتر دومی رو انتخاب کردی .

البته کلی داد میزدم و می گفتم.

بعد هم اومدم خونه اما از اونجا که تا حالا سابقه نداشت من با کسی اینجوری حرف بزنم خودم از ناراحتی حالم بد بود طوری که با هر قدم می گفتم الان سکته می کنم

بعدم اومدم پشت خونه مون یه آقای جوون اومد بهم گفت خانوم کیفم رو زدن من ۲۰۰ ۳۰۰ تومن پول لازم دارم برم خونه اول دو دل بودم اما بعد بهش دادم گفتم حتی اگه معتادم باشه و بره مواد بخره بهتره تا بره دزدی .

اما به جاش تو عقد کنون کلی تحویلم گرفتن و اول منو صدا کردن که برم تو اتاق(در حالیکه حتی مامانم هم تو اتاق نبود!!!)بعد عقد رو خوندن.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه شانزدهم مرداد 1384 و ساعت 13:30 |
سلام

زیاد نمی تونم بنویسم.باید برم درس بخونم.

دیروز عصر خیلی خوب بود.در همین حد بسه چون توضیح بیشتر ممکنه باعث به قتل رسیدنم  بشه.یه خطر هم از بغل گوش فریناز گذشت و تصادف کرده بودن و داشتن ماشین رو می آوردن کنار که نزدیک بوده یکی فریناز رو له کنهالبته نمی دونسته فریناز ۷تا جوون داره.

الان هم تا حالا با سحر و سمونه(۲بار) و فریناز حرفیدمالهام هم نبود.

در ضمن مرده شوره هرچی انگیزه رو هم ببرنببخشید با صراحت فراوان گفتم ولی هرکی به ما می رسه جز دردسر هیچی نداره.آخه باید فردا تمرین اسمبلی به استاد محترم تحویل بدیم و کتاب من قزوین و دیسکت برنامه ها هم دست انگیزهولی جناب انگیزه sms دیروز رو هنوز جواب ندادن و الانم که زنگ زدم گوشی رو برنداشتمی خوام برم و مثل یه سوسک که با یه حرکت ساده دمپایی له می شه لهش کنم.از اقبال بلند من و حافظه قوی اون حتما نمی دونه شماره missed call شده روی گوشیش منم.

یه رازی رو هم فاش کنم:من و سحر می خوایم کنکور جمعه(کاردانی به کارشناسی)رو بپیچونیم البته هنوز همه چی در حد حرفه.لطفا رازدار خوبی باشین.

دیگه اینکه خیلی وقته از آرمیتا جون خبری نیست.کجایی خانومخوبی؟

برم دیگه ارواح شکمم درس بخونم.شعرگونه هم بی خیال.

                                                                                       خدافظساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در شنبه پانزدهم مرداد 1384 و ساعت 12:18 |
سلام

دیشب رفتم عروسی پسر عمه جان.به قول سمونه عروسی رقیب.راستشو اگه بخوام بگم اینه که این پسر عمه نمی دونم در من چی دیده بود که یه نظرایی در مورد من و آینده اش داشت که من جفت پا رفتم توی همه بلندپروازی هاش وجواب نه دادم و به اصطلاح یک حرکت خارق العاده اونم از نوع فامیلیش انجام دادم.خداشکر رو پشیمون هم نشدم.من چه به ازدواج وشوهرداریبه قول بابام اگه ۲ روز تو خونه تنها باشم و یخچال هم پر از غذابازم از گشنگی تلف می شم.

صبح رفتم پاساژ و چند خرید کوچولو کردم و سریع برگشتمو چندتا لباس اتو کردم و رفتم یه دوش گرفتم و رفتم آرایشگاه.یک دفعه وسط راه یادم افتاد سورپرایز الهام رو یادم رفته بیارمانقدر ناراحت شدم که می خواستم های های گریه کنماگه وقت داشتم و می شد همون جا وسط اتوبان یادگار دور می زدم .همون جا زنگ زدم به سمونه و گفتم یادم رفته و اونم تا تونست فحشم داد. از اونجایی که باهاش هم عقیده بودم خودم هم ۴تا می ذاشتم روش و به خودم تحویل می دادم. ولی یه چی گفت مخم سوت کشیدگفت:"تو دفعه دیگه به انگیزه بگی آلزایمری من می دونم و تو تو از اونم بدتری."برای دفاع از خودم هیچی نداشتم بگم.

خلاصه تا عصر همه بهم تیکه انداختن.از شب عروسی بگم که خودم رو خفه کردم و کلی قر دادم و تخلیه شدم.هم ارکستر خوب بود هم جای خوبی بود و بسی خنک بود و هم در کمال ناباوری خیلی خلوت بود.من باورم نمی شه این فامیل بی سر وته ما چی جوری انقدر کم بودن.از اونجا دنبال ماشین عروس راه افتادیم البته ما باشعاع ۱ کیلومتری از اونا بودیم.چون مامانم از رانندگی تند می ترسه و ما فقط فلاشرهای ماشینا رو می دیدیم که چقدر از دور قشنگ بودن. دم خونشون هم بع بعی بدبخت رو سر بریدن و ۲ تا قر هم اونجا دادیم و حدود۳:۳۰ رسیدیم خونه و بی هوش شدم.

یه ذره هم از ۴شنبه بگم که خیلی روز مزخرفی بود.از صبحش که رفتیم دنبال لباس مامانم غر زد تا شب که بالاخره یه دعوای جانانه بینمون رخ داد و از اونجایی که من جلوی مامانم هیچ وقت کم نمی یارم بحث توپی کردیم.

الانم بی کارم وکلی درس دارم و حوصله خوندنشون رو ندارم.با سمونه و آزاده و سحر حرفیدم و عصر به احتمال ۹۹٪ پاتختی نمی رم .من از مهمونی های جدا متنفرم.حداقل بهنام هم نیست باهام قر بده. مامانم هم end بداخلاق و من سعی می کنم جلوش آفتابی نشم چون می دونم بهم گیر می ده و عواقب خوشایندی نداره.

از صبا هم بخاطر لطفش ممنون و آرمیتا جون تو هم هر جا هستی و هر کاری می کنی شاد باشی. راستی سحر به پوچی من رسیدهتنهاست و هیچ کار خلافی تمی تونه و نداره بکنهخدا گرگ بیابون رو هم به این حال و روز نندازه.

یه شعرگونه بنویسم.راستی مهستی جدید رو گوش کنین قشنگه.

به من نگاه کن واسه یه لحظه

نگات به صد تا آسمون می ارزه

من از خدامه بکشم ناز تو

تا بشنوم یه لحظه آواز تو

من از خدامه پیش تو بمونم

جواب حرفاتو خودم بخونم

من از خدامه بمونم دیوونت

سر بذارم رو شهر امن شونت

من از خدامه بمونی کنارم

من که به جز تو کسی رو ندارم

من از خدامه که نباشه دوری

فقط دلم می خواد بگی چه جوری

من از خدامه که یه روز دعامون

بره تو آسمون پیش خدامون

به عشق اون که بعد اون همه درد

خدا یه بار نگاهی هم به ما کرد

                                                                           فعلا خدافظ

                                                                                       ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه چهاردهم مرداد 1384 و ساعت 13:30 |
سلام

گفته بودم که مامان و بابا نیستن.در همین راستا من اجبارا شدم آشپز آرش که همش دست به دعا هست که زنده بمونه.

دیروز رو با همبرگر آماده و سالاد الویه ای که مامان گذاشته بود سر کردیم ولی الان دیگه مجبور شدم مرغ بذارم.همش میگه تو رو خدا شورش نکنی.اگه می خوای گند بزنی همین کوفت رو بده بخورم(منظورش مرغ بد مزه هست )باز میره میاد میگه ثابت کن ۲۳ سالته.

خلاصه که از صبح کلی بارم کرده.منم که الحمدلله روی سنگ پای قزوین رو سفید کردم.

الان برنج گذاشتم که ساناز زنگ زد و حواسم به حرف رفت یادم نبود شعله گاز رو کم کنم حالا شفته بشه یا هر چی مجبوریم بخوریم فقط امیدوارم اینقدر آبرو مندانه بشه که نتونم برای ناهار فردام ببرم وگرنه نمی دونم چه کار کنم.

آخ مامان بیا زودتر دیشب هم شام نخوردم.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه چهاردهم مرداد 1384 و ساعت 13:0 |

سلام

من الان تو اداره هستم و گمونم به جز من و يكي از ارزياباي العالم كه يه آقاي عراقي هست و همون آقاي افغاني كس ديگه اي تو اداره نباشه.

از روز 3شنبه كار اينترنت رو هم شروع كرديم و اينقدر اين كار احمقانه هست كه حد و حساب نداره.پدر چشم آدم در مياد.بايد برم توي سايت irib قسمت برون مرزي و هرچي سايت راديو برون مرزي هست (25 تا) در بيارم و تمام صفحاتش رو save كنم اونوقت فكر كنيد كه تمام اين صفحات شامل شونصد تا صفحه ديگه هستن كه بايد اونا رو هم در بيارم اون هم در موقعيتي كه اصلا زبون اينا رو نمي فهمم خلاصه كه تقريبا 5 ساعت در روز وقتم رو مي گيره و بعد تازه بايد بيام اينارو رايت كنم و كلي هم به ارزيابا توضيح بدم كه چه جوري مي شه اينا رو ارزيابي كرد.

اما مشكل اساسي تر اينه كه من با خط دايال آپ كه تازه خط تلفنش سانترال هست كانكت مي شم و اين چيزي از فاجعه بمب اتمي هيروشيما كم نداره.حالا اينقدر غرغر كردم قرار شده اينترنت wireless بگيرن.

مامان و بابا رفتن دامغان .واقعا كه چه نعمتيه حضورشون تو خونه.ديشب اينقدر خونه سوت و كور بود كه نگو.من و آرش بوديم ولي هر دومون اشتها نداشتيم كه اين مسئله مي تونه عمق فاجعه رو نشون بده.دلم گرفته بود تا اومدم بنويسم آرش دوباره رو سرم خراب شد و منم گذاشتم امروز.

راستي به كلم زده بود كه يه كاري كنم كه پولي كه مي گيرم بي خودي خرج كفش و لباس نشه و تصميم گرفتم موبايل قسطي بگيرم چون 1 هفته نگذشته پولم تموم مي شد. برادر شوهر همكار تو اتاقم موبايل فروشي داره

از اون سوال كردم و مي گفت كه 200 يا حداقل 150 پول پيش مي خواد به برادر بزرگم هم گفتم قرار شد از دوستش سوال كنه كه يهو الان زنگ زد كه خطتو شنبه ميارن. ماهي 130 بدون پيش.

هر چي گفتم بزار بابا بياد باهاش مشورت كنم گفت نه من الان فقط زنگ زدم ببينم گوشي هم مي خواي يا نه؟؟؟؟

زنگ زدم به آرش قرار شد باهاش تماس بگيره ببينه چه جوريه و قسطاش چند ماهست؟

ساناز هم كه امروز مي ره عروسي.ان شاء الله بهش خوش بگذره.

خوب من بازم هفته اي يك بار اومدم كلي حرف زدم.ببخشيد.

پیوست: من اینو تو اداره تایپ کردم اما وقتی اومدم خونه دیدم توی بلاگ قاطی پاتی شده اما توی آرشیو درسته  اینم یه جورشه دیگه.

راستی اینم ببینین جالبه.

این رو هم الان کشف کردم.

بازم پیوست (ساعت ۲۰:۵۱) : نظرتون در مورد قالب جدید چیه؟چند بار عوضش کردم تا به این رسیدم

خوب من بی کارم و هی کانکت می شم و به سر و ریخت این بلاگ بدبخت ور می رم.

یادش به خیر یه روزایی بود که لحظه شماری می کردم مامان اینا برن بیرون من بپرم رو تلفن اما حالا چنان دارم می پکم که نگو.

اینا رو جدید کشف کردم خیلی باحالن.

آقا کیوان

مشاوره قبل از ازدواج

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384 و ساعت 12:57 |
سلام

خوبین؟من یه خورده تو قوطی هستم .الانم تنهام و به پوچی رسیدم.

این چند روز خیلی اتفاق افتاد . همه اش فکم می چسبید به زمین . اما سعی می کردم خودمو حفظ کنم. هم خیلی خندیدم و هم تو قوطی رفتم.همه اتفاقها رو نمی تونم بگم.ببخشید.چون می دونید که دنیای من قد یه بند انگشت بیشتر نیست و خدا هم همه اش به روم می یاره و برای همین اصلا حوصله ندارم یه چیزایی رو تعریف کنم بعد برام بشه قوز بالا قوز.

شنبه شب از اون موقعهایی بود که یه سری اتفاق افتاد که افکارم رو خیلی مشوش کرد البته اتفاق بد نبودش.بگذریم.راستی عصرشم پانی اومد خونمون رو قرار شد برای مامانم اینا present بذارن و اگه بابام راضی شد شد اگه نه که هیچ.

یکشنبه ساعت ۴:۳۰ به زور از خواب بلند شدم و آماده شدم و بابام رو بیدار کردم تا بذارتم ترمینال.به بابام گفتم :"من می رم ماشین رو از پارکینگ در میارم تا تو بیای."اومدم توی پارکینگ مردم از ترس عین فیلمهای آمریکایی که یه دفعه چراغای یه ماشین روشن می شه و ماشینه با سرعت می یاد طرفتونمنتظر بودم هر لحظه زیر یکی از ماشینا له بشم و به کلاسام نرسم.

خلاصه هر کاری کردم ماشین اصلا استارت نمی خورد.بابام اومد هر لحظه از تعجب اینکه چرا ماشین استارت نمی خوره شاخش گنده تر می شد.بهم گفت:"تو دیروز سوار ماشین نشدی؟" منم در end دروغ گفتم:"نه!!!!!!!!!"اعتراف کنم که پانی رو رسونده بودم و احساس می کردم که ماشین بد کار می کنه و جیزی نگفتم تا مثل همیشه خرابی ماشین گردن من نیفته.البته بهنام می دونست و فداکارانه لوم نداد.بعد رفتم بهنام بیچاره رو بیدار کردم تا بیاد ماشین هل بدهو انقدر خواب بود که می گفت:"حالا نمی شه خودت بری؟"حالا ساعت چنده؟ ۵:۱۵ صبح!!!!!!!!!!

خلاصه با هلهای بهنام و تکنیکهای بابام ماشین روشن شدوبعدا فهمیدم آب باتریش تموم شده.

تو ترمینال سوار یه volvo شدم که با سرعت نور می رفت و قبل ۸ دانشگاه بودم.استاد محترم اومد و در نهایت ناباوری ۱۲ تا ۲ که بی کار بودیم رو هم فوق العاده گذاشت و من ۸:۱۵ تا۹:۳۰ بعد ۱۰ تا ۱۱:۳۰ بعد ۱۲ تا ۱:۳۰ بعد ۲:۱۵ تا ۳:۳۰ ودر آخر ۴ تا ۵:۳۰ سر کلاس بودمکه البته دومین استاد محترم هم با التماس تعطیل کرد و می گفت تا ۶-۶:۳۰ بمونید.اگه بگم جنازه ام رسید خونه دروغ نگفتم.اتفاقهای در طول روز هم اینکه با انگیزه کلی سر گوشی خریدنش بحث و دعوا و کل کل کردیم وکلی مدلهای مختلف براش کشیدم که می گفت این عینه گلدونه و اون توش گل می کشید. ناهارم سمونه مرام گذاشته بود و از تهران کوکوی مرغ آورده بود ولی چون استاد محترم تعطیل نمی کرد و سمیرا داشت همه اش رو می خورد و برام sms زده بود که:"ساناز تورو خدا بیا سمیرا همه غذا رو خورد زود باش من دارم از گشنگی می میرم".عصر با سمیرا هم زمان تعطیل شدیم و تو راه یه اتفاقی افتاد که روم نمی شه بگمو خلاصه قزوین هم یک شهرستان که مردمش بد جوری متفاوتند.

با وجود خستگی فراوان قرار بود شام بریم دنج.شب آماده شدیم که بریم که دیدم sms دارم کی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بله انگیزه خودمون بودش و بعد از ۱۰-۲۰ تا sms قرار شد اونا هم با ما بیان.آژانس گرفتیم و رفتیم دنج و اونا هنوز نرسیده بودن و ما باید منتظرشون می موندیم.خلاصه خیلی خندیدیم چون اونا ما رو کاشته بودن و این آقای انگیزه اصولا تاخیر داره و از شانس بد و مزخرف ما همه صاحبهای دنج که همشون بچه های دانشگاه هستن اون شب بودن.بالاخره اومدن و تنها اکیپ مجرد ما بودیم بقیه یا خانواده بودن یا زوج های جوان.شب خوبی بود خیلی خندیدیم.۱۲ شب بود که اومدیم بیرون و از اونجایی که هرکی به تور ما می خوره عقلش پاره سنگ بر میداره اونا برای ما ماشین نگرفتن و منم اصلا حواسم نبود که خودم بهش بگم.بعد یه اتفاقی افتاد که نمی تونم بگم و پیاده تا سر خیابونه مدرس اومدیم و از اونجایی که اونجا هم ماشین نبود مجبور شدیم بیایم به طرفه خیابونه خیام.خیام باکلاس ترین خیابونه قزوین و همه برای الواتی می رن اونجا البته نه ۱۲ شب.بماند تا سر خیام چی جوری اومدیم به قوله سمیرا انگار سگ دنبالمون کرده بود.از یه طرف خندمون گرفته بود از طرفی داشتم به انگیزه هی فحش می دادم و از طرفم حرص می خوردیم چرا از همون جا آژانس نگرفتیم.

به بالاخره با بدبختی رسیدیم و به قول سمونه یه تجربه بود که دیگه این کارو نکنیم.تازه رسیده بودیم که دیدم انگیزه sms زده بود:"رسیدین؟"اگه رودروایستی باهاش داشتم نداشتم باهاش یه دعوایی می کردم.حالا از شانس گند ما مغز ما هم اون شب از کار افتاده بود و وقتی از دنج اومده بودیم باید پیاده می رفتیم.

صبح ۸ کلاس داشتیم و بازم با فلاکت بلند شدم و رفتیم کلاس.این استاد محترم که ۸ تا ۱۱ باهاش کلاس دارم وسط درس دادن هی حرص می خوره و شروع می کنه با داد و بیداد درس دادن و انگیزه هم که هی چرت و پرت می گه و من برای جلوگیری از خنده ام خودکارم رو گاز می زنم.بعد آنتراک اول تازه استاد اومده بود که دیدم سمونه و مهدیه و پیوند آویزونه در کلاس شدن که بیا بیرون و منم در کمال پرویی از جلوی استاد رد شدم و رفتم بیرون و شرمنده بقیه اش رو نمی تونم به هیچ عنوان بگمسحر می دونه اگه می خواین از اون بپرسینولی جزء اتفاقهای نادری بود که می تونست توی یه دانشگاه بیفته.بازم بگذریم.

موقع ناهار هم همه توی سلف جمع شدیم و بعد هم رفتیم توی هوای عالی باراجین پشت ساختمون معماری نشستیم و هم از هوا لذت بردیم هم از شاخه گلهایی که رد می شدن

من کلاسم تا ۵:۳۰-۶ بود وبچه ها تا ۴:۳۰ ولی هر چی گفتم همه پترس و فردین که الا بلا ما می خوایم با تو بگردیمدوستای منم سیریش تر از این حرفها هستن و می گن نمی ریم نمی رن.

تو کلاس نشسته بودم که بازم خدا بازم به روم آورد که دنیام یه بند انگشت بیشتر نیست.یهو دیدم یکی از صاحبهای دنج اومد توی کلاس و رفت یه گوشه نشستاین اینجا چی کار می کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟کف کرده بودم سریعا برای بچه ها sms زدم و خبر دادم.طرف از وقتی اومد تو کلاس نشست شروع کرد به طرز وحشتناکی ناخنهاشو خوردن.انقدر این کار رو وحشتناک انجام می داد که دوستم بهناز گفت:"ساناز اینوووووووووو چرا این جوری می کنه؟؟؟؟؟." من داشتم از خنده می ترکیدم و استاد هی چپ چپ نگاه می کرد ومن باخودکار گاز زدن هم نمی تونستم خودمو کنترل کنمبعد از ناخناش شروع به خوردن انگشتاش کرد و بعد هم موبایلشو گاز می زدخلاصه انقدر تابلو بود کاراش که انگیزه هم فهمیده بود می گفت:"این چرا اینجوری می کنه؟"و بعد هی اداش رو در می آورد.طرف هم هر وقت بر می گشت می دید ما داریم نگاش می کنیم و نیشمون هم تا بنا گوش بازه.خلاصه دیشب کم آبرومون رفته بود امروز هم کامل شد.

موقع برگشتن هم ۶ نفر شدیم سمونه و مهدیه و زینب و پیوند و من و آخر سر هم انگیزه بهمون اضافه شد.همون اول توی تاکسی انقدر شلوغ کردیم که آبروم رفت.مهدیه هم اول هی شعر اندی رو که دارم می رم به تهرون رو می خوند و انگیزه به من گفت اون شعر نوش آفرین هم می تونه بخونه (دقیقا بلد نیستم)دارم می رم به خونه(یه همچین چیزی)منم گفتم:"آره مهدیه اینم رو می تونی بخونی"وشعر رو گفتم  و مهدیه جون هم از اونجایی که فکر کرد این جرقه ذهن من بوده در کمال ناباوری من با حالت دهن کنجی شعر رو خوند گفت:"بی مزه تو حرف نزت."من از یه طرف خنده ام گرفته بود از یه طرفم مهدیه گند زده بود و باید ماله می کشیدمفقط گفتم:"نه ."بعد هم گفتم که من نگفتم و انگیزه گفتهمهدیه می خندید و گفت:"ببخشید."

تو اتوبوسم کلی شلوغی و از اونجایی که اتوبوس ولی و علی (تو تا برادرند که همیشه به دانشجوها کلی حال می دن) بود تا تهرون برامون آهنگ گذاشت.

سر آپادانا با سمونه پیاده شدم و در اوج خستگی کلی راه رفتیم و حرف زدیم و بستنی هم خوردیم .بعد به حالت یک مرده متحرک رسیدم خونهاز بس خسته بودم اشتها هم کور شده بود و فقط به خاطره اینکه صدای مامانم در نیاد دوتا دونه ماکارونی با یه تیکه ته دیگ نون و ۳ قاشق سالاد خوردم و بعد از چندتا sms بازی با انگیزهحدود ۹:۳۰-۱۰ بود که بی هوش شدم و ۹ صبح با صدای بهنام و مامانم بیدار شدم.ولی هنوز اشتهام کور بود و صبحونه هم نخوردم که باعث شد مامانم به مدت ۱۵ دقیقه غر بزنه.الانم که ساعت ۲:۲۰ هستش یواش یواش گشنگی داره بر من غلبه می کنه.از صبح هم فقط تلفن حرف زدم.سمونه و سحر و الهام و مهدیه و پانی و زینب رو باهاشون حرف زدم و آزاده رو هم پیدا نکردمشانس آوردم مامانم نبود وگرنه شب جام دم آشغالا بود.

خیلی حرف زدم.اینم رو بگم و برم.

آرمیتا جون مرسی از احوالپرسیت.نگران نباش این سردردای من فصلی و گاهی توی تابستون وبهار به سراغم میاد.هوای قزوین و کلا تهرون خیلی بهتر شده و می شه تحمل کرد.منم ۱شنبه و ۲شنبه ها قزوینم.بازم مرسی از لطفت.مواظبه خودت باش.

خب دیگه بسه.اگه شد عصر یه سر میام.می بینید که من بسیار پررو هستم.به اندازه کافی هم حرف زدم و شعر گونه هم باشه برای بعدا.راستی این نوشتنم هم باعث شد از توی قوطی در بیام دعا کنین عصر و کلا آخر هفته خوبی باشه.

اینو هم نگم دق می کنم.یه لحظه فکر کنید مثلا انگیزه یا مثلا همین صاحب دنج بیاد و این نوشته های منو بخونهآبروم می ره.باید از دانشگاه و کلا از زندگی انصراف بدم.البته هیچ چیز بعید نیست چون دنیای من می دونین که یه بند انگشت.فقط امیدوارم خدا در این مورد اصلا به روم نیاره.

                                                                                      مرسیخدافظ

                                                                                                  ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه یازدهم مرداد 1384 و ساعت 14:40 |
سلام

راستش تصمیم داشتم دیگه همش خاطره ننویسم و یکم کلی تر و از چیزایی که اطرافم تو اجتماع می گذره بنویسم که خوب اولین سوژه رو خیلی وقت بود که می خواستم در موردش بگم اما همش می گفتم بی خیال اما امروز دیگه کار به جایی رسید که نتونستم در موردش حرف نزنم.

موضوع دخالت پدر و مادرها تو ازدواج.کلا من با مشورت و نظر دادن و البته مخالفتی که دلیل موجه داشته باشه مخالف نیستم اما خیلی از پدر و مادر ها نمی دونم چرا بی خودی لج می کنن.

مثلا این ماجرای دختر عمه من.(که تقریبا مشابه اتفاقی هست که برای خودم افتاد!!) این دختر عمه من شوهرش حجت الاسلام هست و خیلی مومن هستن .پسر کوچکش هم درس آخوندی می خونه و از مداح های معروف هم هست.چند وقت قبل توی یکی از مراسم های دعایی که برگزار می کرده خواهر دوستشو می بینه و خلاصه کار دله دیگه عاشق می شه!!!! و کار به جایی میرسه که یه بار وسط روضه خوندن دیگه خیلی متحول می شه و میکروفن رو میده به دوستش و از مسجد می زنه بیرون و اون دختر هم می ره دنبالش و با هم صحبت می کنن و خلاصه ارتباط تلفنی این دو به قصد ازدواج شروع می شه که دختر عمه من می فهمه و از روی کالر آیدی تلفن شماره خونه دختره رو بر می داره و زنگ می زنه به مامان و باباش و اون چیزی که نباید بشه اتفاق میفته. به قول پسرش خودش که عاشق نشده بدونه چیه!!!

بعد هم خیلی شیک براش رفت خواستگاریه دختر یکی از اقوام .اولش پسره سعی کرد با آوردن بهونه هایی مثل اینکه دختره سیاهه و .... از زیرش شونه خالی کنه اما بعد ۲ جلسه اونم مشتری شد و ۱ ماه نگذشته بود که نامزدی رو هفته پیش برگزار کردن و هفته دیگه هم عقد.اما این وسط من به تنها چیزی که فکر می کنم اون دختر اوله.به نظرتون چی به سرش اومده.امیدوارم مشکل خاصی براش پیش نیومده باشه و تونسته باشه به زندگیه عادیش برگرده.؟

خوب حالا چی شده؟؟؟ هیچی این خانواده جدید دارن حسابی حال دختر عمه جان منو می گیرن.

چون ظاهرا ایشون (دختر عمه جان!) قبول کردن که تا پایان تحصیلات دختر و پسر تمام خرج و مخارج زندگی و از جمله اجاره خونه و ... رو تقبل کنن اما می خواستن خرید عقد رو یه جورایی با خرج کم تموم کنن اما امروز که مامانم بردشون خرید ظاهرا حلقه هایی که عروس خانوم می پسندیده زیر ۸۰۰ هزار نبوده و سرویس هم که معلومه و پدرشون در اومده تا یه حلقه ۳۰۰ و یه سرویس ۶۰۰ تومنی براش خریدن چون خانواده عروس خانوم خیلی از نظر مالی و سطح فرهنگی از داماد بالاتر هستن!

من همیشه سعی کردم آدم بدجنسی نباشن اما واقعا الان نمی تونم نگم حقشونه!!!!!!!!!!!!!!! چون  دل دختری رو که هم شان خودشون بود هم محلی بودن و تمام شرایط پسر رو می دونست شکوندن و حالا باید تاوان انتخاب خودش رو بده چون نمی تونه حرف هم بزنه تا چیزی بگه پسر می گه خودت خواستی.

خوب در هر حال امیدوارم همشون خوشبخت بشن.انشاءالله .فقط خوشحالم که توی هیچ کدوم از مراسم هاشون نبودم و توی عقدشون هم چون وسط هفته هست نمی رم.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در دوشنبه دهم مرداد 1384 و ساعت 21:3 |
سلام

امروز تنها بودماما هیچ کار خلافی نداشتم که بکنم.یه خورده درس خوندم.

با سحر و الهام و سمونه هم تلفن حرف زدم.راستی سحر سوژه های خوبین.حواست رو جمع کن و خنگ بازی هم درنیار.

ناهار خوردم و چون از صبح سرم خیلی درد می کردخوابیدماما چشمتون روز بد نبینه انقدر خوابهای بد و مزخرف دیدم که از خوابیدن پشیمون شدم.

دیروز با فریناز حرف زدم و قرار بود عصر خونشون جمع بشیمدوستم هم قرار بود بیادولی وقتی فهمیدم اونا تازه ساعت ۷ تا ۷:۳۰ می خوان بیان گفتم من نمی یام.چون خونشون بنی هاشم هست و من هر وقت از اونجا راه بیفتم ۱ تا ۲ ساعت طول می کشه تا از ته همت به سرش برسم و اون وقته که بابام می گه برو امشب رو دم آشغالا بخواب تا یه فکری برات بکنم.

حالا هم که باهاش حرف زدم گفت دوستم دیده من نیستم نمی خواد بیادمرامش منو کشته

زنگ بزن خونشون تنهاست حالا خونه ما هم نشد بریم بیرون.با اینکه می دونستم برای هر جایی توی این تهرون کلی باید توی ترافیک باشیم گفتم باشه زنگ می زنم.

حالا قیافه منو تجسم کنید که زنگ زدم و یه خانومه برداشتوگفت شهاب نیستش.زنگ زدم به فریناز کلی فحشش دادم و اونم کلی بهم خندید.خلاصه هنوز خبری از هیچ کس نیست و خدا رو شکر برنامه کنسل به نظر می رسه.

فردا باید برم قزوینو با سمونه قرار گذاشتیم شام بریم دنج.البته در اوج نداری داریم میریم.چون تا هفته دیگه پول تلفن قزوین میاد و عقل حکم می کنه که آینده گری پولمون رو نگه داریم ولی زدیم به سیم آخر.

دیگه امیدوارم همتون خوب باشید و اوضاع بر وفق مرادتون باشهمخصوصا تو آرمیتا جونم به آقا امیر هم سلام برسون.

الانم از بس سرم درد می کنه دیگه نمی تونم به مانیتور نگاه کنم.نه چایی نه قرص اثر نکرد.فکر کنم عوارض پیری باشه.

خیلی وقته شعر گونه ننوشتم این ماله سیاوش قمیشی و مسعد فردمنش هستش.خیلی قشنگه و خیلی می دوستمش:

اون روزا ما دلی داشتیم

واسه بردن جونی داشتیم

واسه مردن کسی بودیم

کاری داشتیم پاییز و بهاری داشتیم

تو سرا ما سری داشتیم

عشقی و دلبری داشتیم

کسی آمد که حرف عشقو با ما زد

دل ترسوی ما هم دل به دریا زد

به یک دریای طوفانی دل ما رفته مهمانی

چه دور ساحلشه از دور پیدا نیست

یه عمری راهه و در قدرت ما نیست

باید پارو نزد واداد

باید دل رو به دریا داد

خودش می بردت هرجا دلش خواست

به هرجا برد بدون ساحل همون جاست

به امیدی که ساحل داره این دریا

به امیدی که آروم می شی تا فردا

به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره

به عشقی که نمی بینی شباشو بی ستاره

دل ما رفته مهمانی به یک دریای طوفانی

باید پارو نزد وا داد

باید دل رو به دریا داد

خودش می بردت هرجا دلش خواست

به هر جا برد بدون ساحل همون جاست

                                                                                     فعلا خدافظساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در شنبه هشتم مرداد 1384 و ساعت 19:26 |
سلام

دیروز رفتم قزوین.بماند که خواب موندم و یه ساعت دیر رسیدم ولی یه سری اتفاقها افتاد که چون دنیای من اندازه یه بند انگشت بیشتر نیست نمی گم  چون اگه لو بره سرم به باد می ره فقط همین رو بگم که اگه انگیزه هم قزوین نبود من دانشگاه و قزوین رو طی یک عملیات محیرالعقول رو سر همه خراب می کردم.

خلاصه عصر پانی و سوگل اومدن خونمون و دوباره گیر Gold Quest دادنومن هر چی گفتم :"بابا من پول ندارم"به خرجشون نرفت و با اصرار گفتن که تو نمی خوای وگرنه هیچ کاری نشدنی نیست.

گیر بعدی هم رفتن کوه به صرف خوردن صبحانه بود که به هیچ عنوان نتونستم بپیچونم.صبح با بدبختی ساعت ۶ از خواب بلند شدموآماده شدیم و آزاده اومد دنبالمون و با سوگل و حمید رفتیم دم ماشین پانی که سیاوش و یه آزاده دیگه و ۲ نفر دیگه بودن.

تا بام تهرون توی ماشین قر دادیم و اونجا هم هر قدم که می رفتیم به تعدادمون اضافه می شد تا بالاخره ۳۰-۴۰ نفر شدیمکه من ۱۰-۱۵ نفر رو بیشتر نمی شناختم.

خلاصه به حد انفجار خوردیم و یه چایی آتیشی هم خوردیم که خیلی چسبید.بعد یه سری از این شاخه گلها گیر دادن که بریم بالا و کش سوار شیم(یه بازی که ۲تا کشه با یه کمربند که کمربند رو که ببندی می تونی توی هوا معلق بشی البته فقط آقایون می تونن سوارشن).

ما بشستیم و شاخه گلها سوار می شدن و حرکات محیرالعقوت انجام می دادن و ماهم تشویق می کردیم.

همه چی خب بود تا اینکه دوباره خدا به روم آورد که دنیای ما یه بند انگشت بیشتر نیست.یهو دیدیم مامان و بابای آزاده دارن از جلومون رد می شن .این در حالی بودش که اونا نباید به هیچ عنوان حمید رو می دیدن.خلاصه ما سکته رو زدیم و رفتیم سلام و علیک و سرشون رو گرم کردیم تا حمید متواری بشه.جالبتر از همه این بود که آزاده فقط گفته بود می ره کوه و اصلا نگفته بود کدوم کوه.اما این همسایه های فلان فلان شدشون اومده بودن پیش مامان و باباش و گفته بودن بریم بیرون یه هوایی بخوریم.از شانس خوب ما کجا رو انتخاب کرده بودنبله بام تهران.

خلاصه خدا رحمی به ما کرد که فقط به ما نشون داد دنیا چقدره و مامان بابی آزی از وسعت دنیای ما چیزی نفهمیدن.

بعدشم انقدر با دلهره برگشتیم که از دماغمون در اومد.

الانم باید با بچه ها برم بیرون.حوصله ندارم ولی فکر نمی کنم نتونم دودر کنم.

آرمیتا جون سلام خوبی؟منم عینه خودت نمی تونم حرف نزنم چه قبل چه بعد ازدواج.پس خدا بهش صبر بده چون من کله شو  می خورموبه امیر آقا سلام برسون و مواظبه خودتم باش.

راستی ۴شنبه عصر رفتم دنباله مامانم.خیابونا به خاطره روز مادر وحشتناک شلوغ بود.رفتنی دریغ  از یه شاخه گل پژمردهولی برگشتنی پر بود از دسته گلکه انگار نه اگار مامانم بغله من نشسته.

                                                                     فعلا خدافظساناز 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه هفتم مرداد 1384 و ساعت 18:46 |
پسر کوجولو یک شب به آشپزخانه رفت و کاغذی را به مادرش که مشغول آشپزی بود، داد. مادر دستهایش را خشک کرد و کاغذ را گرفت و دید روی آن نوشته شده است:
برای چیدن چمن ها 5 دلار
برای تمیز کردن اتاق ها 1 دلار
برای رفتن به مغازه 50 سنت
برای نگهداری از بچه موقعی که رفته بودی خرید 25 سنت
برای بردن آشغالها 1 دلار
جمع 75/7 دلار
مادر کاغذ را گرفت و در حالی که پسر کوچولو منتظر ایستاده بود، خاطراتی از ذهنش گذشت. بعد قلمی برداشت و پشت کاغذ نوشت:
نُه ماهی که تو را در شکمم حمل کردم، بدون هزینه.
تمام ایامی که برایت تقلا کردم و همه ی اشکهایی که به خاطر تو ریختم، بدون هزینه.
تمام شب هایی را که با دلهره و اضطرابهایی که پیش رو داشتم برایت بیدار ماندم، بدون هزینه.
خریدن اسباب بازی، غذا،لباس و حتی پاک کردم دماغ تو، بدون هزینه.
و همه ی اینها را که جمع بزنی، قیمت عشق من، بدون هزینه.
پسر کوچولو وقتی اینها را خواند با بغض قلم را برداشت و نوشت:
< تمام هزینه ها به طور کامل پرداخت شد. متشکرم>

مانیا جان با عرض معذرت اما اینقدر قشنگ بود که نتونستم در برابر وسوسه گذاشتنش اینجا صبوری به خرج بدم.

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه ششم مرداد 1384 و ساعت 14:38 |
سلام

امروز روزه مادر و من وبهنام هنوز هیچی نگرفتیم.مثلا تنهام و می تونم کلی حال کنم ولی دارم مگس می پرونم.

صبح یه CD برای دوست بهنام Write کردم .امروز نامزدی خواهرشه.بعد رفتم آپادانا تا برای مامانم یه چی بگیرم اما چیزی چشمم رو نگرفت.عوضش یکی از بچه های دانشگاه رو دیدم.

حالا هم ناهار خوردم  باید خونه رو مرتب کنم  نماز بخونم  بعد برم دنبال مامانم  بیچاره دیروز ظهر که رفته سرکار امروز ساعت ۷ تعطیل می شه .

فردا کلاس فوق العاده اسمبلی دارمباید ۹ قزوین باشم.

 این چند وقت خبر عروسی خیلی شنیدم خودمم ۵شنبه دیگه عروسی یکی از صدهزار پسر عمه هام دعوتمخدا رو شکر لباسم ندارمهفته دیگه شایدم فردا عصر برم دنبال البسه.

یه چیزی اعتراف کنم:

من یه چیزیم شده.

حرف ندارم بزنم.این یعنی فاجعه انسانی که هر ۱۰۰ سال یه بار برای من اتفاق می افته .

پس بهتره بیشتر از این چرت و پرت نگم.

حوصله شعر گونه هم ندارم.

آرمیتا جون مرسی از اینکه همیشه می یای و نوشته های قشنگ قشنگ می نویسی.

از بقیه هم ممنون.

                                                                                          خدافظ

                                                                                                    ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه پنجم مرداد 1384 و ساعت 15:22 |
سلام

این چند روزه یه مشکلی برام پیش اومده اونم این که جناب آرش خان از بعد از مجرد شدنشون یکم مقدار اعتیادشون به نت زیاد شده و دیگه اصولا از پای این بلند نمی شن و از وقتی هم که کارش عوض شده از من زودتر میاد خونه و من دیگه فقط می تونم آف لاین هام رو نگاه کنم اونم در چه موقعیتی؟؟؟؟؟ آقا می ایسته بالا سرم و هی میگه پاشو بسه دیگه ...... حتی نتونستم یه دل سیر ایمیل  به آرمیتا جونم بزنم الانم که دارم اینجا رو می نویسم نمی دونم کجاست و دارم تند تند تایپ می کنم از ترس این که نکنه موش رو آتیش بزنن و بیاد.

اول اینکه یکشنبه شدم هاپوی اداره دور از جون همتون.به دلیلی که نمی دونم چی بود اصلا اعصاب نداشتم و حال همه رو یه جورایه بدی گرفتم (آرش اومد) اول صبح که این همکار تو اتاقم همون تایپیست از این ناراحت بود که چرا وقتی نیست آقایون میان پشت کامپیوتر اون می شینن و در رو بسته بود هی داد می زد کلا هم تون صداش فوق العاده بالاست حالا تصور کنین داد هم بزنه.منم که در شرایطی که حالم خوب باشه حوصله سر و صدا رو ندارم چه برسه به اون روز که واقعا فجیع بودم چنان داد کشیدم ساکت شو که تا ساعت ۱۰ حتی توانایی حرف زدن هم نداشت.اخمام هم بد تو هم بود حالم از خودم تو اون وضع بهم می خورد که نمی تونم یکم حفظ ظاهر کنم.

بعد هم که نوبت یکی از آقایون بود که بهش گفتم به یکی از ارزیابا زنگ بزنه و بگه بیاد سی دی ها رو تحویل بده اون ارزیاب هم یه دختر هم سن خودم بود.همه خندیدین و گفتن کار های اون خانوم رو به آقای ... بسپرین.منم گفتم برام مهم نیست وسط خندیدنشون اومدم بیرون.نیم ساعت بعد اومد گفت خانوم طاهری زنگ زدم بعد با خنده و شوخی گفت البته خودم نه کسه دیگه ای ... داشت می گفت که من با بی احساس ترین و خشن ترین لحن گفتم اصلا برام مهم نیست شما یا هر کسیه دیگه ای .فقط می خواستم زنگ بزنین دیگه یادم نیست چی گفتم فقط یادمه همه هاج و واج نگام می کردن و مسئول دفتر هم اومد بهم گفت حالا چرا برای ما قیافه می گیری؟منم گفتم من فقط امروز دنبال یکسیم که باهاش دعوا کنم سر به سرم نذارید بد بخت در رفت.

بعد دوباره به همون آقاهه گفتم برام از انبار خودکار بیاره اما ۱ ساعت بعد فقط صدای هر و کرش میومد منم رفتم تو اتاقشون کار داشتم موقع بیرون رفتن بدون اینکه نگاش کنم گفتم ممنون آقای ... خودکارش خیلی عالی و روون می نوشت که یه آقای دیگه که مهربونه بهم خودکار خودشو داد.

اما آخرین شاهکارم باز هم می رسید به همون تایپیپست صبح.هی گیر داد که تو حالت خوب نیست بیا بریم دم پارک ملت آب انار بخوریم من هوس کردم منم گفتم نمیام اما شما برین و برنامتون رو به خاطر من بهم نزنین اونا هم نرفتن.اصرار کردم اما نرفتن بعد موقع خونه اومدنی گفت من ازت نمی گذرم من دلم آب آنار می خواست(این جمله ازت نمی گذرم تکه کلامشه!)منم قاطی کردم و شروع کردم داد زدن که حرفت خیلی بی خود بود حقی نداری یه همچین حرفی بزنی چون من بهت گفتم اگه می خوای برو اما خودت نخواستی حالا هم راجع به حرفی که می زنی باید فکر کنی و حق نداری همین جوری یه چیزی بگی.......

بد روزی بود.

دیروز اما رفتم کلی از دلشون در آوردم یه سی دی بردم که توش رضا صادقی بود بعد هم صبح در رو بستم و پشت در کلی براشون مسخره (درسته؟؟*) بازی در آوردم و بعدش اونام دوباره گیر دادن که تو سالن همایشهای سازمان برنامه هست برای روز زن بیا بریم که دیدم اگه نرم نمی شه اونا رفتن از رئیس اجازه گرفتن منم گفتم من هم ۱ ساعت می رم و میام نمی دونستم فقط ۱ ساعت تا سالن طول می کشه

ساعت ۱۰:۴۰ رفتیم و تا ۱۲ هم مراسم  بود بعد هم پذیرایی و رفتیم تو رستوران اداره ناهار خوردیم و ساعت ۲ برگشتیم دیدیم جناب رئیس یه برگه گذاشتن پشت در به این مضمون که:

قرار بود ۱ ساعت برید و بر گردید اما الان ۳ ساعته رفتین و از هیچ کدوم خبری نیست.

کارکرد امروز هر سه در آخر ماه قبول نیست.

ما هم زور پریدیم پشت میزها و شروع به کار (البته کار هممون کم بود) که یهو آقای رئیس اومد گفت رسیدن به خیر.ما هم ۳ تایی طبق معمول با نیش باز ریختیم سرش و خلاصه به خیر گذشت.

امروز هم رفتم کارتم رو بگیرم که احساس کردم پای راستم روی مچ می سوزه هی دست گشیدم شاید چیزی باشه اما نبود وقتی رسیدم خونه دیدم ۶ نقطه ساق پام  نزدیک هم مثل پشه زدگی اما خیلی بزرگ قرمزه و جای نیش هم نداره خون مرده شده هرچی بوده انگار خون رو مکیده

بابام گفت آبلیمو بزن روش.

فردا هم توی اداره خودمون مراسمه.

وای چقدر حرف داشتم تازه می خواستم خیلی چیزای دیگه هم بنویسم اما دیگه بسه.

سلامت باشین و روز مادر هم از طرف من به ماماناتون تبریک بگین.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه چهارم مرداد 1384 و ساعت 21:1 |
سلام

تغییر و تحولهای جدید رو دیدین؟؟؟؟؟؟؟سحری منو بازم شرمنده کرد انگار هنوز می تونم بنویسم.

اول جواب آقای مهاجر رو بدم که دارم می ترکم م م م م م م م م م م م م م م م:

اولا کشف جدیدتون رو بهتون تبریک می گم.فهمیدنش کار هرکسی نبود.(که شما و آرمیتا جون فقط انگلیسی می نویسین).

دوما مگه ما با عروس خانواده شما کاری داشتیم که شما با دوماد خانواده ما(شوهر سحری) کاری دارین؟؟؟؟؟؟؟ هر کی باشه هر وقت بیاد شاخه گلی که مطمئنم با سحری خوشبخت می شه.در ضمن ما برای طرفمون اینو جا میندازیم که دوستی مون خیلی ابرزشتر از این حرفاست و نباید این وسط زیرآبی بره و باید ما رو هم بپذیره.قبلا گفتم زورمون خیلی زیاده و آخرین راه حل کتکه حالا خواست بمونه و با سحری و دوستاش تا آخر عمرش خوش بگذرونه نخواست اونو به خیر ما رو به سلامت.

سوما منو یاد اون موقع های قزوین انداختین.به من هرچی می خواین بگین ولی با شوهر سحری کاری نداشته باشین که من از ناموس نمی گذرم.

سحر می گه دیگه نمیاین اینجا یعنی دیگه وقت نمی کنین بیاین.ولی من مطمئنم بازم می یاینحس کنجکاوی و فضولی آدم که گل کنه به هیچ عنوان نمی شه جلوش رو گرفت.

 خب فعلا بسه.

امروز باید به خاطر روزه مادر برم خونه مامان بزرگمهنوز برای مامانم هیچی نگرفتمتازه روز پرستار هم که گذشت اولین روزی بود که من برای امتحانا اومده بودم قزوین و پس هیچی نگرفتم 

مشکل عمده ۲ تاست:۱)پول ندارم.۲)دو هفته دیگه روز پدره.

دیروز رفتیم لشگرک باغ عمه جان .جاتون خالی هوا توپ بودش.

فردا هم راهی قزوین می شم.به امید تشکیل کلاسامچون اصلا حوصله فوقالعاده رو ندارم.

برای آرمیتا جون:

خوبی؟شنیدم مریض شدی؟انشاءالله زودی خوب بشیمواظبه خودت باشراستی طبق آخرین تحقیقات سحری بهتره.مرسی از لطف همیشگیت.

همین دیگه.شعر گونه هم یه شعر از Chris De Burg جون می نویسم:

In Dreams

A candy coloured clown they call the sandman,
Tiptoes to my room every night,
Just to sprinkle star dust and to whisper,
"Go to sleep everything is alright;"

I close my eyes and I drift away,
And to the magic night I softly say,
A silent prayer, like dreamers do,
Then I fall asleep to dream my dreams of you;

In dreams I walk with you,
In dreams I talk to you,
In dreams you're mine, all of the time,
We're together in dreams, in dreams;

But just before the dawn,
I awake and find you gone,
I can't help it,
I can't help it if I cry,
I remember when you said "goodbye".

It's too bad that all these things,
Can only happen in my dreams,
Only in dreams,
In beautiful dreams,
Only in dreams,
In beautiful dreams.

                                            فعلا خدافظ

                                                         ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در شنبه یکم مرداد 1384 و ساعت 16:0 |


Powered By
BLOGFA.COM