تبليغاتX
سحر و ساناز

      

     به دنبال کدامین قصه و افسانه میگردی

                                                                                          در این بیغوله رد پایی از یاران نمیابی

   چراغ شیخ شد خاموش و این افسانه روشن شد

                                                                                          که در شهر ددان میراثی از انسان نمیابی

 

در دو روز عمر کوته سخت جانی کردم

با همه نامهربانان مهربانی کرده ام

همدلی هم آشیانی هم زبانی کرده ام

**************

بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست نیست

آن سرانجامی که بخشاید نویدم نیست نیست

هدیه از ایام جز موی سفیدم نیست نیست

**************

من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام

نه شکایت از دو رنگیهای یاران کرده ام

گرچه شکوه بر زبانم میفشارد استخوانم

من که با این برگ ریزان روز و شب سر کرده ام

صد گل امید را در سینه پر پر کرده ام

دست تقدیر این زمانه کرده همرنگ خزانم

 

پشت سر پلها شکسته پیش رو نقش سرابی

هوشیار افتاده مستی در خرابات خرابی

مهربانی کیمیا شد مردمی دیریست مرده

سرفرازی را چه نداند سربه زیری سر سپرده

 

میروم دلمرگی ها را ز سر بیرون کنم

گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم

 

بر کلام نا هماهنگ جدایی خط کشم

در سرود آفرینش نغمه ای موزون کنم

در دو روز عمر خود بسیار .... .................

بس ملامت ها کز این نامردمی بشنیده ام

سر دهد در گوش جانم موی همرنگ شبانم

من که عمر رفته بر خاکستر غم چیده ام

زین سبب گردی ز خاکستر به خود پاشیده ام

گر بمانم یا نمانم بنده پیر زمانم

 

پیوست ۱ : داریوش خونده و شعرش فکر کنم مال نادر نادرپور باشه (مطمئن نیستم)

پیوست ۲ : نقطه چین رو نمی فهمم چی میگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پیوست ۳ : خیلی شعرش رو دوست دارم و در شرایط فعلی بسیار باهاش حال میکنم و حس درونمه. البته بجای گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم بهتر بگم گر فلک با من نسازد هیج غلطی نمیتونم بکنم!!!!!

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 23:8 |
سلام باز هم غیبتهای من و ساناز

۲۵ تیر تولد سانازی بود سانازی جونم تولدت مبارک

اما چند ساله شدی عزیزم؟ اینم برای اینکه باز هم یادت بندازم

خوب من از دیروز برای همیشه از محل کار قبلیم اومدم بیرون و خودم رو منتقل کردم به یه شبکه جدید.اسمشو نگم بهتره.

اینجا همه چی خیلی خوبه فعلن.

برام دعا کنین همیشه همین جوری باشه.

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 11:57 |
اینجا بلاگ خودمونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد هز مدتها اومدم و با شکل و شمایل جدیدش روبرو شدم فکر کردم اشتباه اومدم.

آرمیتا جونم اصرار به نوشتن من و سحر داره!!!

چشم سعی میکنم بیایم و بنویسم.

از اون موقع ها که مینوشتم همه چی خیلی خیلی خیلی عوض شده، همه چی خوبه فقط یه چی خیلی خیلی بده اونم جوونیمه که افتاده تو سر پایینی

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 18:53 |
زندگي كوتاهتر از آن است كه به خصومت بگذرد و قلب ها گرامي تر از آنند كه بشكنند آنچه از روزگار به دست مي آيد با خنده نمي ماند و آنچه از دست برود با گريه جبران نمي شود فردا خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم.

انگار تمامشان يک رويا بيش نبود من تا گلو درون لجنزار فرو رفته ام من براي سقوط کردن وقت کسي را نگرفتم درست است که اين ها شايد برگ هاي آخر بازي باشند اما کسي هنوز نمي داند آسه دل را چه کسي دارد.

آنچه انسان از آن می ترسدهرگز به آن بدی نیست که تصور می کند. ترسی که آدمی در سر می پروراند بسیار هولناک تر از چیزی است که در واقعیت اتفاق می افتد

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:34 |
امروز ناهار با آرمیتا رفتیم پیتزا راز

خیلی مزخرف بود به نظرم اما چون گرسنه بودیم همه رو خوردیم

بعدشم که ختم بیتا بود.امیدوارم بتونیم فردا بریم نمایشگاه کتاب.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:25 |
شاید این چیزایی که می گم خیلیا اسمشو بزارن کفر اما من واقعا با خودم و این حرفا درگیرم.

دختر خاله م که هنوز چند روزی از ۲۴ سالگیش مونده بود تصادف کرد و فوت کرد.

مادرش با بد بختی و بدون پدر بزرگش کرده بود.قرار بود همین روزا یعنی بعد از امتحان فوق لیسانس که خیلی هم براش خونده بود نامزدیش باشه... و خیلی حرفای دیگه که هست اما مسئله من اینه که چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا چرااااااااااااااااااااااا؟چرا وقتی این همه انگل تو این جامعه هستن چرا اون؟مهربون خوب خانوم تمام امید مادرش.....

ما رو میاری تو این دنیا  که چی؟سوالای دیشبم یادته هنوز؟شب اول قبر؟تلقین
می خونن تو گوش مرده! که جواب پس بده

هی سرشو تکون می دن که گوش کنه!واقعا می فهمه چی میگن؟یادش می مونه؟

نکته جالبش اینه که نکیر و منکر عرب هستن تلقین رو عربی میخونن!!!!!!!!! حالا یکی مثل من که قرآن رو هم فارسی می خونه یابد چی کار کنه؟

افهمی اسمعی یا .......................لا تخف...... نترس نلرز..... می شه؟

من خیلی قاطیممممممممممممم

خیلیییییییی

حالا این وسط فقط دزدیه خونه آرمیتا اینا کم بود خوبه حالا آقا دزده با وجدان مدارکشو پس فرستاد و تازه ازشون حلالیت هم طلبیده

برای بیتای ما دعا کنین

خودم که اینقدر حرف تو کلمه قاطی کردم

دلم مسافرت می خواد حتی الوقدور می خوام مخم رو هم با خودم نبرم که هیچ فکری باهام نیاد.

خدایا فکر نمی کنم حرفام کفر باشن تو خودت خوب می دونی چرا این حرفا رو میزنم

 

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:23 |
به پیشنهاد آرمیتا می خوایم دوباره بنویسیم

البته نمی دونم خوندن خاطرات امسال هم مثل سال قبل براش شیرین خواهد بود یا نه؟

فقط امیدوارم تمام این اتفاقات بد که مثل یه کابوس می مونن زودتر به خوشی تموم شن.

برامون دعا کنین.

یه چیز جالب  اینکه من چند روزه که می خوام بنویسم اما سایت نام کاربری منو قبول نمی کرد تازه الان بعد از یک هفته متوجه شدم تمام این مدت می رفتم persianblog به جای blogfa

بازم منو گیج بازیام.ساناز جان منو ببخش می دونم الان می خوای خفم کنی.

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:45 |
سلام

 

امروز      "تولد سحری"    هستش.

                هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا..................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!                 

 

هنوز تحول خاصی نداشتیم و همچنان توی مرحله پوست انداری هستیم و کلا اندازه ۴ تا ۵ کروکودیل  پوست انداختیم ولی به اونی که می خوایم نرسیدیم.

فقط اومدیم تولد سحری رو تبریک بگم و براش شونصدتا آرزوی قشنگ و متحولانه بکنم.

سحری دوست دارم مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاچ آبدار

                                                                                                              ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت 13:18 |
من و سحری این چند وقت وبلاگمون رو ترکوندیم.....................

تصمیم گرفتیم متحول بشیم........................

حالا هر کی به اندازه تواناییهاش...............

پس خیلی منتظرمون نباشین................

البته هیچی معلوم نیست شاید.......................

شاید هم....................

و اصلا شاید هم....................

                                                       فعلا ساناز

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 12:13 |
سلام

من اومدم.خیلی وقته از قزوین اومدم و میام سر میزنم ولی حس نوشتن ندارم.

امشب هم بخاطره فردا اومدم و می نویسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه سال دیگه هم گذشت و به راحتی تموم شد.خیلی دارم فکر می کنم که توی این یه سال چی بهم گذشت و چی کارا کردم و......

همچین یه خورده گیج و منگ هستم.خیلی چیزا برام عوض شده و طرز فکرم خیلی تغییر کرده جوریکه خودم هم باورم نمی شه.تموم شدن ۲۴ سالگیم هم باورم نمی شه.همیشه فکر می کردم آدمای توی این سن و سال خیلی بزرگتر و خلاصه با اینی که من هستم خیلی فرق می کنن.

یه چیز عجیب دیگه جایگاه آدماست توی زندگیم.کسی که بهترین دوستم بود الان چی بشه ازش خبر داشته باشم و اونیکه پارسال مثل یه دوست معمولی برام بود شده یکی از مهمترین اشخاص زندگیم

عجیب تر از همه اینهاییکه گفتم بالا رفتن سطح تواناییام هستش.تا پارسال همین موقع اگه این مشکلاتی که تا حالا باهاشون کشتی گرفتم و خواسته و نخواسته حل شدن برام پیش می اومدن می گفتم که عمرا من از پسشون بر نمیام ولی حالا می بینم چقدر پوستم کلفته.

خلاصه روزگار بسیار بسیار عجیبیه.

به یه چیزه خیلی مهم هم رسیدم :"سال آدما با سال تولدشون عوض می شه نه تحویل سال."

وای که پارسال کجا امسال کجا.نمی تونین باور کنین چقدر مبهوتم.شاید تنها نقطه اشتراک امسال و پارسال رنگ کردن موم بوده.

                                                                                       ساناز

 

 

+ نوشته شده توسط سحر و ساناز در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 1:1 |