تبليغاتX
سحر و ساناز
سلام این رو الان اینجا خوندم خیلی خوشم اومد چون شدیدا بهش اعتقاد دارم گفتم بد نیست بذارمش اینجا:

تصميم مهم


روزي پسر بچه شروري بود كه ديگران را با سخنان زشتش خيلي ناراحت مي كرد.
روزي پدرش جعبه اي پر از ميخ به پسر داد و به او گفت: هر بار كه كسي را با حرفهايت ناراحت كردي، يكي از اين ميخها را به ديوار بكوب.
روز اول، پسرك بيست ميخ به ديوار كوبيد. پدر از او خواست تا سعي كند تعداد دفعاتي كه ديگران را مي آزارد، كم كند. پسرك تلاشش را كرد و تعداد ميخهاي كوبيده شده به ديوار كمتر و كمتر شد.
يك روز پدرش به او پيشنهاد كرد تا هر بار كه توانست از كسي بابت حرفهايش معذرت خواهي كند، يكي از ميخها را از ديوار بيرون بياورد.
روزها گذشت تا اينكه يك روز پسرك پيش پدرش آمد و با شادي گفت: بابا، امروز تمام ميخها را از ديوار بيرون آوردم!
پدر دست پسرش را گرفت و با هم به سمت ديوار رفتند، پدر نگاهي به ديوار انداخت و گفت: آفرين پسرم! كار خوبي انجام دادي. اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن. ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست. وقتي تو عصباني مي شوي و با حرفهايت ديگران را مي رنجاني، آن حرفها هم چنين آثاري بر انسانها مي گذارند. تو مي داني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري، اما هزاران بار عذرخواهي هم نمي تواند زخم ايجاد شده را خوب كند.

خوب فعلن شاد باشین راستی آقای مهاجر جواب شما توی نظر خواهیه

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه سی و یکم تیر 1384 و ساعت 11:45 |
سلام

بابا من خوبم چیزیم نیست فقط یکم همه چیز برام یکنواخت شده

البته این اسپاسم معمولا هر سال شهریور رخ می داد و من انتظار داشتم که امسال که می رم سر کار دیگه رخ نده اما ظاهرا انتظار بی جایی داشتم و امسال از پارسال زودتر شد.گمونم مال گرمیه هوا هم باشه آفتاب خورده تو مخم  قاطی شده.

از ۳ سال پیش شروع شد و همه اون موقع فکر می کردن که من عاشق شدم (نمی دونستن من همیشه عاشقم) می دونین چرا؟؟؟؟؟

چون منی که به قول ساناز در بقیه ماههای سال با بیل مکانیکی هم ساعت ۱۲ از خواب ناز پا
نمی شدم اون موقع ۳ صبح می خوابیدم و ۶ دیگه حدااکثر ۷ بیدار بودم عصر ها هم نمی خوابیدم.

طفلکی آرمیتا جونم اون موقع ها شبها با امیر حسین صحبت می کرد و تا صبح بیدار بود اون وقت اون روزایی که من می خواستم برم اونجا تا ۹ خودم رو کنترل می کردم بعد زنگ می زدم بیدارش می کردم بمیرم الهی.

راستی الان یه چند وقتیه که تو اتاق ما تو اداره نمی دونم چه خبره مثلا یکی از تایپیست ها ۳ هفته پیش صبح که از خواب پا می شه سرش گیج میره و بامبی میفته زمین و پشت سرش می خوره تو لبه پله آهنی خونه  و بی هوش می شه بعد هم چون اون یکی تایپیست نبود پا شد اومد سر کار و ما دیدیم هی حالت تهوع داره براش ماشین گرفتیم رفت خونه و بعد که ۲ روز بستری شد و ام آر آی ..... اما خدا رو شکر به خیر گذشت.هنوز این یکی مرخص نشده بود که اون یکی از مرخصی برگشت و روز بعد اون چپه شد و نیومد.

بعد هفته پیش این آخری که تالاسمی داره و طحالشم بر داشتن و کم خونیه شدید داره صبح اومد و گفت دلم خیلی درد می کنه(حالا فکر کنید منه سوپر من تو این مدت با این برو دکتر با اون برو دکتر!!!!!)هی آخ و واخ کرد و ما هم بهش خندیدیم آخه یکم هم بازیگریش خوبه که یهو دیدیم سر خورد و اومد زیر میز و پاهاشم رسید زیر میز من چون قدش گمونم ۱۸۰ باشه.اول داشت می خندید ما هم بهش
می خندیدیم که من به آبدارچیمون گفتم بیا ببین هم شهریت داره کمکت می کنه زمین رو تمیز
می کنه .گفت این انگار غش کرده؟من هم همچنان می خندیدم و می گفتم نه بابا چیزیش نیست بعدم بهش با آواز می گفتم پا شو که کارا منتظرتن که دیدیم جواب نمی ده!!! صداش کردم دیدیم نه واقعا غش کرده من و اون یکی تایپیسته همچنان می خندیدیم به این که این ۵ دقیقه هست غش کرده ما بهش می خندیم زنگ زدیم آمبولانس سازمان و طبق معمول سحر سوپر من با آمبولانس رفت تا بهداریه سازمان.وقتی داشتم راه بر گشت رو به راننده می گفتم چون من جلو نشسته بودم بهش گفتم آقا اینجا ورورد ممنوعه از بالا برین.دیدم داره میره دوباره گفتم گفت اشکال نداره که تازه یادم افتاد آمبولانس می تونه ورود ممنوع بره تمام ماشین ها رفته بودن تو پیاده رو تا ما رد شیم منم نیشم باز ذوق کرده بودم که بدون اینکه جریمه بشیم داریم ورود ممنوع میریم.اینم بگم که همکاره چیزیش نبود و قصه همون بازیگری بود.

خوب خیلی حرف زدم که بگم حالم خوبه

فردا بازم می گم از اداره راستی حقوقم شد ۲۰۰ هزار

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه سی ام تیر 1384 و ساعت 14:10 |
سلام

امروز رفتم و شهاب رو طی قراری که با فریناز گذاشتم دیدم.جاتون خالی خوش گذشت.تو رو امواتتون تو رو هر کی دوست دارین جنبه روراستی منو داشته باشین.تو رو خدا پس فردا برام دردسر نشه.چون دنیای من کمتر از یه وجبهو تا حالا انقدر راحت آشنا و دوست سر راهم سبز شده که این چند روز بد جوری هول افتاده که نکنه این نوشته هام برام دردسر بشه.

خلاصه شهاب با علی دوستش اومد و رفتیم یه کافی شاپ توی گاندی و یه چی خوردیم و حرف زدیم و خندیدیم و بعد هم من فریناز رو گذاشتم خونشون و برگشتم.

یه خورده هم توی گاندی دنبال ماشینشون راه افتادیم و هی بوق زدیمو مردم هم فکر کردن ما به اونا گیر دادیم.در جامعه ایران این کارا رو جاهایی بکنید که سالی یه بار ازش رد می شید وحواستونم باشه کسی نبیندتون وگرنه صفحه ای هستش که پشت سر و جلوی روتون می ذارن مخصوصا اگر دختر باشید که احتمالا تا آخر عمر باید ور دل مامان و باباتون باشید.

سحری قاطی کرده(البته همیشه قاطی داره)ولی الان به پوچی رسیده.سحر با من تفاوتهای زیادی داره.یکیش اینه که خیلی آرومه و هر مشکلی براش پیش بیاد در ظاهرش اثری نداره و به طوره کامل توی خودش می ریزه. من دقیقا برعکسم قاطی کنم باید به یکی غر بزنم و اصولا تا حرف نزنم خالی نمی شم.حالا ببینید سحر چقدر اوضاعش خیطه که خودش اقرار به بی حوصلگی و پوچی کرده.

این صورت مسئله بودش.حالا باید جوابی براش پیدا کنیم که در ۹۹٪ مواقع نمی تونیم.چون انقدر فداکار و گله(بخدا نمی خوام تعریف کنما)هر چقدر باهاش حرف بزنین چه با محبت چه با خشونت می گه :"چیزیم نیست یه خورده قاطی کرده بودم که الان خوب شدم ماله کارمه سرم خیلی شلوغه."

باور ندارید ازش بپرسین.من راه حله دیگه ای هم سراغ دارم اونم کتک هستش.اگه کودک آزاری رو قبول ندارین پس یه شوهره خوب براش پیدا کنین.

چون دراین وانفسا شوهر پیدا نمی شه پس همون کتک بهتره.

خوب فکر کنم این آخرین باری که من می تونم بیام توی وبلاگ سحری بنویسم.

سحری ببخشید من فقط دنبال راه حل بودم ولی فهمیدم راه حلهام فقط به درد خودم می خوره.

امیدوارم با این حرفام یه خورده بهتر بشی اگرم نشدی مشکل خودته و می دونی که من زورم زیاده حداقل به تو می تونم زور بگم.

اینو یادم رفت بگم.دیدین وقتی دارین خلاف می کنین موی بعضی ها رو آتیش می زنن؟؟؟؟ توی کافی شاپ نشسته بودیم که دیدم SMS دارم .حدس بزنین کی بودش.همون انگیزه خودمون.خیلی باحال بود.حالا باورتون شد دنیای من از یه وجبم کمتره!!!!!!!!!!

شعر گونه ای به نظرم نمی یاد.

                                                                                           خدافظ ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384 و ساعت 16:56 |
سلام

خودم هم نمی دونم چمه؟؟؟؟؟؟؟ کسی می دونه؟بهم بگه؟حوصله ندارم.یه وقتایی دلم می خواد این تایپیست ها رو از اتاقم پرت کنم بیرون و یکم تنها باشم اصلا حوصله شونو ندارم.حوصله بی خودی خندیدنهاشون گیر دادناشون این نونی بود که سید گذاشت تو اتاق من وگرنه رئیس اصرار داشت من تنها باشم.این موبایل آرش هم هی زنگ می زنه منم گذاشتمش توی کشوی میز که خفه شه.

ماهک هم که دیگه به سلامتیش نامزد کرد.

اقدام کردم برای کارت ورود به سازمان تا بتونم از امکانات ورزشی مثل استخر استفاده کنم امروز رفته بودم حراسیت تمام زندگیم رو پرسیدن

خوب فعلن بسه اما اینم ببینین:

یه فلش کوچک و خیلی باحال (ماهی گیری کنید)

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384 و ساعت 23:20 |

سلام

خوبین......؟؟؟؟

اول اینو بگم که دیروز یادم رفت بگمهمه موقع تبریک گفتن برام آرزوهای قشنگ قشنگ کردن ولی ۲نفر آروزوهاشون برا جدید بود .یکی فریناز که گفت:"امیدوارم خاطره هات موندنی هم نبود ولی همه اش شاد باشه".دومی هم شهاب بود که گفت:"بنظر من سلا آدما با سال تولدشون عوض می شه نه با تحویل سال.امیدوارم بهترین چیزایی که ممکنه برات اتفاق بیفته".

گفتم کمبود محبت دارم و با ۲ تا جمله می رم تو آسمونا.

دیشب که می خواستم بخوابم یک دفعه ای هول افتاد تو جونم .

آخه ما تو ایرون زندگی می کنیم و جنبه ایرونی ها هم که سرما خورده و زده به کایه هاشون و فکر کنم تا چند سال دیگه اصلا نشه یه کلمه از اسرار درونیتو یا هر اتفاق ساده ای رو برای کسی بگی.

منم هول افتاد که نکنه وقتی دارم اینجوری راحت از دلمو اتفاقایی که اطرافم می افته می نویسم پس فردا برام دردسر بشه و یکی از همون بی جنبه ها بشه قوزبالاقوز برام.

البته یه چیزایی رو هم نمی گمو تقریبا دارم از اتفاقهای خوب می نویسم .

خلاصه همه چی رو به خدا و وجدانتون واگذار می کنم.امیدوارم برره ای نباشید(یادتونه که برره ای ها وجدان نداشتن).منم همون جور که گفتم خدا منتظره یه حرفی بزنم تا برعکسشو به سرعت ۲ سوت بذاره تو دامنم.

از نوشته های سحر فهمیدم مشکل نوشی حل شده.خدارو شکر خیلی خوشحال شدم.

از اقای محمد و منصور هم به خاطره تبریکاشون ممنون.در ضمن آقای منصور تو که می خوای جریان نوشی رو بدونی باید بخونی .پس بهتره از زبون خودش بشنوی تنبل بازی هم درنیار.

آقای محمد بازم مرسی از لطفت با اون همه خستگی از شهر تک و بی نظیر قزوین اومدی و بازم به ما سر زدی.نمی خوام بزنم تو ذوقت ولی احتمال نمره دادن توی دانشگاه ما وقتی نمره رو اعلام کردن ۱ در میلیارده.برای عوض کردن نمره با شاخ ۱۰ الی ۱۵ گودزیلا رو بشکونی بعد تازه از ۷ خوان رستم رد بشیولی تو می تونی.

آقای مهاجر مرسی از شما.از زیاد نوشتنتونم خوشحال می شم .

وحالا سحری جونم:

می شه بگی چته.........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سحر داری اون روی منو بالا میاریا دوباره داری هی می ری تو قوطی......

تو حق دپ و اف (مخفف افسردگی) و........ نداری.فهمیدی یا ..........

ببخشید اینجا حرفامو زدم حوصله کامنت گذاشتن نداشتمدر ضمن زورم هم زیاده هر کی مشکلی داره بگه.

  حالا یه شعرگونه.از کامران و هومن جدیده می نویسم.فکر کنم ماله مریم حیدرزاده هستش.اگه خوشتون نمی یاد ببخشید :

    اونی که می خواستم اونی که می خواستم 

                                                                      اونی که می خواستم منو تنها گذاشت رفت 

                              اونی که می خواستم دلمو شکستو

                              به پای یک عشق جدید نشستو

                              چشم روی آرزوم همیشه بستو

                              ...................پنجرمون رها شد

                              اونی که می خواستم مثل اشک چکیدو

                              تو طول راه باز یه کسی رو دیدو

                              به آرزوش انگار دیگه رسیدو

                              به خاطره هیچی ازم جدا شد

     اونی که می خواستم اونی که می خواستم 

                                                                    اونی که می خواستم منو تنها گذاشت و رفت

                              اونی که می خواستم دل ازم بریدو

                              بین گلا یک گل تازه چیدو

                              به اونی که دلش می خواست رسیدو

                              با غم و غصه منو آشنا کرد

                              اونی که می خواستم منو برد بهشتو

                              اسم منو سردرش نوشتو

                              بهونه کرد بازی سرنوشتو

                              تو شهر رویاها منو رها کرد

                              اونی می خواستم منو برد از یادو

                              رفت پیش اون کرد که دلش می خوادو

                              زد زیر عشقش که یادش نیادو

                              مثل همه آدما بی وفا شد

     اونی که می خواستم اونی که می خواستم 

                                                                    اونی که می خواستم منو تنها گذاشت و رفت

                                      اونی که می خواستم چرا تنهام گذاشت رفت؟؟؟؟؟؟    

اونجا که ...........گذاشتم نفهمیدم چی می گن.

زیاد تو بحرش نرین دپی میاره.مخصوصا تو سحری خانوم

                                                                                           فعلا خداحافظ

                                                                                                            ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384 و ساعت 11:29 |
سلام                                 سلام                                    سلام

این چند روز خیلی خوب بود .

همه بهم لطف داشتن.

خدا هم سنگ تموم گذاشت.

حالا تعریف کنم:

از همه به خاطر جوابهایی که ندادن ممنونمی دونستم سوال سختیه ولی نه انقدر که یه خط هم در موردش نشه گفت.اشکال نداره خودتم جوابشو پیدا می کنم.

شنبه:

رفتم دنبال سمونه تا بریم موهامو  رنگساژ کنم.چشمتون روز بد نبینه پدرمون دراومد تا رنگ دلخواه ما در اومدنمی دونم چرا ولی همه چی لج کرده بود تا ما کلی معطل بشیم.

سمونه هم در اوج مشکوکی هی بال بال می زد.

من می فهمیدم داره زیر آبی می ره ولی نمی تونستم ثابت کنم و سعی هم نمی کردم چون توی اکیپ ما سورپرایز کردن سر تولد مرسومه.حالا تصور کنید یکی مثل سمونه که همه کاراش تابلو و سوتی دادنش زبانزد خاص و عام هستش بخواد مسئول همچین پروژه ای بشه.

راستی ۲۵ تیر همون جوری که فهمیدین تولدمه.هوراااااااااااااااااااا

خلاصه ناهار رو هول هولکی خونه سمونه اینا خوردیم و سمونه گفت:"داری می ری منو بذار خونه مهدیه ".منو از خونشون در کمال پررویی انداخت بیرون.

تو پرانتز اینو بگم:تا حالا شده یه حرفی بزنید به دقیقه یا ساعت نکشیده تو همون موقعیت گیر کنید و مجبور بشید خلافه حرفتون عمل کنینمن استاد و سردمدار این کارم انقدر این جوری ضایع شدم که یه مدت داشتم دق می کردم و حتی با خدا هم داشت دعوام می شدولی الان دیگه تقریبا عادت کردموسعی می کنم با هر خیت شدنی خودمو نبازم.این چند روز نمونه بارز این حرف بود .

تو ماشین بودیم که به سمونه گفتم:"سمونه ۲۳ سالم تموم شد هر کی بهم تبریک گفته دختر بوده چرا؟".سمونه گفت:"دوباره سطح توقعت رفت بالا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟".

هیچی نگفتم سمونه رو پیدا کردمو اومدم خونه.تو راه موبایل گوشت کوبم زنگید.دیدم شماره افتاده برداشتم دیدم صدای یه پسری که آشنا هم نبودبعد از اینکه گفتم نشناختم گفت:"همینه دیگه نبایدم بشناسی."بعد گفت:"تو که از کوچه معشوقه ما می گذری...........؟"

از خنده منفجر شدم.شهاب بود.اینم از کارای خارق العاده فریناز بودش.

خلاصه داشتم می رفتم زیر کامیون برای همین قطع کردم و از خونه به فریناز زنگیدم و گفتم:"بذار حرف از دهنم در بیاد بعد ضایعم کن."بعدم به شهاب زنگیدم کلی شعر گفت برامو به قولی LOVE ترکوند.

تازه قطع کرده بودم که دیدم زنگ در خونه رو می زنن.گفتم:"کیه.........؟؟؟؟؟؟؟".

یه صدای مسخره گفت:"ببخشید خانوم میشه چند لحظه بیان پایین.....؟؟؟؟؟؟؟؟"

از اونجایی که منم بسیار تنبل هستم اومدم دم پنجره تا ببینم کیه و با صحنه جالبی مواجه شدم دیدم بچها هم پشت در قایم شدن تا من برم و درو باز کنم و اونا هم جیغ بزنن

گفتم:"هووووووووووو"همه خندیدن و مثل قوم مغول ریختن خونمون.

خدا رو شکر مامانم نبود و اومدن و جیغ و نوار وخنده و....................

خوب بود می دونستم سورپرایزی در کاره ولی نمی دونستم امروزه.

بعد همون جوری که سحری گفت رفتم برسونمشون که نزدیک بود به خاطر یه شاخه گل دسته گلبه آب بدم ولی به خیر گذشت.

خیلی ها بهم تبریک گفتن.بعضی ها رو اصلا فکر نمی کردم یادشون باشهخلاصه هر کی زنگ می زد یا SMS می زد کلی خوشحال می شدم.حالا هم می خوام اسم همه کسایی که بهم تبریک گفتن بنویسم.هر چی هم می خواین بگین.من کمبود محبت دارم و اینجوری همیشه یادم می افته چند نفر دوستم دارن.

"مامانم-بابام-بهنام-آزاده-سمونه-سحری-مهدیه-الهام-پانی-مامان بزرگم-سروش(خالم)-فاطمه-فریناز-شهاب-بابا حمید-سوگل-سیاوش-بهاره(خواهرسمونه)-پرستو(دوست دختر برادر سمونه!)-محمدعلی-زینب-پیوند!-آرش(برادرسحری!)-مامان الهام!!-آرمیتا(دختر خاله سحری۱)-اقای مهاجر-"

بعضی ها با یه روز تاخیر گفتن ولی مهم همون گفتنه بود.۲ نفر آخری هم تو وبلاگ بهم تبریک گفتن.

مرسی آرمیتا جونسال دیگه ان شاءالله تو هم جزوء سورپرایز کننده ها باشی.

خلاصه خیلی خوب بود.از همه هم ممنونم.

یکشبه و دوشنبه:

خلاصه می گم خدا بهم خیلی حال داد در مورد همون انگیزهشرمنده توضیح نمی دم.

فقط اینو بگم به خاطر آلزلیمرش سربه سرش می ذاشتم که مامانم ۵ دقیقه بعد زنگید که چرا یادت رفته خوراکی هایی رو که برات گذاشته بودم ببری؟؟؟؟؟؟؟بعد هم یه سری بابام داد زد که چرا سربه هوایی.........؟؟؟؟؟

به خاطر با لنز خوابیدن دعواش کردم دیشب سمونه گیج یادش رفت لنزش رو در بیاره و با لنز خوابید و صبح چشماش کاسه خون بودش.

حالا دیدین من چقدر زود خدا می زاره تو کاسه ام.

در ضمن این ۲ روز که من قزوین بودم هیچ کدوم از کلاسام تشکیل نشد و اساتید به خاطر مسابقات روبوکاپ ژاپن بودن.

ولی رویهم رفته خوش گذشت.راستی شام دشبم دنج بودیم.

حالا یه شعر گونه:

 bad tarin dard in nist ke........................eshghet bemire........... bad tarin dard in nist ke...............be ooni ke doosesh dari naresi.......bad tarin dard in nist ke..............eshghet behet naro bezane................ bad tarin dard ine ke...............asheghe yeki bashi yo oon nadoone..........

                                              خداحافظ ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384 و ساعت 20:55 |
خوب خدا رو شکر که نوشی و جوجه هاش به هم رسیدن.

خیلی خوشحالم و امیدوارم که بتونه جواب تمام اون کسایی رو که اذیتش کردن با صبر و شکیبایی بده.

ساناز هم که قزوینه و کلاس داره.فعلا خدانگهدار.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه بیست و ششم تیر 1384 و ساعت 20:41 |
سلام امروز سانازی جونم رفت تو ۲۴ سال.

ما هم در پی یک اقدام از پیش تعیین شده که توسط سمونه در روز ۵ شنبه به من اطلاع داده شد برای سورپرایزش بدون اینکه بدونه رفتیم خونشون.البته سمونه از قبل با بهنام که همانا داداش سانازی باشه هماهنگ کرده بود.

من هم از اداره ساعت ۴ زدم بیرون و ساعت ۴:۳۰ با بچه ها تو اکباتان قرار داشتم و ساعت ۴:۵۰ رسیدم که خوشبختانه اونا هم دیر اومده بودن.

خلاصه اینکه سر راه کیک گرفتیم و رفتیم اونجا اما اینکه اونجا چی گذشت رو بزارید خودش تعریف کنه چون بامزه تر می نویسه.

ساعت ۶:۳۰ قرار شد ساناز ما رو برسونه تا خونه هامون .همون اول سر کوچه شون مشغول دید زدن یه شاخ گل  بود که بمبی کوبید پشت یه پژو آردی چند لحظه سکوت بود  بعد خودش گفت بچه ها بد زدم؟گفتیم یکم خلاصه که گفتیم پیاده نشو تا بی خیال شه که خوشبختانه آقاهه پیاده شد و دید چیزی نشده اما وقتی داشتیم از کنارشون رد می شدیم می دونین چی دیدیم؟ بنده خدا خانومش بینی شو عمل کرده بود و صورتش پر از باند و گچ بود و ظاهرا با ضربه ماشین خورده بود به جایی یا شاید هم فقط یه تکون شدید بوده.هر چی بود که نگه داشته بودن و خانومه هم صورتش تو دستش بودحالا چقدر فحش خوردیم بماند.که ما دیگه نفهمیدیم.

خوب اینم از تولد ساناز .سانازی جونم امیدوترم ۱۲۰ سال زنده باشی در کنار پدر و مادر و برادرت و کسایی که دوسشون داری و همیشه هم شاد و لبت خندون باشه.

آرمیتا جونم تو اکباتان کلی به یادت بودم.راستی دیروز به اون آدم سلام نکردم نه تنها اون بلکه تمام خانوادش...... بماند اما خوش گذشت بد نبود.

خوب تا فردا.

راستی این متن بدلیل اینکه آنلاین تایپ شده باز بینی نشده و احتمالا پر از غلطه.

راستی ساناز حالا تو بگو با این شعر یاد چی میفتی؟:

واسه من گل نفرست

دیگه دوست ندارم ..................

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در شنبه بیست و پنجم تیر 1384 و ساعت 22:54 |
سلام

من الان توی آسمونا هستم.

راست می گم .

تا حالا انقدر ازم تعریف نکرده بودن.

از لطف همتون ممنون.من فقط برای اینکه یه خورده خالی بشم به پیشنهاد سحری جونم اومدم اینجا تا انرژی که بعضی موقعها فوران می کنه یه خورده خالی کنم.

خب حالا یه سوال دارم امروز روزه مهمی برامه پس به سوالم لطفا دقیقو جدیو با حوصلهجواب بدین بعدا دلیلشو می گم :

                     یه کسی که ۲۳ سالش تموم می شه باید چی جوری باشه؟؟؟؟؟؟؟

                      (از همه نظر حساب کنین).

سوال سختیهولی شما می تونین

لطفا زود جواب بدین برام خیلی خیلی خیلی مهمه.

آرمیتا جون بازم مرسی از لطفت و همدردیتتو اختیار کامل داری با نوشته های من هر کاری دوست داری بکنیاصلا قابلت رو ندارهبه امیر آقا هم سلام منو برسون

اینم بدای هم دانشگاهیم که تا حالا ندیدمش و از سر همین وبلاگ باهاش آشنا شدم:

مرسی از همدردیتولی حالا می بینی من ناراحتم باید اینجوری از استادم دفاع کنی

زیادم به انگیزه ام گیر نده چشم می خوره

حالا هم باید برم به موهام حالت بدم پس نمی تونم شعر گونه بنویسم

                                  خداحافظ ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در شنبه بیست و پنجم تیر 1384 و ساعت 11:25 |
سلام

من استادم در این که خودمو چشم بزنمدیشب ساعت ۱۲ اومدم باوجود مچ درد یه سری به بلاگمون بزنم.اصلا فصد نوشتن نداشتم.ولی نتونستم جلوی خودمو بگیرم.شروع کردم به نوشتن یه عالمه از این ۲ روز تعریف کردم اما وقتی اومدم connect بشم کامپیوتر عزیز هنک کرد و تمامی زحماتم که تا ۲:۳۰ طول کشیده بود به باد رفت

خلاصه از اون روزی که گفتم خوشحالم از در و دیوار برام می باره

۴شنبه ساعت ۴:۳۰ از خواب ناز بیدار شدمو رفتم قزوین.اولین بد بیاری بسته بودن فایلم بود مجبور شدم برم سراغ کسایی برم که مزخرف تر از اونا آدم ندیده بودم خدا کار هیچ کسی دست اینا نندازه.

بعد که فایل باز شد دیدم که آقای خواجه وند نشسته و نمرات داده جلوشه.با ترس و لرز رفتم و نمره ام رو پرسیدم و فهمیدم با ۹.۵ افتادموبه خاطره ۰.۵ نمره ۶ ترمه شدم.البته می گفت بالا بهت دادم مشروط نشی.هر کاری کردم ۰.۵ نمره بهم بده گفت:"من سرم بره نمره ام نمی ره."

خلاصه همه برنامه ام بهم خورده بود و بعد از مشورت با اساتید محترم و سحری داده و اسمبلی بر داشتم.پس من ۱شنبه و ۲شنبه ها در خدمت جامعه علمی قزوین هستم.

از اونجایی که خدا هیچ وقت منو تنها نذاشته این دفعه هم برای ۲ تا کلاسم انگیزه گذاشته که با روحیه سر کلاسام حاضر بشم

همه هم گفتن قسمتت این جوری بوده و ناراحت نباش و .......

البته فکر نکنین که مامانم اینا هم همچین نظری دارنا.درنظر اونا من همه واحدامو پاس کردم و برای اینکه جلو باشم و ترم بعد درسام سنگین نشه تابستون واحد برداشتم.

۳ تهرون بودم و از گرما داشتم دم می کشیدم و قرار بود به پیشنهاد دکتر برای اینکه میخ طویله های پام خوب بشه بریم کفش بگیریم که بعد از استخاره های فراوان کنسل شد

من از زور خستگی ۷ خوابیدم تا ۹ .بعد شام خوردم و ۱۱:۳۰ اومدم بخوابم دیدم missed call دارم  یه شماره ناشناس بود یکی هم از فریناز(همخونه ای که جای سحری اومد).

حال زنگیدن نداشتم و خوابیدماما نیم ساعت نگذشته بود که از صدای موبایل بیدار شدم

فریناز بودش.با انرژی تمام گفت:"خواب بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟"

یه خورده حرف زد تا مطمئن شد بیدارم گفت :"گوشی........"

بعد یهو دیدم یکی با ۲ برابر انرژی اون داد زد (با صدای کلاه قرمزی بخونین):

                                                        "سلین دوستم........"   

من که تا ۲ دقیقه پیش بی هوش بودم حالا چسبیده بودم به سقف

بله شهاب بود.شهاب از فامیلای فریناز ایناست که من تا حالا ندیدمش و در طول امتحانا می زنگید قزوین و شده بود آنتراک ما.هر وقت هم دپ می شدم شهاب بود که چنان LOVE باهام می ترکوندکه هر کی نمی دونست فکر می کرد ما چقدر عاشق و معشوق هستیم و یه لحظه هم به ذهنش خطور نمی کرد ممکنه ما اصلا همدیگه رو ندیده باشیم.خلاصه طبق معمول کلی خندیدم.

دیروز هم رفتیم دنبال کفش.اول میلاد نور بعد پاساژ فردوسی و یه کتونی توی پاچه ما کردن.

۲ تا اتفاق افتاد یکیش خوب بود اونم اینکه حسام(از بچه های قزوین)رو دیدیم.خیلی روشنفکرانه به مامانم معرفیش کردم  و خدا رو شکر اتفاقی نیفتاد و هم حسام سالم از ما جدا شد و هم مامان من هنوز لبخند به لب داشت.

دومین اتفاق که تلخ بود این بود که یکی از آقایون فروشنده خیلی جدی و راحت سرنگش رو جلوی ما از یه مایعه پر کرد و می خواست مصرف کنه.

مامانم که مثله همیشه به ۲ سوت دم درد مغازه بود تا با کوچکترین حرکتشون داد بزنه و کمک بخواد.

تا حالا انقدر وقیحانه و ملموس همچین صحنه ای ندیده بودم

عصر هم رفتیم پیش دکتر شهرزادی که خیلی گله واین کیست دست ما دو سه تایی آمپول زد بعد چنان فشارش داد که نفسم در جا خشک شد.الانم دارم در کماله پررویی می نویسم چون دستم بد می درده .

امروز هم همه چی تا حالا امن و امانه .

آرمیتا جون بالاخره پیدا شد و خیالم راحته که سرش گرمه.با خاله جونت بهت خوش بگذره.مواظبه خودتم باش.

این چند خط روهم اگه برای سحر ننویسم فکر همه میکنن لالم پس

  به سحری:

    سحر جون قربونت برم شوخی شوخی با دم شیر هم شوخی

    یه کاری نکن بیام از کارات که از اعجایب هفتگانه هم جالبتره بنویسما........

    راستی سحری خوب شد تو بجای کامپیوتر پزشکی قبول نشدیوگرنه همه درختا رو   

    باید قطع می کردن و..............

خب صحبتای خانوادگی تموم شد.

این دفعه از شعر گونه خبری نیستلطفا برای نوشی و من و همه دوستام و خلاصه فک و فامیلام دعا کنینمرسی.ببخشید سطح توقع ام رفت بالا

                                                                                          خداحافظ

                                                                                                   ساناز  

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه بیست و چهارم تیر 1384 و ساعت 13:29 |
خوب بازم سلام

من سحر هستم

ساناز امروز رفته تو دستش آمپول بزنه البته نمی دونست دکتر گفته ۳ تا آمپول رو یکبار باید بزنه یا یک بار یک بار ۳ تا آمپول بزنه.

خوب متاسفانه نوشی هنوز نتونسته جوجه هاشو پس بگیره یا لااقل باهاشون صحبت کنه.تو وبلاگ های مختلف خیلی در موردش بحث می شه و حتی بعضی ها برای کمک بهش سایت راه انداختن اما من ترجیح دادم که اون لینک ها رو اینجا نذارم چون فکر می کنم اگه روی این مساله همه رو حساس کنیم مطمئنن نوشی دیر تر به نتیجه می رسه خصوصا اگه سیاسی بشه که دیگه هیچ.

به نظرم الان فقط باید کمک کنیم زودتر نوشی به جوجه هاش برسه بعد سر فرصت یه حرکت اساسی برای این معضل جامعه راه بندازیم.کی می گه بچه باید فقط مال مادر یا پدرش باشه؟؟؟ بچه هم مادر
می خواد هم پدر.این قانون احمقانه که بچه تا ۷ سالگی پیش مادرش باشه بعد که از آب و گل در اومد مادر دو دستی تقدیمش کنه به پدر واقعا اسفناکه.یعنی این کسانی که این قانون رو تصویب کردن مطمئن بودن که پدر نمی تونه بچه رو  تا ۷ سالگی نگه داره.حالا کی تضمین می کنه بعدش بتونه؟؟؟؟

گمونم باید یکم کارشناسانه تر به این مساله نگاه کرد.پدر و مادر باید بطور یکسان بچه رو سرپرستی کنن.

منو باش که تازه می خواستم از نوشی خانوم بپرسم کتابشو کجا می شه پیدا کرد که یکی برای خودم و یکی برای آرمیتا جونم بخرم.

این جور مسائل رو که می بینم بیشتر روی حرفم مبنی بر گرفتن حق طلاق موقع ازدواج مسر (مصر؟)
می شم.خیلی ها منعم می کنن از جمله پدر و مادرم اما حرف سحر یکیه.

راستی آرمینا جونم چشمت روشن خانومی.سلام منو به خاله و فرساد برسون و بگو خیلی دلم براشون تنگه.عزیزم نمی دونم چرا اکانتم زده به سرش و میل رو باز نمی کنه آف لاین های من هم که ۶ تا ۱ بهت می رسه پس اینجا شده بهترین جا برای احوال پرسی های خانوادگی.

به ساناز:

ساناز جون بیا همون کاری رو بکن که من گفتم:بابا عزیزم این پای داغون رو قطع کن جاش یدونه چوب بزار دستتم قطع کن جاش یدونه از این چنگک ها بزار خودم هم میام یکی از چشم هاتو در میارم که روش از این چشم بندها ببندی و رسما بشی کاپیتان هوک.

فردا اگه بشه میام کلی در مورد اداره می گم .تا الان همش ناله کردم اما می خوام از خوبی ها و خندیدن هامون هم بگم.

فردا نامزدیه پسر داییه محترمه و کسانی که ازشون متنفر هستم و چندی میشه که قهرم باهاشون  اونجا حضور مزخرفشون رو بهم می رسونن.از الان می دونم حتی بهشون سلام هم نمی کنم کسی که دل آرمیتای منو بشکونه و اون همه پشت سرم دروغ ببافه ارزش سلام کردن هم نداره.تو برخوردهای قبلی که اینقدر سنگین بودم که همه متوجه ناراحتیه من می شدن حالا تا فردا.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384 و ساعت 14:45 |
نوشته سحر رو خوندم

  خیلی ناراحت شدم

دیشب توی همشهری ماجرای هواپیمایی که چند وقت پیش سقوط کرده رو خوندم و اینکه هنوز آرین کوچولو پیدا نشده و هیچ خبری از زنده بودنشم نیست

حالا هم جریان نوشی

تنها کاری که می تونم بکنم دعاستشما هم خیلی دعا کنین.

                                                                                                مرسی

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384 و ساعت 18:50 |
سلام من بر عکس سانازی حالم خیلی بده

یعنی واقعا نمی شه هیچ کاری کرد؟؟؟

اینجا رو میگم .اعصابم بد جوری ریخته بهم.ای کاش کاری از دستم بر میومد.فقط می تون شماره پسر عمه م رو بهش بدم که از وکلای خیلی عالیه.البته اگه بدردی بخوره.

نوشی خانوم من هم دارم پا به پای الان شما گریه می کنم.

کلی حرف داشتم اما باشه بعد.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384 و ساعت 17:29 |
سلام

من خوشحالملطفا چشمم نزنیدرفتم نمره هامو امروز دیدمهمه پاس شده بودنمشروط هم نیستم  

درس ساختمان داده هام مونده که امیدم به خداست و دعای شماها

امروز صبح ساعت ۶ ترمینال بودم با سمونه و آزاده و مهدیه و الهام و سمیرا رفتیم قزوین.

من انتخاب واحد نداشتم ولی باید مثل یک پترس فداکار می رفتم دنبال کار مهمان گرفتن زینب از زنجان به قزویندنبال کار اداری هم که می دونین چه دردسری داره هر امضا توی یه ساختمون .

تازه برای انتخاب واحد هم باید به ساختمون جدید الاحداثی بری که با ساختمون صنایع و معماری و کاردانی فرسنگها فاصله داره

همه این کارا رو که کردی حالا باید بیای با آقای مهدی پور سروکله بزنی که تو رو خدا فایل سیستم عامل رو باز کن.بعد کلی جیغ که فایل باز شد باید مثل یه دونده ماهر به طرف کاربران محترم بدوی و شماره دانشجوییت رو بگی اگه شانس آورده باشی که فایل هنوز بازه و تو درستو بر می داری وگرنه دوباره باید بری پیش مهدی پور (که اصلا هم شوخی بردار نیست) و جیغ که دوباره فایل رو باز کنه اینا همه برای ۶ واحده حالا فکر کن بخوای ۲۰ واحد برداری

البته اینم بگم انتخاب واحدمون از خیلی جاهای دیگه بهتره .کسی توهین نکنه که بهم بر

می خورهااستاد گل هم زیاد داریم یکیش آقای میرشجاعی دومی آقای چگینی.کاری از دستشون بر بیاد دریغ نمی کنن .(اینا رو نمی گفتم دق می کردم) 

بچه ها هم ریاضی مهندسی شون رو پاس کردن خلاصه این دفعه هیچ کس چیزی نیفتاد

یه سوال لازم نیست حتما جواب بدین"بده آدم انگیزه داشته باشه تابستون واحد برداره؟؟؟"

فردا دوباره می رم قزوین  من می تونمان شاءالله ساختمان داده رو هم پاس می کنمولی معلوم نیست واحد بردارم یا نه بستگی به ساختمان داده  و تلفن امشب دارهشرمنده بیشتر از این در مورده تلفن توضیح نمی دملطفا از فضولی نمیرید

درمورد دکتر هم بگم برای میخچه پام پماد داد گفت عمل فایده ای نداره برای کیست دستم هم ۳ تا آمپول نوشت که باید بزنم اگه خوب نشد باید بسپارمش به تیغ جراحان

بعد دکتر هم به عنوان حایزه رفتم ۷ تیر و یه خورده خرید کردم

دوستم الان یه شعر سیاوش قمیشی بنویسم که خیلی دوسش دارم:

اگه دستام خالی باشه وقتی باشم لایق تو

                                                               غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو

دلمو از مال دنیا به تو هدیه داده بودم

                                                               با تموم بی پناهی به تو تکیه داده بودم

هر بلایی که کشیدم همه زجری که دیدم

                                                               همه رو به جون خریدم ولی از تو نبریدم

هر جا بودم با تو بودم هر جا رفتم تو رو دیدم

                                                               تو سبک شدن تو رویا همه جا به تو رسیدم

بقیه اش یادم نیستفکر کنم غلط هم داشته باشهببخشید

آخرسر هم بگم :

آرمیتا جون ازت خبری نیستهرجا هستی موفق باشی

سحری مرسی از زنگ زدنات و همچنین دعاهات

                                                                                   فعلا خداحافظ

                                                                                                  ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384 و ساعت 17:5 |
سلام

من کی گفتم شعر گونه هایی رو که نوشتم ماله خودمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من فقط حوصله ام سر رفته بود چند خط خواستم بنویسم چیزی به ذهنم نرسید  اون شعر گونه ها رو نوشتم,همین.

شنبه رفتم خونه خواهر سمونه.البته بماند که با هزار و یک زبون ریختن ماشین رو از چنگ بابام در آوردم و رفتم دنبال بچه ها بعد رفتیم اونجا.آش نذری می پختن و از طرف هر کی به ذهنم می رسید هم زدم و برای همه هم دعا کردم ناهار هم خوردیم و سهم آشمون رو هم گرفتیم و برگشتم خونه.

دیروز هم در خدمت خانواده رفتیم لشگرک باغ عمه جان

اما امروز صبح بهنام رو که دیرش شده بود گذاشتم سر آپادانا تا با مترو بره سرکارش.بعد رفتم آیت الله کاشانی تا بنزین بزنم.چشمتون روز بد نبینه نمی دونم دیدین میدون نور رو کندن می خوان جاش پل زیرگذر و رو گذر و .... بذارن یا نه ترافیکی بود که نگو از گرما هم که نگو دم کشیدم (من اینجا مردم از گرما آرمیتا از هوای ابری می ناله)

بنزین زدم ۶ دور دور خدوم چرخیدم تا به فلکه صادقیه برسم توی این اوضاع هم مامان هی

می زنگید که خیار بگیر, ۱ کیلو گوجه هم بگیر , راستی ساناز ۵ تا دونه هم بادمجون بگیر, بیشتر نگیرا!!!!!!!!!

رفتم میدون تره بار داشتم خرید می کردم یهو یه پسر رو دیدم آشنا به نظرم اومد

چند دور از جلوش رد شدم دیدم از بچه های دانشگاه نواب هستش کلی ذوقیدممن عاشقه دیدن آشنا توی جاهایی که اصلا فکرشم نمی کنی هستم

عصر باید برم میخچه پام رو که دیگه تبدیل به میخ طویله شده به دکتر نشون بدم دعا کنید عمل نیاز نداشته باشه

الانم در افسردگی این هستم که تابستون واحد بردارم یا نه؟؟؟؟؟؟//

تازه اضطراب پاس کردن واحدهای ترم قبل رو هم دارم

فردا و پس فردا قزوین هستملطفا همه رو قبله برام دعا کنید.

آرمیتا جون مرسی از کامنتهات همیشه خوشحال می شم.موفق باشی

از بقیه هم که تشویق کردن یا فکر کردن اثر هنری کسی رو دزدیدم بازم ممنون

باید برم ناهار شاید بعدا یه سری بزنم یه بیت از شعر کوروش یغمایی می نویسم :

  این پرنده مهاجر همیشه عاشق پرواز

                                                              حالا با بالی شکسته می خونه چه غمگین آواز

سحری با این شعر یاد چی می افتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                                                                                                     خداحافظ

                                                                                                           ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در دوشنبه بیستم تیر 1384 و ساعت 14:15 |
اومدم در مورد مشکل اداره بگم.

راستش کار ما اینه که شبکه های برون مرزی مثل العالم و سحر ۱ و ۲ رو روی کامپیوتر کپچر می کنیم و بعد رایت می کنیم روی سی دی و میدیم ارزیابها.

اما مشکل اینجاست که به جای کارت کپچر یا کارت رسیور برامون دستگاه اکسترنال پیناکل اديشن پرو آوردن كه براي اديت هاي خيلي پيشرفته هست و ما اصلا كار اديت نداريم.

حالا داريم با نرم افزار win dvr inter video كپچر مي كنيم اما مشكل اينه كه اين نرم افزار به جاي اینکه هر 1 ساعت ضبط رو قطع كنه و ضبط جديد رو شروع كنه 59 دقيقه و 20 ثانيه قطع مي كنه و اين در دراز مدت مثل روزهاي تعطيل مشكل ايجاد مي كنه و ديگه اينكه چون ما از خود نرم افزار پيناكل استفاده نمي كنيم صدا رو از دستگاه نمي گيريم بلكه از رسيور وصل كرديم به كارت صدامون مستقيم و اين هم باعث مي شه كه تاخير صدا و تصير داشته باشيم به اصطلاح صدا و تصوير سينك نباشن كه كار ارزيابها رو خيلي مشكل مي كنن.به اين زودي ها هم قرار نيست دستگاهها عوض شن.حالا اگه كسي نرم افزاري براي كپچر مي شناسه كه خودش 1 ساعت 1 ساعت بزنه و مشكل صداي مارو هم حل كنه بگه.رئيس ما حاضر هرچي هزينه ش باشه بپردازه.

راستي براي آموزش اديشن پرو شركت وارد كنندش 120 هزار تومان ميگيره.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه نوزدهم تیر 1384 و ساعت 11:3 |

حوصله ام سر رفته کاری ندارمگفتم می تونم چند تا جمله (شعر گونه) بنویسم

     هر وقت دیدی گناه کسی اونقدر بزرگه که نمی تونی ببخشی

                                      بدون از کوچیکی دل تو

                                                                       نه از بزرگی گناه اون.

               ------------------------------------------------------------------

     اگه یه روز بغض گلوت رو فشرد

     بهت قول نمی دم که بخندونمت   

                                                                  ولی می تونم باهات گریه کنم.

     اگه یه روز خواستی در بری حتما خبرم کن

     قول نمی دم که بخوام وایسی 

                                                                  اما می تونم باهات بدوم 

     اگه یه روز نخواستی به حرفای کسی گوش کنی,خبرم کن.......

                                                                  قول می دم ساکت باشم.

     سریع به دیدنم بیا.....

     احتمالا بهت احتیاج دارم........

     اما...... 

     اگه یه روز سراغم رو گرفتی و خبری نشد........   

               ------------------------------------------------------------------

خب دیگه بسه.

دوباره مهره های گردنم داره صداشون درمی آد.

                                                                              ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه هفدهم تیر 1384 و ساعت 17:0 |
سلام علیکم

اومدم و نوشتهای سحری خوندم حالم گرفته شد  به خاطر  آرش .

نمی دونم چرا قسمتش این طوری شد  حداقل اینو می دونم آدمی مثل آرش که کاری به کار کسی نداشت و توی دانشگاهم جزو آدمی هایی نبود که مثل خیلی ها بخواد هر روز دنبال یکی باشه این جوری مزد خوبی هاشو بگیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ امیدوارم بتونه این روزای مزخرف رو بگذرونه.

آرمیتا جون هم که مثله همیشه به من لطف داره  از دعات ممنون که پروژه رو با هر بدبختی که بود دادم ان شاء الله یه نمره خوبی بهم بده.در مورد گرما هم که حاضرم روزی ۱ ساعتم که شده هوای تهرون یا قزوین رو باهات عوض کنم.وحشتناک گرمه.

از دیروز و پریروز بگم که پدرم دراومد

۴شنبه که هر چی با استاد گرامی جناب آقای مهندس سید حسین میرشجاعی  چونه زدیم که زمان تحویل پروژه رو تمدید کن فایده ای نداشت.

عصر رفتیم توی یه مغازه کامپیوتری که کارای تایپ انجام می دادن از ساعت ۴ تا ۹:۳۰ شب از جلوی کامپیوتر تکون نخوردم اصلا گذشت زمان رو نفهمیدم فقط احساس می کردم همه مهره های گردن و کمرم داره دونه دونه از جا درمیان .شب که اومدم خونه بچه ها اینقدر خیس عرق بودم که رفتم یه دوش گرفتم مانتو و بلوزم رو هم شستم حالا عمق گرما ببین آرمیتا جون که با وجود خستگی منو به چه کارایی واداشت ولی روحیه ام روهم حفظ می کردم و صدای آهنگ هم که بلند می شد پا می شدم و قر هم می دادم

تازه یه پسره که ۳-۴ سال ازم کوچکتر بود پا به پام نشسته بود توی تایپ و کشیدن نمودارها کمکم می کرد.این پسر اسمش علی بود و شبیه یکی از فامیلهای رومون بود .خلاصه کلی یاد اون کردم. بیچاره کلی هم سرش داد می زدم آخه دیکته اش خیلی ضعیف بود(مثل سحر که تهدید رو می نویسه تحدید اونم طراحی رو می نوشت تراحی).

۵شنبه هم از ۹:۳۰ تا ۲ تایپ کردیم خلاصه مردم ولی کلی هم خندیدیم از نظر مادی هم علی آقا کلی بهمون حال داد و فقط پول پرینت و حساب کرد

پروژه رو رفتیم دادیم و استاد هم یه خورده غر زد که کارتون ضعیفه و منم تا تونستم فک زدم که من نمره بالا می خوام یه ربعی که اونجا بودیم بدون وقفه حرفیدم حالا دیگه بقیه رو به خدا و کرم استاد واگذار می کنم.

عصر هم که اومدم تهرون آزاده گیر داد بیا بریم بیرون منم با وجود خستگی فراوان نتونستم دودرشون کنم و با پانی و آزاده رفتیم با ماشین توی اکباتان چرخیدیم و یه سر هم به پاساژ زدیم و برگشتیم خونه.

شب هم مثله این چند شب اخیر بی هوش شدم

الانم یواش یواش داره صدای مهره های گردنم در میاد

 حسن ختام هم یه متن کوچولو می نویسم:

    می شه مثله یه قطره اشک بعضی ها رو از چشمت بندازی

    ولی هیچ وقت نمی تونی جلوی اشکایی رو بگیری که با رفتن بعضی ها از چشمات 

   جاری می شه!!!!!!

همین.

فقط برای آرش دعاکنید

                                                                              خداحافظ

                                                                                             ساناز

 

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه هفدهم تیر 1384 و ساعت 13:54 |

سلام

در پي كودتايي كه انجام دادم امروز كه 5 شنبه بود نرفتم اداره و گفتم چون حقوقم كمه ديگه
 5 شنبه ها نميام.البته ديروز آخر وقت رئيس بهم گفت كه بر آورد من رو زياد كردن و به قول خودش به مبلغ واقعيش تزديك تر شده.

صبح مامان و بابا رفتن بهشت زهرا زيارت اهل قبور و من هم از فرصت استفاده كردم و در خواب توپي فرو رفته بودم.كه يهو تلفن زنگ زدواين تلفن ما هم كه همچين زنگش زياده كه وقتي ميزنه آدمو رو به فجيع ترين شكل ممكن مي چسبونه به سقف.

كم هم نمي شه.خلاصه تا اومدم از روي تخت بپرم رو زمين و بدوم تلفن رو جواب بدم يهو با مغز رفتم تو زمين.تا اومدم بلند شم ديدم نه پا دارم نه دست.همشون با هم خواب رفته بودن.اومدم دوباره بلند شم با كمك دستام كه اين دفعه به دليل نبود دستام با صورت رفتم تو فرش.خلاصه بد وضعيتي بود هر كار مي كردم نمي تونستم پا شم و هي مي خوردم زمين حالا تصور كنين هنوز درست حسابي هم از خواب پا نشدم .به هر جون كندني بود پا شدم اما اين دفعه تلو تلو خورون رفتم تو ديوار.دردسرتون ندم آخر با تني كبود رسيدم به تلفن ديديم آرش ه .مي خواستم خفش كنم.گفت مامان كجاست؟گفتم نيست.گفت خداحافظ.و به همين سادگي قطع كرد . منه بد بخت 1 ساعت به خاطر 4 كلمه له مي شدم.از اونجايي كه دفعه اول با روي پا رفتم روي زمين انگشت كوچك پام به شدت درد مي كنه و له شده تفلك.

يه 5 دقيقه نشستم كنار تلفن تا يادم بياد من الان كجام و وسط هاش هم يادم اومد كه مامان موقع رفتنش كلي سفارش كار بهم كرده بود كه خونه رو جارو كن ظرف هارو بشو برنج پاك كن ... منم اين كار هارو كردم و به عنوان جايزه به خودم زنگ زدم به آرميتا جونم.البته با كلي ترس و لرز چون ساعت 12:30 شب اونا بود.

راستي ساناز هم امروز با كلي مشقت پروژه تحويل داده.حتما مياد خودش تعريف مي كنه.

فعلا خبر ديگه اي نيست.

                                                                              سحر

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه شانزدهم تیر 1384 و ساعت 23:7 |
من حالم خیلی گرفته هست.

زمان داره یکباره دیگه تکرار می شه و اینبار تمام ماجراهایی که برای من ۷ ماه پیش اتفاق افتاد داره برای اون اتفاق میوفته.و من تمام این روزا یا در حال گریه هستم یا در حال مقایسه و بعد از اون بازم گریه.

نمی دونم چرا همه مامان بابا ها اینقدر بی منطق شدن؟؟؟؟ ظاهرا صلاح بچه هاشونو می خوان اما نمیدونن با ضربه ای که با این خیر خواهی به اونا می زنن چه جوری توی دل اونا برای همیشه یه شکاف بزرگ ایجاد می کنن .شکافی که هیچ وقت به نظر من پر نمی شه.شکافی که یه عمر هر وقت که ۲ نفر که عاشق هم بودن رو ببینی که بهم رسیدن عمیق تر می شه و انگار که یه کوه یخ میریزن تو قلبت.

 بی اختیار و بدون اینکه بخوام مقایسه می کنم.

ماهک و آرش هم بعد از ۲ سال به هم زده شدن!!!!!

آرش برادرمه و ماهک هم که دوسته خودم می دونستم و هم دانشگاهی هم بودیم.می خواستن ازدواج کنن اما یهو معلوم نیست از کجا یه آقای دکتری پیدا شد و بد جور قاپ خانواده ماهک رو دزدید جوری که ظرف یک هفته مامانش به آرش زنگ زد و گفت که این رابطه رو قطع کنن و وقتی مامان من خواست بره خونشون (و قبلش هم به آرش اطمینان داد که هر زمان بخواد عروسی کنه براش خونه می گیرن)اونا قبول نکردن و با بهونه های واهی و بچه گانه ماهک رو از آرش گرفتن.و من همش به فکر روزایی میوفتم که خودم گذروندم با ۲۴ واحد حساس در ترم آخر.

آرمیتا میگه موقعی که می خواسته در مورد ازدواج با امیر حسین فکر کنه پدرش گفته که این بزرگترین تصمیم زندگیته که خودت باید در موردش نظر بدی و من فقط مشورت می کنم باهات.ای کاش همه فهم پدر تو رو داشتن نه اینکه با تحدید ماهک به اینکه چون پدرت یک بار سکته کرده حالا دوباره سکته می کنه و تقصیر تو می شه.

الان تو خونه همه مواظب آرش هستن که زیاد بهش سخت نگذره همه باهاش حرف می زنن اما من که تجربه این دوره رو دارم می دونم که اصلا نباید باهاش حرف زد تا خودش به حرف بیاد کما اینکه دیروز یکم با من حرف زد.

همش می گم من که همه اینا رو ریختم تو دلم و حتی نمی تونستم با هم خونه ای هام حرف بزنم و برای یکم گریه تند تند می رفتم حموم .همش می گم خدا خیلی دوستم داشت که کمکم کرد که تحمل کنم و تمام درسام رو پاس کنم و حالا ازش می خوام که به این دوتا به هر دوشون کمک کنه.خصوصا ماهک چون هم دختره و هم اینکه باید همین الان با یه نفر دیگه طرف بشه.خودم به شخصه بعد از ۷ یا ۸ ماه هنوز نتونستم هیچ کس جدیدی رو وارد زندگیم کنم و این کار برام شده یه معزل.حالا اون که همین الان و بدون اینکه بتونه ارتباط عاطفیش با کسی رو که دوست داشته قطع کنه باید به یه نفر به چشم شریک زندگی نگاه کنه.

در مورد خودم با گفتن اینکه این صلاح بوده و قسمتم این بوده آروم شدم و بعد ها واقعا به این نتیجه رسیدم که این واقعا به صلاح بود (با توجه به شرایط پیش اومده اون زمان)و الانم می گم حتما صلاح این ۲ تا هم این بوده که خوشبختی رو در کنار یه نفر دیگه تجربه کنن.

امیدوارم ماهک هم خوشبخت بشه.ان شاءالله. 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه پانزدهم تیر 1384 و ساعت 23:25 |
سلام

من هم ناله دارممثل سحری حوصله هیچی رو ندارم

ولی غر نمی زنم بر خلاف همیشه.دوستام همه می دونن من وقتی قاطی می کنم تا مخ کسی رو با غرغرهام نخورم خالی نمی شم

حالا هم سعی می کنم غر نزنم ولی قول نمی دم

اول باید بگم ارمیتا جونم مرسی از لطفت با سحر منتظریم بیای تا ببینیمت

درمورد سحری هم که می گه غلط دیکته هام رو به روم نیارین ولی من می گم تا ادم بشه

اگه فایده نداشت اون وقت.....................

در ضمن سحری خانوم اگه بخوای کم پیدا بشی منم دیگه نمی یاماین یک تهدید جدی بود ولی پوست دارم ۱۰۰۰ تا لطفا بهونه نیار

درمورد عروسی هم بگم خودمم خیلی دوست دارم این فامیل رو قال بذارم ولی رستم و هرکول و زورو وهر کس دیگه ای هم بیاد از پسشون بر نمی اد.

تازه یه با سحری یه سرشماری کردم فقط اونایی که من می شناختم اندازه یه طبقه استادیوم ازادی بودن

دیروز رفتم قزوین.چون دیر شده بود با سمند پرتوان رفتم و ۲۰۰۰ تومن پیاده شدم

برام مهم نبود چون خیلی گرم بود و ولوو هم نبود ولی وقتی رسیدم و بچه ها گفتن تا بیست و سوم سایت تعطیله داشتم اتیش می گرفتم

خلاصه رفتم خونه همگروهی عزیز و بعضی از کارا رو کردیم و بدون کامپیوتر هم کار دیگه ایی نمی شد کردودست از پا درازتر برگشتم ترمینال.

۱۵ نفر بودیم اتوبوس هم نبود گرما هم که بیداد می کرد

خلاصه اومدیم بیرونه ترمینال و بعد از ۳۰ دقیقه انتظار اتوبوسی اومدو ما سوار شدیم

داداشه سمونه(در اصل سمانه هستش من بهش می گم سمونه)اومد دنبالش من و هم رسوند

توی ماشین کلی LOVE ترکونیم ولی چه فایده صاحب داره

عروسی رو هم که نرفتم و چشم والدین رو دور دیدم و با ازاده و سمونه و پیوند و الهام و ۲ بارم با سحری فک زدم به عبارتی از پای phone تکون نخوردم

عاقبتشم این بود که شام باید تخم مرغ می خوردیم

شب ۱۱ بی هوش شدم و اصلا نفهمیدم کی مامان اینا اومدن.

الانم از بس برای پروژه ام با این برنامه case studio کار کردم مخم تعطیل شد.

چون تنها هستم و هیچ خلافی نمی تونم بکنم یاد کمبود محبتهام افتادم

الانم ۲ تا شاخه گل دم در توی کوچه وایسادن که نمی دونم کی هستن ۲۰ روز نبودم امار ساختمون رو به کل از دست دادم

این اهنگم ماله chris de burg هستش خیلی قشنگه خیلی دوست دارمش

آخر LOVE هستش

The Lady In Red

I've never seen you looking so lovely as you did tonight,
I've never seen you shine so bright,
I've never seen so many men ask you if you wanted to dance,
They're looking for a little romance, given half a chance,
And I have never seen that dress you're wearing,
Or the highlights in your hair that catch your eyes,
I have been blind;

The lady in red is dancing with me, cheek to cheek,
There's nobody here, it's just you and me,
It's where I want to be,
But I hardly know this beauty by my side,
I'll never forget the way you look tonight;

I've never seen you looking so gorgeous as you did tonight,
I've never seen you shine so bright, you were amazing,
I've never seen so many people want to be there by your side,
And when you turned to me and smiled, it took my breath away,
And I have never had such a feeling,
Such a feeling of complete and utter love, as I do tonight;

The lady in red is dancing with me, cheek to cheek,
There's nobody here, it's just you and me,
It's where I want to be,
But I hardly know this beauty by my side,
I'll never forget the way you look tonight;

I never will forget the way you look tonight...
The lady in red, the lady in red,
The lady in red, my lady in red,

I love you...

فعلا خداحافظ برای خودم و پروژه ام خیلی دعا کنید.

                                                                     مرسی

                                                                                 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه چهاردهم تیر 1384 و ساعت 13:2 |
سلام

من اومدم

این نوشتن ساناز من رو بعد از یه مدت سکوت اینترنتی سر ذوق آورد.وگرنه با شرایط روحی الانم مطمئن بودم که این سکوت کوتاه به یه سکوت همیشگی تبدیل می شد.

چون خیلی ناله دارم اول سعی می کنم با خبر های غیر ناله ای شروع کنم:

داداش بنده که اگه خدا بخواد تصمیم داره در ۲ ترم آینده بعد از ۵ سال درسش رو تموم کنه الان امتحان داره و اینه که روزا میاد تو اتاق (مرخصی گرفته برای امتحانا) و در رو می بنده تا درس بخونه اما من نمی دونم چرا نتیجه این در بستن ها اینه که اکانت ما تموم  میشه؟؟؟

خلاصه این که الان با اکانت یکی از همکارام کانکت شدم (بنده خدا)البته زیاد کانکت نمی مونم این متن رو هم آف لاین تایپ کردم.

دیشب داداش جان مشغول مطالعه بودن که یهو اومد گفت توی نیایش(اتوبان نیایش تا خونه ما ۴ تا کوچه فاصله داره) صدای یه ترمز شدید اومده و بعد هم صداهایی شبیه این که یه ماشین چپ شده باشه.ساعت ۱۲ شب بود و من هم تازه از حموم اومده بودم و خلاصه چند نفر آدم بی کار رفتیم ببینیم چه خبره؟؟؟؟(بی کار نه فضول) یه زانتیا بود با ۲ تا دختر و ۲ تا پسر که از زور مستی نمی تونستن روی پا بایستن.ماشین محترم هم بصورت چپه توی جوب آب بود.۲ تا دختر ها بلافاصله توسط یه ۲۰۶ بلند شدن ااااا نه ببخشید برده شدن به جای دیگه ای.!!!! و پسر ها هم دعواشون شده بود.یه ماشین پلیس هم اومد و بدون هیچ عکس العملی یکم نگاه کرد و رفت.(گمونم توی اروپا و آمریکا هم اگه راننده مست باشه یه بلاهایی سرش میارن اما .....)بنزین ماشین هم ریخته بود توی جوب و جون میداد یه کبریت بندازی تا شاهد یه آتیش سوزی باحال باشی.

این از این.

بعدیش اینکه آقای رئیس هم چنان به بنده گیر دادن که مشکل دستگاه ها رو یه جوری حل کنم.حالا چه جوری خدا داند چون گفتن حالا حالا حا عوض نمیشن.من هم امروز رفتم و گمونم بیستمین نرم افزار رو خریدم اما بازم مشکل حل نشد(حالا بعدا مفصل می گم مشکل چیه) نکته مورد توجه اینه که وقتی برگشتم فیش واریز حقوقم رو بهم دادن چند باشه خوبه؟؟؟؟ با احتساب این که من هر روز که ساعت کاری تا ۴ هست تا ۷ مونده بودم و ۵ شنبه ها که روز تعطیل خانوما هست من رفته بودم و ۱۴ و ۱۵ خرداد هم که تعطیل رسمی بود من رفته بودم؟ ۱۱۴ هزار تومان.منم واقعا از این همه انصاف گریه ام گرفته بود.به بابام زنگ زدم و گفتم و از فردا نمیام اون بنده خدا هم گفت من که خیلی وقته می گم اگه نمی خوای نرو.

خلاصه رفتم پیش رئیس و گفتم من با این حقوق نمی تونم کار کنم و اگه بخواد این جوری باشه من دیگه نمیام.اونم گفت من جبران می کنم شما اجازه بدین از ماه دیگه می شه ۱۸۰ هزار تومان باید بر آورد شما رو تغییر بدیم.منم قبول کردم اما اینجا رسما اعلام می کنم اگه کسی برای یه کاردانی نرم افزار کامپیوتر یه جای مطمئن کار سراغ داره بهم بگه لطفا.البته چند تا از همکارای ریش سفید اداره گفتن ما توی جلسه از شما تعریف می کنیم و می گیم حقوقتون رو زیاد کنن.تا ببینیم چی می شه.

خوب چقدر حرف زدم.می دونم ساناز بهتر از من می نویسه اما برای منم کامنت بزارین دلم نشکنه.

حوصله هم ندارم بخونم ببینم غلط دیکته داره یا نه پس به بزرگی خودتون ببخشید.

                                                                                                               سحر

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه دوازدهم تیر 1384 و ساعت 18:20 |
سلام

مرسی از نظراتون

ارمیتای سحر هم  برام نوشته گذاشته بود  ارمیتا جون مرسی از لطفت امیدوارم یه روزی ببینمت

خب از دیروز بگم که پدرم دراومد البته ناهار و شام خودمون رو انداختیم منزل یکی دیگه از پسر عمه هام(اینو باید بگم من ۷ تا عمه دارم در نتیجه دو جین پسر عمه و دختر عمه پس اگه هر دفعه یکی رو معرفی کردم گفتم  پسر عمه یا دختر عمه ام هست تعجب نکنید و نگید اینا چقدر زیادن تازه بعضی هاشون رو اصلا نمی شناسم)

قرار بود فقط ناهار رو بمونیم برای شام هم از زن پسرعمه جان که اسمش عاطفه هست اصرار از ما پذیرفتن.

عاطفه بطور کاملا مخفیانه از بیرون غذا سفارش داده بود حالا قیافه مامانه منو تجسم کنید که پرستاری هستش  مخالف سرسخت غذای بیرون وبه قوله خودش ات و اشغال خوردن.

منظره باحالی بود مامانم تا ۱۰ ثانیه سکوت بود منم می خندیمبیشتر حرص می خورد

خلاصه سر ناهار بحث شیرین غیبت شروع شد و ناهار نیم ساعته ۱ ساعت و نیم طول کشید .

بعد عروس رو بردیم ارایشگاه و بعد از ۲ ساعت مگس پرودن حدود ۶ برگشتیم به منزل پسرعمه جان.

من که خیلی خسته بودم  وسط حال ولو شدم(ببخشید پارازیت میام ولی همین الن یه گند بزرگی زدم بعد این جریان تعریف می کنم)

بیش اندازه که باید خسته بودم بعد فهمیدم چایی مشکله من بود این ۱۹ روز توی قزوین من بوسیله فریناز یکی از هم خونه هام من تبدیل به یک معتاد به چایی شده بودم

ولی از چایی خبری نبود و من هم فقط تونستم به دوست نابابم فحش بدم

خلاصه شب هم بعد از اومدنه اقایون شام خوردیم حدود ۱۲ برگشتیم و من از خستگی تو تختم بیهوش شدم

اما گندی که الان زدمقبلش باید از سحر عذر خواهی کنمچون فکر کنم ابروش رو بردم

وسط نوشتنم هوس کردم زنگ بزنم به سحری که کاش دستم می شکست و نمی زدم.

یه اقایی گوشی رو برداشت گفتم :"سلام خسته نباشید می تونم با خانوم طاهری صحبت کنم ؟"

اقاهه گفت:"خانوم طاهری نیستن فکر کنم تا ۱ ساعت دیگه بیان."

تا اینجا مشکلی نبود اما اقاهه پرسید:" شما خانومه؟"

منم هول شدم فکر کردم زنگ زدم خونشون به جای اینکه فامیلیم رو بگم گفتم:"من ساناز دوستش ام."

اقاهه از تعجب چند ثانیه سکوت کرد و گفت:"بله ساناز خانوم من بهشون می گم شما تماس گرفتین"

خلاصه نفهمیدم چی جوری قطع کردم.

سحر اونجا کم سوتی می داد منم براش همه چی رو کامل کردم

ببخشید سحر

دوباره خیلی حرفیدم .

این نوشته ها رو که می نوشتم این شعر شادمهر رو گوش می دادم اگه دوست داشتین و اهنگشو داشتین شما هم موقعه خوندن گوش کنید.

    دوباره دلم واسه غربته چشمات تنگه

                                                          دوباره این دله دیوونه واست دل تنگه

     وقت از تو خوندنه ستارهء ترانه هام

                                                           اسم تو برای من قشنگ ترین اهنگه

ببخشید مختون رو خوردم.

                                                                    فعلا خداحافظ

                                                                                  ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه دوازدهم تیر 1384 و ساعت 11:28 |
نمی دونم چرا اینجوری می شه ولی من اومدم البته با چند ساعت تاخیر

امروز من از حدود ساعت ۱۱ تنها بودم الانم که ساعت ۱۰:۳۰ هنوز خبری از مامانم و بابام و بهنام نیست ولی چه فایده......؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوست پسری که خوشبختانه یا بدبختانه در کار نیست همه دوستای دخترم هم قزوین هستن و افتادن رویه جزوهاشون جز همین سحری که صبح باهاش حرفیدم.

از بس سر درد داشتم کلی خوابیدم  به خاطر اینکه با مامانم اینا نرفتم به باغ عمه ام در لشگرک کلی صبح قبل از رفتن بهم غر زدن

خب من تازه بعد از ۱۹ روز اومدم خونه دوست ندارم جایی برم مخصوصا پیش فامیل

یه پسر عمه دارم که خیلی باهاش راحت و خودمونی نیستم و دوشنبه عروسیشه که خدا رو شکر من به خاطره کاره پروژه ام باید برم قزوین و عروسی رو می پیچونم ولی یه ساعت پیش زنگ زد گفت:" اگه فردا کاری نداری با مامانت خانمم رو یه ارایشگاه برای کارایه اولیه ببرین."

این دفعه رو نتونستم بپیچونم مامانم هم که همیشه شنبه ها سرکاره فردا خونه هستش

خلاصه فردا راننده فامیل هستم.

راستی بچه ها فردا ساعت ۲ امتحان دارن براشون دعا کنید که توی این دانشگاه قزوین درسی رو پاس کردن کار هر کسی نیست .

این چند خط رو برایه حسن ختام می نویسم:

  می دونی چرا وقتی می خوای بری تو رویا

                                                                 چشماتو می بندی...؟؟؟

   وقتی می خوای گریه کنی...

   یا می خوای فکر کنی....

   حتی وقتی می خوای کسی رو ببوسی

                                                               چشماتو می بندی....؟؟؟

   چون قشنگ ترین چیزای این دنیا

                                                              قابل دیدن نیستن.....!!!!!!

راستی سحری جونم سرم خوب شده دوست دارم دلم برات تنگیده

فعلا خدافظ برام دعا کنید.

                                                                            ساناز

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه دهم تیر 1384 و ساعت 23:3 |
سلام

منو ببخشید  من انقدرم بدقول و بی معرفت نیستم

اولش که کامپیوترم مشکل پیدا کردو تویه اینترنت نمیومد

بعدشم رفتم قزوین واسه امتحانا و مثلا درس بخونم  از ۲۲ خرداد قزوین موندم تا همین دیروز(۹ تیر)کار اسونی نبود ولی من تونستم طاقت بیارم

یکی از پسرامون بهم گفت:" تو چی جوری می تونی طاقت بیاری ما که پسریم نمی تونیم ."

حرفش برام خیلی جالب بود چون اصلا فکر نمی کردم کار غیر ممکنی کرده باشم.

خلاصه این همه گفتم تا دلیله محکمه پسندی برایه غیبت طولانی که داشتم باشه

حالا هم می خوام برم ناهار بخورم عصر بر می گردم و یه چیزایی از این چند وقت براتون میگم مطمئن باسین بر میگردم چون تنهام و کار خاصی هم ندارم . پس تا عصر

                                                                                                       ساناز

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه دهم تیر 1384 و ساعت 14:21 |
اگه یکم فکر کنی میبینی زندگی ارزش زنده بودن نداره

اگه یکم بیشتر فکر کنی می بینی زندگی ارزش مردن هم نداره

اما اگه خیلی فکر کنی می بینی مردن و زنده بودن ارزش فکر کردن نداره

همیشه یادت باشه چیزی که امروز داری شاید آرزوی دیروزت بوده و بزرگترین آرزوی فردات

پس همیشه سعی کن قدر چیزی که امروز داری خوب بدونی.!!!

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه هفتم تیر 1384 و ساعت 23:33 |


Powered By
BLOGFA.COM