وقت ندارم
فقط اینکه موضوع حقوق تقریبا درست شد.
کار زیاده و خراب کاریه من زیادتر![]()
خدا رحم کنه اما فعلا شدیدا همه دوسم دارن
امیدوارم همین جوری بمونه ان شاء الله.![]()
|
سلام
وقت ندارم فقط اینکه موضوع حقوق تقریبا درست شد. کار زیاده و خراب کاریه من زیادتر خدا رحم کنه اما فعلا شدیدا همه دوسم دارن
+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384 و ساعت
23:36 |
سلام
امروز روز وحشتناکی بود. دیروز گفته بودن که از روی یه فیلم ویدئو برای یکی از ارزیابا سی دی بزنم.اونم صبح اومد و گفت ۲ تا می خواد یکی فقط با یک تیکه از فیلم و یکی کامل.منم براش زدم. اما نفر قبلی من که کارش ضبط روی وئدئو بوده و گفتم ۱۵۰ می گرفته حالا این کارو ازش گرفتن و حقوقش کم شده و اونجا هم به زیر آب زنی معروفه فوری رفت و به رئیس گفت اونم با من دعوا کرد که چرا براش کامل زدی و دیگه حق نداری بدون اجازه من برای کسی سی دی رایت کنی.اون طرف هم نبود وقتی اومد و فهمید خیلی ترسیده بود .گفت رئیس روی میزش یه نامه گذاشته که مارو اخراج کنن.منم راستش اینقدر از نظر کاری روم فشار اومده بود که خوشحال شدم اما دلم براش سوخت و یه سی دی زدم که فقط همون تیکه مد نظر رئیس بود و گذاشتم جای کامله و گفتم این بوده.حل شد اما یکی از این عربهای عراقی زبون نفهم گیرم افتاد و تا ساعت ۷ که بیام پدرمو در آورد از بس گفت این سی دی رو بده اونو بده. دیگه آخراش واقعا گریم گرفته بود مغزم اصلا کار نمی کرد. آخرشم فهمیدم برام ساعتی ۴۲۰ تومان در نظر گرفتن و تازه همونم ۴۰٪ ۴۲۰ تومان نمی دونم چرا اما برام ۳۱ ساعت کاری رد کرده بودن که گفتن ضرب در ۴۲۰ کن و ۴۰٪ اون حقوقته که ۵٪ اون هم برای مالیات کم میشه. یعنی به ماهی ۵۰ هزار هم نمی رسه.منم تصمیم گرفتم فردا برم و اگه زیاد کردن که هیچ اگه نه کارهو تحویل بدم و بیام.خیلی پول می ده با پر رویی گفته فردا هم بیا. فقط روزی ۷۰۰ نومان بدون پول ناهار خرج کرایه راه می دم. خلاصه که خیلی حالمو گرفتن.تازه کار رادیو هم شروع شده. می دونین شاید اگر کارش یه جوری بود که چیز جدیدی یاد می گرفتم می موندم اما اینجوری احساس می کنم داره ازم سوء استفاده می شه.حس خیلی بدی بهم دست داده خصوصا بعد از یه روز کاریه خیلی سخت. خوب اینم از این.دلم هم بد جوری گرفته.دلم برای آرمیتاجونم هم تنگ شده. + نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384 و ساعت
21:21 |
سلام
دیروز در مورد حقوق با یکی از همکارام که با رئیس خیلی خوبه حرف زدم. گفت حقوق نفر قبل از شما که کار روی نوار ویدئو انجام می شد ۱۵۰ هزار بود به شما هم مین حدود می دن.وقتی هم که اینترنت وصل شه یکم برای اون می زارن روش.منم تصمیم گرفتم خودم رو نکشم ایم همه.می خوام مثل بقیه ساعت ۴ بیام خونه که پول کرایه راه هم ندم و با سرویس بیام. گفتم از کارم خوشم اومده وگرنه نمی موندم.از توی خونه بی کار نشستن که بهتره. نکته جالب اینه که آقای رئیس منو بیمه نمی کنن اما از حقوقم مالیات کم می کنن کارا هم بد پیش نمی ره.خدا رو شکر داره می افته رو غلتک. خوب بازم می گم شاد باشین. + نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384 و ساعت
6:56 |
سلام
اکانت نداشتم. این هم اکانت ۳ تا ۹ شبانه البرز هست و الان راهی محل کار هستم. اوضاع کار خوبه خدا رو شکر.روزا مجبورم تا ۶:۳۰ بمونم.تمام خانوما ۴ میرن خونه.دیروز همکار خوبه نبود منم دیگه ترسیدم ۶ اومدم البته امنیتش تضمینه اما ترجیح دادم به خاطر بعضی مسائل نمونم. مشکلات کار تازه دارن خودی نشون می دن.سعی می کنیم بر طرف کنیم. مرسی از اونایی که کامنت دادن.امروز اکانت می گیرم و سر فرصت بهشون سر می زنم. پیروز باشید. + نوشته شده توسط سحر و ساناز در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384 و ساعت
6:55 |
سلام
ساناز جونم واقعا شرمنده.تو هميشه نسبت به من اينقدر لطف داشتي.خصوصا وقتايي كه ياد پيار داغ ميوفتي.منم دوست دارم 7000 تا.
اما جدا نمي دونم اين قبلي چرا اينقدر غلط ديكته داشت.مربوط ميشه به چشم هام.دكتره خوب ليزر نزده.كي بورد رو درست نمي بينن.
اما تو رو خدا.بيا بنويس.منو تنها نذار رو قلبم پا نذاررررر
يادته كه؟؟؟؟؟؟؟
بسه؟به اندازه كافي التماس شد؟
امروز تا 12 خوابيدم.مامان هم نبود كه هي صدا كنه.تلافيه 1 هفته اي كه زود پا شدم در اومد.ساعت 12 ساناز زنگ زد.تو قوطي بود دلش نيومده بود منم بي نصيب بذاره.
واي فردا باز بايد سر كار .گمونم تا اين كار بياد روتين بشه از من چيزي نمونه بس كه هرس مي خورم.حالا حتما فردا دوباره بحث شبكه پيش مياد.
شكلك اينجا كار نميكنه خودتون گريه تصور كنين.
+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384 و ساعت
13:36 |
سلام
دیروز ننوشتم چون قرار بود ۵ شنبه ها تعطیل باشم به خاطر همین هم گذاشتم شب بنویسم اما ساعت ۹.۳۰ شب از محل کارم زنگ زدن و گفتن ۵شنبه برم.منم دیگه نیومدم بنویسم. سوتی پشت سوتی همچنان ادامه داره.امروز ۱۸ تا سی دی رو اشتباه رایت کردم یعنی فورمتش با وی سی دی خونده نمی شد.فقط تو کامپیوتر خونده می شد .دارم از عذاب وجدان به فکر خود کشی میوفتم.ساناز بهم گفته میری اونجا مثل پت و مت هی سوتی میدی.اما خدائیش بیشترش صدا نداشت و در هر حال باید می رفت دور اما اونایی که تقصیر منه خیلی ناراحتم میکنه.همکار خیلی خوب و مهربونم هیچی بهم نگفت.وقتی دید حالم بد شده گفت فدای سرت .تا بیای جا بیوفتی طول می کشه.یه کاریم کرد که رئیس نفهمه یعنی گمونم همشو انداخت گردن ایراد سیستم و صدا.خدا خیرش بده اونجا خیلی به همه کمک می کنه. راستی من نمی دونستم تو این محیط های اداری اینقدر زیر آب زنی هست؟؟؟؟؟؟ من تازه کارم دیگه به خاطر همین هنوز همه دوستم دارن.هنوز. آبدار چی مون دیروز یواشکی اومده تو اتاقم و می گه تو مثل دخترم هستی.حواشت به این ۴ نفر که اسم میبرم باشه.زیر آب زن هستن.منم همینجوری مونده بودم. امروز هم یکی از همونایی که اسم برده بود اومده بود و زیر آب چند تای دیگه رو می زد. بابا بی خیال. به پیشنهاد آقای سزار دوست جدیدم می خوام به کارم عشق بورزم البته اگه این خراب کاریام تموم بشه. راستیاینجا رو بخونید.امیدوارم جالب بنویسن اما من خودم اینقدر از دوستای هم خونه ایم خاطره های خوب دارم که با یه دنیا عوضش نمی کنم.همشون خیلی ماه بودن.همشونو خیلی دوست دارم. یه وقتایی دلم خیلی براشون تنگ می شه و هواشونو می کنم.یاد آرمیتا جونم میوفتم.دلم می گیره که چرا اینقدر از هم دوریم. راستی آرمیتا میگه تو کانادا حقوق راننده اتوبوس ها ۵۰۰۰ دلاره.شاخ در آوردم.بابا درس چیه؟؟؟میریم میشیم راننده اتوبوس تازه میگه کلی هم کلاس داره.عین اینجا. خوب فعلن بسه.چند مقته می خوام از رایکا و کاراش بگم اما وقت نمی شه.شاید عکسشم گذاشتم. + نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384 و ساعت
19:37 |
مامانم چه جوری از سر کار میومد می دید تو خونش پره مهمونه هم مارو جمع و جور می کرد هم ۳۰ تا مهمون راه می انداخت؟؟؟؟؟؟ الهی قربونت برم مامان جونم امروز کار بد نبود اما هنوزم از قرارداد یا حقوق خبری نیست اصلا معلوم نیست موندنیم یه نه؟؟؟؟ + نوشته شده توسط سحر و ساناز در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1384 و ساعت
21:16 |
سلام
من بالاخره رفتم.چه رفتنی؟؟؟؟ دیشب آرش شیفت شب بود .روزش هم دانشگاه بود(ما هر دومون قزوین درس خوندیم اما اون مهندسی بود من کاردانی)خلاصه که زنگ زد گفت یک راست می ره فرودگاه امام. داشتم دق می کردم چون باید میومد و بهم یکم در مورد شبکه می گفت.گفت تلفنی می گم. شب زنگ زدم اما تلفن اتاقش خراب بود گمونم دیگه اپراتوره می خواست فحش رو بکشه بهم از بس زنگ زدم.آخرم مجبور شدیم من آن لاین شم اونم آن لاین بهم بگه.(پیشرفت علم) ساعت ۱ شب هم زنگ زد بقیه ش رو گفت.صبح ساعت ۹ رفتم بیرون.کلی قل هو الله و انا انزلنا و صلوات تو راه می خوندم و به خودم فوت می کردم. اونجا گفتن بجای اینکه دستگاهی بفرستن که برنامه ها رو از ریسیور ماهواره روی سی دی ضبط کنه این دستگاه روی دی وی دی ضبط می کنه و اینا دی وی دی رایتر ندارن و من باید کشف کنم چه جوری می شه روي سي دي ضبط كرد. تا از اتاق رفتن بیرون فوری شیرجه زدم رو تلفن و زنگ زدم برادر محترم. گفت برو بگو کاتالوگش رو بهت بدن.اما تو کاتالوگش نتونستم چیز مفیدی پیدا کنم.اسم دستگاه liquid بود نرم افزارشم همين بود توي help ش در مورد سي دي نوشته بود اما توي منو هاش همش دي وي دي بود.خلاصه كه بعد از اينكه كلي گند زدم و تصوير گم شد و اون آقاي مهندس هم هر چي مي گشت نمي تونست تصوير رو پيدا كنه مامور خريدش اومد كه ببره پس بده اما گفتن بزارين سحر روش كار كنه(فاميليم رو مي گن البته)فردا جواب بده.خلاصه تونستم حجمش رو كم كنم اما بازم 800 بود و سي دي اونا 600.تا آخر وقت روي همون صندلي بودم خشك شدم ناهار هم با خودم ساندويچ برده بودم كه ساعت 3.5 خوردم.آخرش هم پيشنهاد كردم يه نرم افزار ديگه بدن كه اون كار كرد اما كيفيتش افتضاح بود حالا بايد فردا برم به آقاي ريئس نشون بدم اگه خوشش بياد كه هيچ اگه نه عوضش كنن. راستي كسي با اين نرم افزار آشنايي نداره؟؟؟ هنوز قسمت عمده كار كه همانا شبكه كردنه مونده. صندليم هم خيلي بد بود كمرم خيلي درد گرفته. حوصله لينك دادن ندارم اما اينا دارن براي فريدون زندي تبليغ مي كنن. + نوشته شده توسط سحر و ساناز در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384 و ساعت
18:11 |
سلام
تمام قسمت های نمایشگاه رو نرفتیم.بیشتر نظرمون روی قسمت کودکان بود به خاطر رایکا. از ترس اینکه می گفتن راه بندون خیلی بدی داره ماشین هم نبردیم اما وقتی رفتیم دیدم راه بندون که نیست هیچ تازه ماشین رو می تونی ببری داخل نمایشگاه. کلی سوختیم اول کار.خصوصا که کرایه از میدان پونک تا نمایشگاه در شرایط عادی نفری ۱۵۰ تا ۲۰۰ تومان هست اما الان نفری ۴۰۰ شده.منم با اعتماد به نفس کامل ۵۰۰ دادم به آقاهه و منتظر بقیه ش بودم.کلی حرص خوردم منه خصیص.اگه دیکته ش غلطه همینه دیگه. قسمت بچه ها خیلی شلوغ بود.جالب این که کمتر بچه می دیدی همشون در حدود ۲۰ تا ۳۰ سال بودن .اما چیزهای جالبی بود.مثلا اگر ۲ تا کتاب ۲۵۰ تومانی می خریدی یدونه ماسک میدادن به بچه.می کی موس یا هر چی که بود.بعضی از غرفه ها هم در اضای خرید ۱۵۰۰ به بالا صورت بچه رو نقاشی می کردن. کلی هم پوستر شرک و کارتون های دیگه برای رایکا که دیگه خودشو و ما رو با کارتون شرک خفه کرده و اینقدر که این کارتون و اون کارتون monsters inc. رو دیده تمام دیالوگ هارو حفظه کلی جالب بود. یه کتاب هایی هم بود ۱ متری مثلا قصه شرک .تو صفحه های بزرگ قسمت هایی از کارتون ها رو کشیده بودن با قصه شون.جالبش می دونین چی بود؟؟؟؟ اینکه توی فیلم شرک لباس فیونا (زن شرک)یقه ش کمی بازه اما اونجوری نیست که بد باشه و چیزی پیدا شه اما توی این کتاب ها لباس فیونا کاملا پوشیده شده. من دنبال غرفه مدرسان شریف برای کتابای کاردانی به کارشناسی رفتم غرفه کنکور.احتمال می دادم با این همه بچه مدرسه ای خیلی شلوغ باشه اما خیلی خلوت بود و جالب اینکه بچه های ۱۰ ۱۲ ساله که باید توی غرفه بچه ها می بودن اونجا دیده می شدن.(جاهاشونو عوض کرده بودن بزرگا توی غرفه بچه ها اینا اینجا...) ساعت ۲ که بر می گشتیم کم کم داشت شلوغ می شد کلی هم بچه مدرسه ای میاوردن.میان پول مامان بابای بیچاره رو خرج کتابایی می کنن که به دردشونم نمی خوره. خوب امیدوارم شما هم روز خوبی داشته بودین. این جا ها رو هم می تونین سر بزنین: ببینید در 40 سال آینده چه شکلی می شین؟ اگه جرات داری دکمه قرمز رو فشار بده! + نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384 و ساعت
19:27 |
سلام
راستش حرفایی که می خواستم بنویسم در لحظه آخر عوض شدن. دلیلشم اینه که امروز با کارولین و رایکا(زن برادرم و بچه شون)رفتیم نمایشگاه کتاب.وقتی اومدم مامانم گفت از طرف صدا و سیما (۲ هفته پیش رفته بودم برای کار)زنگ زدن و گفتن امروز یا فردا بری. خلاصه که الان همش تو اضطرابم فردا باید برم ببینم چه خبره.برام دعا کنین لطفا بعدا میام راجع به نمایشگاه کتاب می نویسم. + نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384 و ساعت
15:32 |
سلام زندگيم خيلي يكنواخت شده.خودم از اين همه يكنواختي حوصلم سر رفته معمولا 4 يا 5 صبح مي خوابم.بعد از اينكه اذان صبح رو ميگن.از 3 هم تو تخت شلنگ تخته مي ندازم اما خوابم نمي بره كه نمي بره. خلاصه كه تنها نتيجه اي كه داره اضافه وزنه. كار هم كه نيست.خسته شدم.يه موقع ها مي گم كاشكي چند تا از واحد هامو نگه مي داشتم كه اينقدر بي كار نشم. حالا اين وسط نكته اي كه باعث خندم مي شه حواس پرتيمه.ميرم تو آشزخونه اما هر چي فكر مي كنم براي چي اومدم يادم نمياد.آلزايمر گرفتم. گمونم بايد برم كلاس تقويت حافظه. + نوشته شده توسط سحر و ساناز در شنبه هفدهم اردیبهشت 1384 و ساعت
18:12 |
سارا دوست كلاس سوم دبيرستانم بود.از سال اول دبيرستان نامزد داشت .البته من از اونجايي كه دختر بسياد آروم و منظبطي بودم مجبور شدم هر سال دبيرستان مدرسه عوض كنم و خودم خيلي محترمانه به بابام مي گفتم كه بره پروندم رو بگيره .شانس اين بود كه مدرسه هام غير انتفاعي بودن ودرسم هم خوب بود وگرنه كه همون اول سال بايد مي رفتم پي كارم. خلاصه كه سارا هم تو شيطوني دست همه رو از پشت مي بست و فقط هم منتظر اين بود كه ديپلم رو بگيره و برن سر خونه زندگيشون. الان يه دختر 4 ساله داره.امروز رفتم ببينمش.بچه همراهش نبود.موقع خداحافظي گفتم:دختر گلتم از طرف من بسوز يادمه سال سوم كه بوديم پيش دانشگاهي معدلي شده بود(تازه اولين سال بود كه معدلي مي شد)و حسابي گير معلم ها بوديم براي 5 نمره ميان ترم. يه معلم عربي داشتيم كه با لهجه فجيع كردي عربي درس مي داد.و اصولا هر جلسه جند نفر به خاطر خنديدن به لهجه ايشون منفي مي گرفتن تمام سالهاي تحصيلم پر از خاطره ست .تقلب هام.از كلاس بيرون افتادن هام ..... دلم براي اون سالهاي بي خيالي و بي دردي تنگ شده. + نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384 و ساعت
21:19 |
سلام
من سحر هستم .۲۳ ساله.قبلا یه بلاگ داشتم که در طی یک عملیات متحیر العقولانه (یا یه چیزی تو همین مایه ها)در چند روز گذشته ازش متنفر شدم و حذفش کردم و حالا می خوام از نو شروع کنم. یه شروع جدید. در مورد خودم باید بگم کاردانی کامپیوتر از دانشگاه آزاد قزوین گرفتم و در حال حاضر هر ساعت تصمیم تازه ای برای آینده می گیرم. لحظه ای به دنبال کار می گردم حتی چند جا هم توسط فامیل معرفی شدم اما بعدش به دلیل اینکه اعتماد به نفسم از صفر هم کمتره و در ضمن تو دانشگاه هم چیزی که الان بشه ازش استفاده کرد یادمون ندادن و همچنین به دلیل اینکه می خوام پیش فامیلی که معرف بوده کم نیارم دعا می کنم که از طرف اون محل منو نخوان و جواب ندن که بندازم گردن اونا. لحظه بعد تصمیم می گیرم که بخونم برای امتحان کاردانی به کارشناسی. بعد می گم نه.برم کلاس برنامه بویسی بهتره چون لیسانس هم که بگیرم بازم باید برم کلاس. یا مثلا اینکه هیچ کاری نکنم و همچنان در منزل بمانم تا وزنم هر روز بیشتر از دیروز افزایش پیدا کنه یا یا یا........ خلاصه همه اینا رو گفتم که در آخر بگم بی کار و به قول معروف اندر خم یه کوچه هستم. اگه دوباره جن زده نشم و اینجا رو هم حذف نکنم می خوام که اتفاقات روزانه و چیزهایی که در طول روز فکرم رو مشغول می کنه بنویسم. در پناه خدا. + نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384 و ساعت
23:53 |
|
|