تبليغاتX
سحر و ساناز
سلام

این هفته چند بار می خواستم بیام بنویسم.اول در مورد انتخابات و رایی که دادم.بعد در مورد کار و چیزای دیگه اما آقای خان داداش امتحانات پایان ترم دارن و توی اتاق مشغول خوندن درس بودن و اصولا در اتاق هم به روی عموم هموطنان بسته بود.

الان نظرم تغییر کرده اینقدر همه دارن در مورد انتخابات میگن که دیگه گفتن من لزومی نداره.

اما در مورد کار هم اینکه شک بسیار بسیار بزرگی بهم دادن و اونم این بود که گفتن آقای ریئس زده زیر همه حرفاش و گفته حقوق من رو که وعده داده بود بکنه ۱۸۰ هزار اصلا زیاد نمیکنه و همون ۱۲۰ میمونه و جالب تر این که اضافه کاری هم نمیده.

گفته من به این خانوم روز اول گفتم که کار اینجا سنگینه و تا شب طول میکشه اونم گفته هر کاری سختی های خودش رو داره در صورتی که فقط گفت کار سخته و ما منتظر یه آقا بودیم که من اون حرف رو زدم اصلا حرفی از شب به میون نیومد و همینطور حقوق در صورتی که ادعا می کنه به من گفته که حقوق ۱۲۰ هزار تومان هست.همش هم اینجا می گفتم که نمی دونم حقوقم چقدر هست.

این همه هم که این ماه ۵شنبه ها رو رفتم و حتی ۱۴ و ۱۵ خرداد و بعداز ظهر ها تا ۷ موندم هپلی هپو.

منم منتظرم که حقوق این ماهم رو بریزه تو حساب بعد بدون اینکه اطلاع قبلی بدم بزارم بیام.چند روز که دستش بمونه توی پوست گردو تا کسی رو جای من بیاره حالش جا میاد و طعم نامردی رو که به من چشوند می فهمه.

اونجا هم که اصلا داره روی مونیتورینگ می چرخه.

اها راستی ۲ تا همکار خانوم توی اتاق من هستن که کارشون تایپیه.خشبختانه یا بد بختانه خیلی به من اطمینان کردن طوری که من از جزیی ترین مسائل زندگی هر دوشون با خبرم و جالبش اینجاست که چیزایی که به من میگن به اون یکی همکاری که مدتهاست با هم هستن نمیگن.

مثلا یکیشون بهم میگفت که زندگیش براش یه نواخت شده و روابطش با همسرش خیلی تکراری و خسته کننده و از من راهنمایی می خواست.فردا هم قراره ببرمش دکتر زنان.حالا یکی نیست به اینا بگه بابا من خودم تو شر زندگی و مشکلات خودم موندم .....

راستی ساناز از ۴ شنبه امتحان داره و از هفته قبل رفته مونده قزوین درس بخونه ۴ تا از امتحاناشم گمونم پشت سر هم باشه.خدا کنه خوب بدن همشون.چقدر خوبه که من امتحان نمی دم. 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384 و ساعت 20:32 |
سلام

گفته بودم امروز می خوام برم یه جا برای کار؟پسر خالم جور کرده بود.قبلش هم گفته بود که با بابات برو و خیلی هم سنگین و رنگین.بابا اومد اداره دنبال.یه جایی تو ونک توی یه میدون قرار گذاشته بودن.میدان عطار نیشابوری.آقا ما به هر کی این اسم رو می گفتیم نمی شناختکلی دور خودمون گشتیم تا آخر تونستیم از یه آژانس ماشین بپرسیم.بعد از نیم ساعت تاخیر رسیدیم.

تا حالا توی ماشین در مورد کار صحبت کردین و گزینش شدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟من شدموقتی رسیدیم ۳ تا آقا تو ماشین بودن یکیشون با رسیدن ما رفت یعنی مارو دید بعد رفت .یه آقای ریشو شروع کرد توضیح دادن در مورد کار که کار ما پروژه ای هست و همیشگی نیست و خوبیش اینه که می تونین کار رو ببرین خونه.(حالا اصلا حرفی در مورد خود شرکت و محلش نمی زنه و ما توی ماشین اونا هستیم)بابای منم گیر داده که اینا حتما مربوط به یه ارگانی هستن که نمیتونن در موردش صحبت کنن.

خلاصه چند دقیقه صحبت کردیم و تمام.

خوبیش این بود که امروز زود اومدم و دیگه بر نگشتم اداره.

خوب اینو داشته باشین بازم میام می نویسم.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384 و ساعت 16:1 |
سلام

من فردا باید برم یه جایی که نمی دونم کجاست برای مصاحبه.

یه وقتایی از اینکه همش بخوام اینجا از کار حرف بزنم حالم به هم می خوره اما بعد که دقت می کنم می بینم که زندگی من الان فقط شده کار .من نه جایی میرم نه سر گرمی دیگه ای دارم.صبح ساعت ۶:۳۰ میرم اداره ساعت ۷ عصر میام خسته و کوفته اما نکته مهم اینه که کارم رو با همه خراب کاریام و سختیهاش دوست دارم و از اینکه دیر میام ناراحت نمی شم .کلا نمی دونم چرا از بچه گی از کار خونه بی زار بودم و عاشق کار بیرون.همیشه آرزوم بوده که بتونم بیرون کار کنم.به خاطر پولشم نیست نمی دونم چرا؟؟؟؟ اما میمیرم که بخوام یه ظرف بشورم.

راستی ساناز جان بودن یه بار اومدن اینجا دالی کردن یه مطلب نوشتن و رفتن  یادتونه؟ کامپیوترش خرابه کانکت نمی شه خلاصه گفته از روی تمام وبلاگ نویسان وبلاگ خوانان شرمنده هست.بچه م این هفته تحویل پروژه اکسس هم داره دیروز رفتم پروژه خودمو که بهش دادم یکم توضیح دادم البته خودم هم یادم رفته بود و از روی کتاب خوندم.

تو اداره همش بحث انتخابات هست.من که خیلی شیکم.هر شب که یکی از کاندیداها میاد و صحبت می کنه میگم آها من به این رای میدم این خوبه.خلاصه که کاندیداهای محترم اصلا ناراحت نباشن من به همشون رای میدم.

جک های انتخابات رو شنیدین؟به یه نفر میگن شما به کی رای میدین؟میگه به یه جانی؟میگن جانی یعنی چی؟میگه یا لاریجانی یا رفسنجانی.(من از تمام کاندیداها معضرت می خوام اما میگن دیگه)

به یه نفر دیگه میگن شما به کی رای میدین ؟میگه ننه م!میگن مادرت که کاندید نیست؟میگه چرا قالیبافه!

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384 و ساعت 21:25 |
سلام

اول تبریک به خانوم های شجاعی که بازی رو تو استادیوم دیدن

خوب بود؟

بعدشم این

و یک و دو

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه بیستم خرداد 1384 و ساعت 20:9 |
سلام

۴ سال قبل که ایران با بحرین بازی کرد و باخت رو یادتونه؟

من اون روز از صبحش دل درد داشتم طوری که دولا دولا راه می رفتم.درست ۱۰ دقیقه که از بازی شروع شد من وسط خونه غش کردم و افتادم.

حالا مامان و بابا بنده خدا ها هم ترسیدن هم نمیدونن چه کار کنن؟بابا می گفت اگه الان بریم بیمارستان دکتر ها همه دارن فوتبال می بینن.مامان می گفت بعد بازی هم نمی شه رفت تو خیابونا.خلاصه که منو بردن بیمارستان.چه شبی بود.به قول داداشم که یه زد حال حسابی به همه زدم.بعد از چند روز که انواع و اقسام مریضیها مثل تومور بد خیم رحم رو بهم نسبت دادن و حتی تا پای عمل تخلیه شکم هم منو بردن به لطف یه آشنا یه دکتر تشخیص داد که این فقط یه کیست بوده که پاره شده و با عمل ساده حل می شه.

اما امسال من همش خدا رو شکر می کردم که منو اعضای خانوادم همگی سالم و در کنار هم بودیم.

خدایا شکرت.

راستی شما هم حتما رفتین بیرون.نزدیک خونه ما یه سری دختر پسر جمع شده بودن و می رقصیدن با خودشون رقص نور هم آورده بودن.میدون پونک هم که نگو.غل غله بود .افتضاح.

به هر حال امیدوارم ضد حال نزنن و تو جام جهانی گند بالا بیارن.

شاد باشین.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1384 و ساعت 14:59 |
این رو ببینید اون موقع یادم رفت لینک بدم.:

عزیز مهربونم

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه پانزدهم خرداد 1384 و ساعت 0:17 |
سلام

از دیروز عذا گرفته بودم که تنهایی چه جوری برم اداره.

بیشتر از تنها بودنم از این ناراجت بودم که ممکنه توی روز تعطیل رفتنم باعث ایجاد بعضی شبهات برای همکارام بشه که مثلا بگن این چه بی سر و صاحبه که حتی روزای تعطیلم میاد؟؟؟ یا اینکه حتما برای پولشه که اینکار رو کرده؟(در حالیکه حتی مطمئن نیستم که اضافه کاری بهم بدن)خلاصه که اصلا دوست نداشتم احساس مسئولیتم برای کار و اینکه اگر کارای ۴ روز میموند برای ۲شنبه افتضاح می شد برای دیگران معنیه دیگه ای پیدا کنه.

خلاصه که دلم هم نمیومد دم امتحانا از دوستام بخوام باهام بیان. تو ذهنم بود که از بابا بخوام بیاد اما روم نمیشد ببرمش اونجا چند ساعت بگم بشین منو نگاه کن.که یهو خود بابا پیشنهاد کرد همراهم بیاد.

منم به قول معروف بل گرفتم.

اول که بجز یه آقای افغانی که از قضات بر جسته افغان بوده و حتی موقعی که ایران اومده بوده اجازه حمل اسلحه داشته اما الان اینجا شبها می خوابه و کار ارزیابی رادیو افغان (پشتو گمونم) رو هم انجام میده و یکی از همکارای دفتری هیچ کس دیگه ای نبود.اما بعد کم کم چند نفر اومدن.چون به اون آقای افغان گفته بودم هر از گاهی دستگاهها رو برای ضبط مجدد بزنه که صدا و تصویر هماهنگ بشه ساعتها بهم ریخته بود و بعضی ساعتها هم اصلا ضبط نشده بود نمی دونم به چه دلیل.خلاصه که گل بود به سبزه هم مزین شد.خیلی در هم و بر هم شده بود.

یکم سر و سامونش دادم و ساعت ۲:۳۰ برگشتیم.بابا دیگه حوصله اش سر رفته بود از طرفی مامان هم خونه تنها بود.

بابا اصلا از محیط کارم خوشش نیومده.میگه محیطش دلگیره(اونجا حتی یه پنجره آفتاب گیر هم نداره)میگه اطاقت کوچیک و شلوغ پلوغه.کارت زیاده مخصوصا نسبت به حقوقش.در آخر اینکه شدیدا گیر داده دنبال جای دیگه باش.گفتم حالا از بی کاری بهتره اگر جای بهتری پیدا شد می رم اونجا.راستش حرف بابا هم درسته من اصلا اونجا تعطیلی که بهم بچسبه ندارم همش فکرم به اینه که کارا می مونه .... اگه مریض شم که دیگه هیچ.نمی دونم والا انگار من جای هر چیزی از خدا وجدان درد گرفتم.

حالا موندم فردا با کی برم؟؟؟؟؟

راستی شما میخواین به کی رای بدین؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه پانزدهم خرداد 1384 و ساعت 0:0 |
من بعد از یک هفته اومدم.چقدر طول کشید نه؟نمی دونم کجا بودم.آخه هیچ جا نبودم.فقط خسته بودم.توی این ۴ هفته ای که می رفتم سر کار همه زندگیم شده بود کار کار کار

دیشب از اداره رفتم قزوین پیش ساناز و بقیه بچه ها.دلم برای خونه قزوینمون و دوستام و روز و شب هایی که باهاشون گذروندم خیلی تنگ شده بود.طبق معمول قزوین رو ترکوندیم.

شام که خوردیم تا بریم برای تولد مهدیه کیک بگیریم کلی تو خیابون خندیدیم.پشت هم راه میرفتیم ۶ تا آدم گنده همه می گفتن اینا چرا عین جوجه اردک ها پشت هم راه میرن؟

امروز هم برای فارغ التحصیل های این ترم جشن گرفته بودن.به ما فقط یه پارچه زشت دادن چسبوندیم روی لباسمون اما برای اینا چون جاسبی رفته بود که هم تو جشن باشه هم ساختمون سایت و سلف رو افتتاح کنه  لباس و کلاه یه جور هم داده بودن.آخرشم گفتن هر کی نیاد لباس رو پس بده ۵۰۰۰ تومان جریمه می شه.

راستی تو این هفته ۲ تا کار دیگه هم برام پیدا شد.یکیش سایپا یدک اون یکی هنوز نمی دونم چیه فقط می دونم نیروی چادری می خوان(من حتما می تونم مگه

اما شرایط کاری همینجایی هم که هستم داره بهتر می شه.می خوام ببینم کدوم بهتره همونو انتخاب کنم.بیشتر از نظر بیمه و استخدام.

این ۲ روز تعطیلی یعنی شنبه و یکشنبه رو هم احتمالا باید برم سر کار.همه رفتن مسافرت.اتوبان کرج افتضاح بود از راه بندون.

مواظب خودتون باشید و خوش بگذره.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384 و ساعت 19:47 |
سلام

بهتون گفته بودم بعضی از روزا با یکی از همکارام که یه آقای حاجی هست و خونش کرج ه میام؟؟؟سر راهش توی نیایش منو دم خونه پیاده میکنه.

یه آقای تپل بامزه (من عاشق تپل های مهربون هستم)کلی هم از کامپیوتر (البته تدوین و میکس)سر در میاره .به منم ۵شنبه کار با نرم افزار تدوین رو یاد داد.

امروز اومد اونجا گفت نمیای ؟منم کلی کار داشتم گفتم نه.دیر می رم.به خاطر بعضی مسائل هم قصه ام شده بود چه جوری برم خونه.در ادامه گلو درد ۵ شنبه شیر دماغ هم (گلاب به روتون)باز شده بود.

ساعت ۶ اون آقای همکاری که می گفتم به من میگه زیاد کار می کنی اومد خداحافظی کنه گفت من منتظر میشم تورو تا یه جایی می رسونم.مسیرش از چمران بود و من همش تو فکر این بودم که چه جوری سر نیایش ماشین بگیرم؟

هر چی هم گفتم مزاحم نمی شم گفت نه!خلاصه سر نیایش پیاده شدم و سعی کردم کاملا جدی باشم اما هیچ پیکانی نمی رفت پونک.منم از اونجایی که جدیدا پرایدها و آردی ها هم مسافر کشی میکنن بال بال می زدم طرف پونک که یهو یه ماشین نگه داشت.گفتم پونک ؟گفت آره.در رو که باز کردم تازه دیدم ااااااااا این که نه پرایده نه آردی؟این پژو ۲۰۶ که رانندشم یه آقای شیک پوش حدودا ۳۰ ساله هست.

حالا در رو باز کردم یه پام هم دارم میزارم تو ماشین.خلاصه از اونجایی که وقتی از سر کار میام خصوصا شنبه ها که حجم کار زیاده عقل و فکر همه جوره تعطیله سوار شدم.اونم اینقدر بد رانندگی کرد که یهو دیدم حالم به شدت بد شد خوب که توجه کردم فهمیدم ماله ویراژ دادن ها و لایی کشیدن های آقاست.

دیگه داشتم اشهدمو می خوندم.که رسیدیم خوب معلومه که پولم نگرفت.اما آقای خوبی بود.مودب بود.هیچ حرفی تو راه نزد.اما همش با خودم میگم این خوب بود دلیل بر این نیست همه خوب باشن.

به قول معروف یه بار جستی ملخک.......گمونم باید تو ماشین گرفتن یکم چشامو باز کنم.

راستی بستنی مورد علاقه شما چیه؟روانشناسی از روی نوع بستنی مورد علاقه.

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در شنبه هفتم خرداد 1384 و ساعت 19:50 |
همياري كنيد:همياري
+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه ششم خرداد 1384 و ساعت 23:51 |
من خودمم.یعنی سحرم.

ساناز جان بالاخره افتخار دادن.

اما بر خلاف اون که بد جنسه من خیلی خوب جنسم و صادقانه به دور از هر گونه نون قرض دادن کلی می گم که همه دوستای من خیلی گل هستن و لنگشون تو دنیا پیدا نمیشه.ساناز هم یکی از هموناس.من همیشه خدا رو به خاطر اینکه لااقل توی دوست یابی بهم شانس داده خیلی شکر می کنم.

خوب کارو بارم بد نیست.یه کارایی کردم که باعث شده بتونم ساعت ۴ کارام رو تموم کنم و بیام خونه و دیگه تا ۷ نمونم.امروز هم رفتم که ۱۲ بیام خونه.از دیروز هم گلو درد و گوش درد داشتم . کپسول و قرص سرماخوردگی و آب نمک هم فایده نداشت.اما ۱۲ شد ۵ .تازه یکی از همکارام رسوندم.مجبور شدیم یه سیستم رو f disk كنيم.كه كلي وقت برد.

اما خود ريئس وقتي ديد (هيچ خانومي 5شنبه ها نمياد من ميام)ازم سوال كرد حساب باز كردم براي حقوقم يا نه؟البته به پيشنهاد همكارم من عابر بانك باز كردم كه 2 هفته ديگه كارتم مياد.و حالا حالا نميشه از پول توش استفاده كرد.

اما نكته جالب دعواي خانوماي زن اداره هست.تمام مدت با هم درگيرن.من بيچاره اين وسط يه وقتايي گير ميفتم.مسئول دفتر رئيس خانومه.همه باهاش مشكل دارن.زير آب زني مي كنه.2شنبه هم با ريئس تو جلسه بود و منو تايپيست هايي كه تو اتاقم هستن منتظر اون نشديم و ناهار خورديم.البته تو روزش براي يكي از تايپيس تا زده بود و وقتي ما مي خواستيم ناهار رو شروع كنيم اون از جلسه اومد من ديدمش و به تايپيست ها گفتم فلاني اومد صداش كنم ؟گفتن نه.ازش ناراحتيم و ديگه نمي خوايم با اون صبحانه و ناهار بخوريم.منم هيچي نگفتم.بعد از ناهار ما اومد و با لحن خاصي گفت ببخشيد كه منو توي اين مدت تحمل كردين.بعدم به همه گفت اگه تايپيس تا منو نديدن سحر كه ديد.بايد مي گفت بيا با ما ناهار بخور.(منه بيچاره)اين رو به همه هم گفته بود.اون همكار مردم هم كه ميگفتم خراب كاري هامو لا پوشوني مي كنه و هوامو داره(در واقع هواي همه رو داره چون رفيق بچه گي ها و همكلاسيه رئيس بوده)گفته بود اين بنده خدا تازه اومده و گناه نداره.

خلاصه كه از اون روز تاحالا همش اين تايپيست ها با اين خانومه در گيرن و دعوا مي كنن.ديروزم با 4 تا همكار خانومه ديگه ناهار رفتيم سوپر استار و به مسئول دفتر نگفتيم و بدون اون رفتيم.

خلاصه كه ماجراهايي داريم كه البته به توبيخ شدن بهترين تايپيستمون منجر شده.اونم داره خودشو منتقل مي كنه يه واحد ديگه.اما در كل خوبه.

يه همكار مرد داريم كه با پسرش اونجا هست و ارزياب عربي العالم هستن.اصليتشون ماله نجف هست.مرد خوبيه.كلي هر روز مياد براي من دل مي سوزونه خصوصا وقتايي كه تا 7 ميمونم.ميگه من صبح ميام تو هستي عصر ميرم تو هنوزم هستي هيچ وقتم نميبينم نشسته باشي همش سر پا ايستادي.تو داري به خودت ظلم مي كني.عكس خانومشم نشونم داده.خيلي ناز و خوشگل بود.خلاصه كه اونجا بجز خانوم سر دفتر كه ازم به خاطر گناه نكرده دل خوره همه يه جورايي هوامو دارن.اگه كسي بخواد زير آبمو بزنه آبدارچي هامون باهاش بد جوري دعوا مي كنن.(منظور همون نفر قبليه منه كه گفته بودم)

خوب چند روز نبودم چقدر حرف زدم.

اين واين رو هم ببينيد. 

راستي براي ساناز جداگانه نظر بدين تا بچه م ذوقش كور نشه.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه پنجم خرداد 1384 و ساعت 18:38 |
سلام

من اومدم.

اسمم ساناز و یکی از دوستایه سحری.نمی خوام ازش تعریف کنم چون هم تعریف کردنی نیست هم نمی خوام شما فکر کنید اومدم فقط با سحر love بترکونم.

خلاصه اش اینکه سحر خواست بیام تویه بلاگش بنویسم منم دیدم جای خوبیه برایه اینکه گاهی بیام خودمو خالی کنم.

من ۲۳ سالم حدود یه ماه دیگه(۲۵ تیر)تموم میشه و کاردانی کامپیوتر قزوین میخونم .

دیروز از قزوین اومدم  خیلی خسته بودم ولی هرچی فکر کردم دیدم از فوتبال اونهم فینال جام باشگاهها نمی تونم بگذرم.با اینکه میلان و مالدینی و ....... خیلی دوست دارم ولی دوست داشتم لیورپول ببره.

در ضمن فقط دعا می کردم مساوی نشن وقتی هم ۳ تا گل میلان زد اصلا به مخیله ام نمی رسید لیورپول جبران کنه من اگه این روحیه و انگیزه اونها رو داشتم حداقل الان بجای قزوین رفتن مریخ میرفتم.

تا اخره نیمه اول کلی sms داشتم که

 تیمتو جمع کن

 چه می کنه این مالدینی...!!!!!

 تازه با پرویی تمام هم شرط بسته بودم البته چون خودمم امید زیادی نداشتم سر یه ذرت اونهم تو میلاد نور شرط بستم.

تمام وقته اضافی رو چرت میزدم و گاهی از صدای هیجانی شدنه بهنام(برادرم)می پریدم.

فکرنمی کردم توی پنالتی ببرن ولی مثله همیشه تمامه حدسیاتم غلط از اب دراومد.

لیورپول برد و بهنام از خوشحالی چسبیده بود به سقف و گاهی هم برای اینکه شادی اش رو با من تقسیم کنه منو بغل میکرد.خلاصه انگار سهم زیادی تو قهرمانی لیورپول داشت.

مراسم جایزه دادن رو هم که ایران هیچی نشون نداد و خیلی تابلو خودشون از مانیتور پشت دوربین میدیدن و اقای خیابانی نه تنها به حرفایه کارشناشه برنامه گوش نمی داد بلکه زحمته کنترل کردنه خنده اش رو هم به خودش نمی داد.من که مراسمو کامل دیدم چیزه خاصی هم نداشت تازه اگرم داشت ما نباید می دیدیم چون میریم جهنم ولی حالا اقای خیابانی چی جوری می خواد از پل صراط رد بشه خدا میدونه

خب فکر کنم دیگه بسه.

برایه بار اول خیلی حرف زدم ببخشید همه اش درمورد فوتبال بود

                                                                                              ساناز

 

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه پنجم خرداد 1384 و ساعت 12:39 |

در شبی بارانی
با هوایی تازه، سرزده فصل بهار
می سرایم من شعر
از برای دختری در یک قاب
من ندیدم او را
بلکه از داستانهایش
از روایت هایش
از درون یک قاب
من شنیدم او را
او مرا با خود برد
در درون دنیایش
در حوادث، در کار
او به من گفت: که این زندگیست
این همه از روزمره گیست
می نویسد، می نویسد
او هر روز،
در درون قابی از یک دنیا
قابی از یک دنیا
قابی از دنیایی آشفته
کهکشانی بی پهنا
اقیانوسی بزرگ
در فضایی مه آلود
و پر غبار
من ندیدم او را
سحری بود: که بیدار شدم
و به یاد آوردم
دختری در یک قاب
خبر از من می گرفت.
او کیست؟
او کیست؟
پشت یک قاب است
قابی از یک دنیا
من ندیدم او را
خبرش را،
دارم از باد روان
بادی از یک دنیا
دنیایی آشفته
که مشخص نیست آن.
قاب او رنگیست
همچو دنیایش
رنگهایش هست
سفید و آبی
بعضی اوقات هم
شاید اندکی خاکستری
او همیشه در کار است
گاهی هم در فکرش
غلتکی است
که باید با آن
کار خود را
در درون غلتک اندازد
آرزویش این است.
در شبی بارانی
با هوایی تازه، سر زده فصل بهار
می سرایم من شعر
از برای دختری در یک قاب
من ندیدم او را...

سلام

اول از همه از مجيد جان دلبندم كه اين شعر قشنگ را برام سروده خيلي تشكر مي كنم.

درسته كه ما هم ديگه رو نديديم اما معلومه كه قلب مهربوني داره.

خوب كار ها بدك نيستن.ديروز يه اكانت خريدن گمونم براي تست قسمت اينترنت.

بايد از سايت هاي شبكه هاي برون مرزي پرينت بگيرم براي ارزيابي.

كار صدا هم سي دي هاش مياد اما چون فرمتشون ويو هست نميشه به طريق mp3 رايت كرد اينه كه خدا رو شكر هنوز راه نيفتاده.

اما تو كار رايت سي دي هنوزم خراب كاري مي كنم.البته روزي تقريبا 75 تا سي دي رايت مي كنم و خوب گمونم اينكه مثلا 1 سي دي رو دوبار بزنم و 2 تا ساعت مجزا و پشت هم روشون بنويسم عادي باشه در اين حجم كار.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در دوشنبه دوم خرداد 1384 و ساعت 6:23 |


Powered By
BLOGFA.COM